هدایت شده از ستاࢪه فروشی ِخانم اشلی ؛
دخترک در کنار دریا نشسته بود ، باد میوزید و دخترک را بیشتر در افکارش غرق میکرد ؛ به او فکر میکرد ... به خندههایش ، به چشمان قهوهای رنگش و به گریههایش ، ناگهان بدون اینکه متوجه شود چه اتفاقی دارد میافتد ؛ قطره ای اشک از گونه اش لغزید .
هدایت شده از ستاࢪه فروشی ِخانم اشلی ؛
ستاࢪه فروشی ِخانم اشلی دوباره تقدیمی داره ؛ اینجوریه که شما میاین پیویم ، از بین کلمه های ″ کتاب٫دریا٫هنر ″ یکیش رو انتخاب میکنید و کنارش عکس چشم های قشنگتون هم بهم میدین ( اگه چنل دارید این پست و عکس بالاییش رو فور بزنید اونجا و تگتون رو بهم بدید ، ندارین هم فدای سرتون ♡ ) .
منم عکس چشمای زیباتون رو براتون ادیت میزنم و وقتی اینجا ۲۲۰ تایی شد میزارمشون ! 🎻
صندوقچه؛ @Ashlie
ستاره فروشی ِما؛ @StarGirl10
تازه ساعت پنج بارش تموم شده بود و من فکر کردم اومده و خوابش برده 😭 خب زهر مار یه نفر نیستن که سه نفرن چرا همش از این بچه کار میکشن وا
ℳ𝖺𝗇𝗀𝖺 𝖲𝗍𝗈𝗋𝖾
تازه ساعت پنج بارش تموم شده بود و من فکر کردم اومده و خوابش برده 😭 خب زهر مار یه نفر نیستن که سه نفر
من رو به برادر و پسرخالش که یک کلمه هم توی عمرم باهاشون حرف نزدم :