eitaa logo
"Letters to Mari"
16 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
آنجلا نفس عمیقی از سر کلافگی کشید... +آخه پسر تو این بچه رو نگاه کن! قلبش عین ژله میمونه! تو گرما آب میشه تو سرما یخ میزنه تا فوتش می‌کنی زلزله میاد! این که نشد وضعیت زندگی! الانم نشسته با چوب روی ماسه ها نقشه عاشقانه می‌کشه!👺 آنجلوس شونه ای بالا میندازه. -کار اشتباهی نمیکنه به نظر من. تو چرا نمیری کنارش و توی آروم کردن اون ژله کمکش کنی؟ هرچی نباشه خواهر بزرگترشی. من که فکر میکنم زمان باید بگذره تا آروم بشه. آنجلا پشیمان از گفته ها و کلافه تر از قبل درحالی که انگار به پاهاش وزنه های هزار کیلویی بستن می‌ره و کنار ماریوس میشینه. فقط چند دقیقه گذشته که لبخند به لب ماریوس میاد و آنجلا کاملا سرخوش به نظر میرسه. آنجلوس لبخند نامحسوسی میزنه. -در نهایت، این بچه ها خودشونن که میدونن چطور باید باهم بسازن و همدیگه رو آروم کنن.. فقط به یه نقطه شروع نیاز داشتن..
صدای جیرجیرک ها به گوش میرسه. هوای تاریک و سکوت شب.. اما از پنجره که داخل رو نگاه کنی، متوجه میشی شمعی توی کلبه روشنه. و آنجلوس سخت مشغول تفکر و بررسی کاغذ هاست.. جز اون، همه خواب خوابن...
ماریوس گوشه ی اتاق نشست. زانو هاشو بغل کرد و توی افکارش غرق شد.. آنجلوس همینطور که مشغول کار بود، نیم نگاهی بهش انداخت. بدون هیچ حرفی دستش رو روی میز گذاشت و بلند شد. کنار ماریوس نشست. -چیه که اینطور ذهنت رو درگیر کرده؟ هنوز حرفش تموم نشده بود که بغض ماریوس سر باز کرد. لب هاشو به هم فشار داد و چیزی نگفت. -میدونم که اتفاقی افتاده. این روزا سرم شلوغ بوده و خوب مراقبت نبودیم. به این خاطره؟ ماریوس با آستین اشکاشو پاک کرد. سرشو به نشونه نهی تکون داد. -نمیخوای راجبش صحبت کنی؟ +خب... خب.. چی باید بگم..؟ با دوتا دست صورتش رو پوشوند. +باید بگم که.. دوست خوبی... نیستم؟ میبینم که دارم دونه دونه آدمای مورد علاقم رو ناامید میکنم.. پس بهم نگو که دروغه.. آنجلوس سکوت کرد.. +... دو سال تموم توی بیمارستان بودم و از اون روزا هیچی یادم نمیاد.. اما تموم شدن.. الان رسما یکساله که من بیدار شدم.. اما هنوز نمیتونم از خونه بیرون برم.. تمام روز توی اتاقم میمونم و در تخیلاتم غرق میشم.. خب این زندگی برای من ایده‌آله.. اما وظیفه ی من احساساته.. من باید بتونم با مردم ارتباط برقرار کنم.. من شخصیت پشت صحنه یا سیاهی لشکر نیستم.. پس.. تو بهم بگو.. باید چیکار کنم...؟ -دل دیدن اینکه عزیزانت رو ناامید می‌کنی رو نداری.. و در عین حال آنجلا هم افسرده شده و مثل قبل نیست.. آنجلا هم دیگه از خونه بیرون نمیره. ماریوس سرش رو به نشانه تایید تکون داد. +دقیقا منم همینو میگم.. تو باید توی خونه بمونی.. اما الان تو تنها کسی هستی که میتونی بیرون بری و همه چیز رو در دست بگیری.. این برای آدمای مورد علاقمون سوءتفاهم درست می‌کنه.. چون تا وقتی تو بیرون میری، اونا نمیتونن بفهمن چی توی قلبمون میگذره... آنجلوس دستش رو دور گردن ماریوس حلقه کرد و اون رو به خودش تکیه داد. -اشکالی نداره داداش کوچیکه. خورشید به زودی طلوع می‌کنه و اون روز همه اینا حل میشن. می‌دونم که بهش باور داری.. روزی که این سفینه ی مه گرفته پر از روشنایی بشه....
