eitaa logo
علی حاجی پور 🇮🇷 کلاسداری نوین
305 دنبال‌کننده
320 عکس
193 ویدیو
5 فایل
🙋🏻‍♂️ علی حاجــی پــور هستم معلم و فعال حوزه آموزش کمی مشغول هوش مصنوعی رتبه برتر مسابقات کشوری تدریس مسابقه تلویزیونی میم مثل معلم 🟥 ارتباط با پشتیبان👇🏻 @Alihajipour_admin 💎💍
مشاهده در ایتا
دانلود
۵/۵ و جمله اون روزم شد: ✨ «معلمی یک مقصد نیست، یک مسیرِ روشنه که با هر قدم، خودت هم نورانی‌تر می‌شی.» . معلم‌ها کامل به دنیا نمیان، تو مسیر کامل می‌شن. گاهی یه لبخند، یه همدلی، یه نگاه از ته دل... خودش می‌تونه یه درس مهم باشه. معلم خوب بودن یعنی این‌که بتونی حتی وسط ناتوانی‌هات، پناهگاه بشی برای دل بچه‌ها. 👉🏼 @Managing_Class
‌‌ سلام 🖐🏼 صبحتون بخیر ‌
:: نموداری که چند روز گذشته درباره اش یک عکس گذاشتم نمودار دانینگ - کروگر ✨ معروف به ✨ 📥 توضیحات در کانال کلاسداری نوین 👉🏼 @Managing_Class ::
:: چند روزه که دارم در رابطه با این نمودار مطلب جمع آوری میکنم می‌خوام یک توضیح خوب و کاربردی بهتون ارائه بدم. 🔶 به همراه مثال های واضح 😍 🔷 و مثل همیشه راهکار های عملی میدم بهتون اگه موافقید که بعد از سریال درباره اش حرف بزنیم برای پشتیبان این
🎖🎖🎖
رو بفرستید. 👤 @Alihajipour_Admin (روش بزنید کپی میشه)
:: 🏅 اگر میخواید توی تله نیوفتید و یک مدرس و مربی حرفه ای باشید. پیام هاتون رو برای پشتیبان بفرستید. ان‌شاءالله بعد از قسمت ۶ درباره اش مفصل قراره مطلب بذاریم. ::
:: درخواست زیاد بوده ☺️ به روی چشم 👌 🔺 دنبال کنندگان ما، کسانی هستند که در تله حماقت نمی‌افتند. 😉 ::
🎞 قسمت ششم: روزی که دانش آموزم بهم درس زندگی داد! 👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
۱/۵ نمی‌دونم چرا اون روز انقدر بی‌حوصله بودم. شاید چون شب قبلش تا دیروقت داشتم برگه‌ها رو تصحیح می‌کردم یا شاید چون از خودم ناراضی بودم. احساس می‌کردم دارم فقط وظایفمو انجام می‌دم، بدون اثرگذاری واقعی. کلاس شروع شد. صدای بچه‌ها تو راهرو می‌پیچید. در کلاسو باز کردم. همه اومدن تو، جز یک نفر. مهدی. مهدی از اون بچه‌هایی بود که همیشه یه لبخند نصفه تو صورتش بود. نه از اون شیطونا، نه از اون درس‌خون‌ها. یه جور خاصی بود... انگار همیشه در حال فکر کردن به یه چیز دیگه‌ست. 👉🏼 @Managing_Class
۲/۵ ده دقیقه گذشت که اومد. با قدم‌های آهسته. از نگاهش معلوم بود چیزی شده. خواستم بهش تذکر بدم که دیر اومده، ولی قبل از اینکه چیزی بگم، اومد کنارم و با صدای آرومی گفت: – ببخشید آقا، مامانم امروز از حال رفت... خودم و داداش بزرگم رسوندیمش درمانگاه، دیر رسیدم. خشکم زد. یه لحظه فقط نگاهش کردم. بعد سرشو انداخت پایین و رفت نشست. 👉🏼 @Managing_Class