چقدر دستم بدون ساعت زشت و بد و خالی و دوست نداشتنی عه....
ساعت واقعا یه جزئی از منه
فکر کنم برای اولین بار بود که یکی داشتن راجب یه موضوعی و انجام یه کار و در پیش گرفتن یه روشی باهامون صحبت میکرد که خودش عمیقا به حرفش عمل کرده بود، یعنی همینطور که داشت راجب اون موضوع میگفت من مدام میگفتم خب مصداق بارزش همین فرده، و تو جایگاهی که بود و راجب چیزی که داشت میگفت من بالاتر ازش اصلا به ذهنم نمیومد
یعنی واقعا جز معدود آدمایی بود که وقتی داشت حرف میزد تو نمی تونستی بگی داره شعار میده یا یه چیز آرمانی و کلیشه ای میگه، نه اصلا! چون خودش با اون ویژگی تمام قد جلوت بود
و تو می فهمیدی که آقا این که میگن" همیشه تلاش کن تو جایگاهی که هستی بهترین باشی" واقعا شدنیه
اصلا نمی فهمم چی میشه ولی یهو میبینم که عه دیگه تو مکالمه های عادی باهاش همراه نمیشم، مستقیم خطابش نمیکنم، دیگه سفت باهاش دست نمیدم، تو بحث تاییدش نمیکنم پشتش درنمیام، نمی تونم به حرفاش بخندم، کوچکترین موضوعی راجبش میره رو مخم و...
آره اینجوری آدما تو ذهنم کم رنگ میشن، خیلی آروم و ریز ریز:)