آنجلا نفس عمیقی می‌کشه و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه. چشمای آنجلوس گرد شدن و انگار الانه که از تعجب شاخ در بیاره.. -نمی‌خوای چیزی بگی؟ آنجلا نفس عمیق تری کشید. +نه. -پس..؟ +همین الانشم کردم.. نه؟ به میز کنترلی نگاه می‌کنه که آتیش گرفته و مثل یک حیوان وحشی دور خونه می‌دوه. آنجلوس دستش رو به پشت سرش می‌کشه. -خب.. فکر کنم راست میگی.. اما من هنوز بهت مشکوکم! چطور اینقدر ساکت نشستی؟
نیلی تنها مانده بود. خواست با بازگشت، مخالفتش را اعلام کند که ملکه دستش را بالا آورد. «با اجازه شخص فرمانروا، ما هم قبول میکنیم.» صورت فرمانروا از شدت عصبانیت به بنفشی می‌زد. اگر پای اعتبارش در میان نبود شاید همان لحظه ملکه را عزل می‌کرد. انگار او هم متوجه شده بود، که زیر گوش همسرش آرام لب زد:« پادشاه من.. به همراهانش نگاه کنید.. آن دو بچه ی مو‌سفید شما را یاد کسی نمی‌ندازند؟ لطفا اجازه دهید مطمئن شوم..» نگاه ملتمسش را به فرمانروا دوخت. نیلی دیگر هیچ نگفت و نفس عمیقی کشید. از اینجا به بعد، باید به تیم پدر و مادرشان اعتماد می‌کردند. حداقل حرف هایشان شنیده می‌شد و بعد از آن، هر اتفاقی رخ می‌داد حداقل حسرتی در کار نبود. کارل ماجرا را تمام کرده بود و کاملیا، در دل به این شجاعت برادرش افتخار کرد. کارل نسبت به اولین بار، خیلی تغییر کرده و حالا، مطمئنا یک جانشین مناسب و لایق بود. حالا او می‌دانست که قربانی کردن خودت برای نجات دیگری بزدلانه ترین راه است وقتی که هیچ راه دیگری را امتحان نکرده باشی. برادرش بزرگ شده بود.. "پارت پنجم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
آنجلا خسته بود. روی کاناپه ولو شد و به سقف نگاه کرد.‌ یک دقیقه.. دو دقیقه.. سه دقیقه.. ناگهان نشست. +چه وضعشه؟ حتی نمیتونم بگم خودم موندم و خودم! صدای جیرجیرک اتاق رو پر کرد. +عاااا.. خب خونه اینقدر خالیه که حتی توی روز هم صدای اون بچه سوسکا میاد! تا جایی که حنجره اش جواب میداد، از اعماق وجود فریاد کشید: خسته شدمممم.. هیچکس زبون منو نمی‌فهمهه! هی توضیح میدم و هی نتیجه ای ندارهه! خب پس وقتی به خاطرش کاری نمیتونی بکنی و فقط همه چیز بدتر میشه چراا هنوزم میخوای توضیحاتم رو بشنویی؟ وقتی ازم میخوای بهت توضیح بدم دیگه دست خودم نیستت.. اونوقت ازت انتظار دارمم.. خب چیکار کنم؟ این داره مدام تکرار میشه! من عصبانی و دلخور میشم و ماریوس و آنجلوس تاوان میدن! ما طاقت دیدن اثرات عملمون رو ندارییمممم! بلند تر از قبل فریاد کشید: میشنویییی؟ ندارییمممممم...! در همان حالت خشکش زد. آنجلوس، شبیه برق گرفته ها در چهارچوب در ایستاده بود. +اوپس... آنجلا از خجالت سرخ شد. +شرمنده داداش... -نفس عمیق بکش آنجلا! ما فقط توی اتاقمونیم. هنوز گوش هامون میشنون...
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد.. اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چشمش بود. رزاموند، با تاجی از گل های رز.. خودش تیغ های گل ها رو جدا کرده بود تا بچه ها ازش تاج درست کنن.. تولد رز بود و بچه ها میخواستن برای مامانشون سنگ تموم بذارن.. موفق هم شدن.. دختر تابستان اون روز خوشحال ترین بود.. چه خاطره ی خوبی... بهت زده انگشتاش رو زیر چشمش کشید. گریه کرده بود..؟ کی؟ چطور اصلا متوجه نشده بود.. البته حق داشت.. بعد از این همه مدت، خیلی دلش براشون تنگ شده بود..
"Letters to Mari"
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد.. اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چ
این بار قلم رو برداشت و تصور کرد همینجاست.. روی صندلی کنارش نشسته و سرش روی میزه.. احتمالا خوابش برده.. همیشه همین اتفاق میفتاد.. شبا وقتی که از سر کار برمیگشت، اول میومد تا باهم درس بخونن.. همیشه دلش میخواست ماریوس هم بتونه درسش رو ادامه بده.. دوست داشت بتونن باهم برن دانشگاه.. صدای گریه ی بچه ها رو که شنید، چشماش از تعجب گرد شد. دیگه توی خونه ی پدریش نبود. رز، کنارش روی میز خواب بود و به نظر می‌رسید بچه ها بیدار شدن.. سراسیمه بلند شد و آهسته در اتاق رو بست. بچه ها رو بغل کرد و به آشپزخونه رفت. شیشه ها رو برداشت و شیرشون رو آماده کرد.. کمی بعد، همه خوابیده بودن و ماریوس تنها بیدار بود.. لبخندی زد. «کاش هیچ وقت این خوشی ها تموم نشن.. زندگی پر از بالا و پایین هاست.. هیچ وقت قرار نیست دست از سرمون برداره.. یه روز شادیم و یه روز غمگین.. اما من به زندگیم افتخار میکنم، چون قلبم اسودست.. آسوده از اینکه میتونم لبخند بزنم و احساس کنم که چی اطرافم میگذره.. برای زنده بودن همین دو رکن کافیه..»