حسی که الان دارم، اینکه بعد از یک ماه و خورده ای دارم برمیگرد خونمون، اصلا نمی دونم چی می تونه توصیفش کنه...
شاید اینجوری یکم حق مطلب ادا شه:《دلم می خواد دستمو باز کنم و تهران به آغوش بکشم》
من تهران و دوست دارم، با تمام دود و دمش با همه شلوغی هاش، من این شهر زنده رو دوست دارم
شما هم این وضعیت معلق بودن رو حس میکنید؟:)
الان تو خونه خودمون، حس یه مهمونی، خونه یه فامیل خیلی نزدیک رو دارم که هم حس راحتی میکنی هم انگار معذبی، منتظری که بری خونتون...اصلا نمی دونم چه جوری بگم-
یه نگرانی نهفته، یه حس تعلق نداشتن...
هی انگار میخوام بگم بسه دیگه بیایید برگردیم خونمون
الان که دارم راجبش حرف میزنم انگار بیشتر به عمق ماجرا پی می برم...🚶♀
چقدر حس بدیه-
همیشه معتقدم پی ام اس هیچ اثری روم نداره ولی اینسری داره با خاک یکسانم میکنه😩
چند تا زخم رو نادیده گرفتی
فقط برای اینکه اونی که چاقو دستش بود
رو دوست داشتی؟! :)