eitaa logo
علی حاجی پور 🇮🇷 کلاسداری نوین
305 دنبال‌کننده
320 عکس
193 ویدیو
5 فایل
🙋🏻‍♂️ علی حاجــی پــور هستم معلم و فعال حوزه آموزش کمی مشغول هوش مصنوعی رتبه برتر مسابقات کشوری تدریس مسابقه تلویزیونی میم مثل معلم 🟥 ارتباط با پشتیبان👇🏻 @Alihajipour_admin 💎💍
مشاهده در ایتا
دانلود
🎞 قسمت اول: روزی که کلاس منفجر شد 👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
۱/۶ همه‌چی از یه «اَه» شروع شد. نه از اون «اَه»‌هایی که بشه نشنیده گرفت. یه «اَه» کش‌دار، از ته دل، پر از خستگی و بی‌حوصلگی. محمدرضا بود. همیشه وسط درس غر می‌زد ولی اون روز فرق داشت. هنوز ماژیک نرسیده بود به تخته که گفت: – «همش ریاضی... حالمون به‌هم خورد به‌خدا.» همه خندیدن. خودم یه لحظه مکث کردم. یه صدای دیگه پرید وسط: – «خانم، محمدرضا حسوده، چون هیچی بلد نیست!» محمدرضا هم با لحن تندی جواب داد: – «تو غلط کردی، دلقک!» 💥و انفجار... ادامه دارد... @Managing_Class
۲/۶ یه دفعه کلاس پر شد از صدا، متلک، خنده، یه مداد پرت شد، دو تا صندلی جابه‌جا شد. مثل اینکه کلاس داشت خودش رو می‌جوید. و من؟ ایستاده بودم وسط معرکه، نه معلم بودم، نه داور، فقط یه تماشاچی. سعی کردم چیزی بگم، ولی حتی صدام رو نمی‌شنیدن. برای لحظه‌ای فقط نگاه کردم. نگاه به همه‌شون... دنبال یه نقطه شروع. نفس عمیق کشیدم، آروم و بی‌صدا رفتم کنار در و وایسادم. تکیه دادم به دیوار. دست‌به‌سینه. چشم دوختم به پنجره. ساکت. سه نفر اول ساکت شدن، بعد پنج‌تا، بعد ده‌تا. صداها افتاد. همه برگشتن طرفم... @Managing_Class
۳/۶ همون‌طور که نگاه می‌کردم، گفتم: – «می‌دونید منم روزایی دارم که از صدای خودمم بدم میاد؟ ولی فرقش اینه که... منم باید بیام سر کارم.» سکوت هنوز ادامه داشت... – «کاش فقط یه بار شما هم وسط یه اتاق ۳۰ نفره، با صدای بلند یکی بهتون می‌گفت: "اه، حال ما رو به‌هم زدی"... اون‌وقت می‌فهمیدین من امروز چی کشیدم.» لبام می‌لرزید، ولی صدام نه. ساکت بودم، اما شکسته نه. کلاس هنوز تو شوک بود...💭 @Managing_Class
۴/۶ رفتم سمت نیمکت محمدرضا. نشستم لبه میز. – «راستی، چی باعث شد از ریاضی حالت بد شه؟ واقعاً بگو. ولی فقط تو، نه با داد و بیداد.» سرش پایین بود. – «همیشه ازم می‌خواین پای تخته برم... خب نمی‌تونم. می‌ترسم. همه مسخره‌م می‌کنن...» یه لحظه حس کردم قلبم فشرده شد. نه برای محمدرضا، برای خودم؛ که چرا زودتر نفهمیدم. سکوت کردم. بعد بلند شدم. @Managing_Class
۵/۶ – «باشه. امروز پای تخته نمی‌ری. ولی یه کاری باهم می‌کنیم. می‌خوای؟» سرشو آورد بالا. نگاهم کرد. فقط گفت: – «چی؟» برگشتم سمت تخته. ماژیک رو برداشتم و گفتم: – «یه مسابقه تیمی. هر گروه اگه تونست یه تمرین درست حل کنه، یه امتیاز. هیچ‌کس تنها نیست.» کلاس جون گرفت. یه‌دفعه همه پچ‌پچ کردن، گروه‌بندی، شادی... انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت منفجر می‌شد. @Managing_Class
۶/۶ محمدرضا جزو گروه سوم بود. تمرین رو خودش ننوشته بود، ولی با انگشت نشون می‌داد. کمک می‌کرد. آخر کلاس، وقت رفتن، همون پسر که مداد پرت کرده بود، برگشت و آروم گفت: – «خانم... ببخشید، ما گند زدیم. امروز شما خیلی باحال بودین.» لبخند زدم. تو دلم گفتم: نه، من باحال نبودم. من فقط نفس کشیدم. و وایسادم و ساکت موندم تا صداشون دوباره برگرده سمت من... @Managing_Class
✨ گاهی هیچ جادویی لازم نیست. فقط چند ثانیه سکوت، یه نگاه، و تصمیمی که داد و بیداد توش نیست؛ فهمه. 🔥 فهمِ اینکه هر کلاس، یه آتیش داره… ولی تو هم می‌تونی یاد بگیری آتشنشانی با صدای آروم باشی. 🎬 پایان قسمت اول 🎬 جهت خواندن سایر قسمت ها در کانال کلاسداری نوین عضو شوید: @Managing_Class
:: اومدم حرم امام رضا جان نایب الزیاره همگی شما . بگید ببینم اینجا کدوم بخش حرمه؟! ☺️ 👤 @Alihajipour_admin ::
. سلام به شجاع ترینها روزتون بخیر .