اندیشیدم کہ زندگی هم
مثلِ جریان آب و قایق میگذرد ؛
و غمها و شادی هایش
بہ فراموشی سپرده میشود .
انگشت بہ لب ماندهام از قاعدهٔ عشق ؛
ما یار ندیده تب ِمعشوق کشیدیم : )) .
از نگاهش خواندهام مایل شده قلبش بهمن ؛
دوست میدارد مرا ، بیهوده پنهان می کند ...