از یه جایی هم نسبت به هرگونه کُنش و واکنش احساسی شدیداً بیمیل میشی؛ آدمها به زندگیت میان و میرن و این رفت و آمد رو فقط تماشا میکنی.
نمیدونم باید اسمش رو چی گذاشت ؟!
قرارِ ما غروب یکی از
روزهای همین پاییز
خنکهای آبان، زیر نم نم باران
چتری به رنگ رویا در دست
وقدمهایی که هر لحظه مرا
به تو نزدیک و نزدیکتر میکند
نمیدانم کدام یک را باور کنم
ثانیه هایی که به شتاب
زمان را خفه میکنند تا مبادا
دستانت را فراتر از لمسی
ساده در بر کشم، یا انتظارِ
نیمکتهایی که تشنه نشستن
من وتو کنارهم باشد
کدام را باور کنم؟!
دل بیقرار خود را یا
چشمان غرق خواهش تو را؟!
قرارما غروب یکی از
روزهای همین پاییز
کنار دلشوره های انتظار
درون آغوشی بیقرار و
نفسهایی گرم و سوزان
پر از بوسه، لبریز از خواستن ..
هدایت شده از سبز یشمۍ :)
- سعی کنین تنوع طلب نباشین ؛
چون فقط دوست و رفیقاتون خیلی
ضربه میخورن ((: