eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
248 دنبال‌کننده
55 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Khanompotato کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹⁶ حامی که متوجه جریان شد آروم دست پناه و گرفت حامی : خانوم محترم کی به شما اجازه داد بیای این اتاق ؟ دارم با همسرم صحبت میکنم پناه : حامی ا اون مهتابه .. مامانم مهتاب به سمت تخت رفت و رو به پناه گفت مهتاب : چی به سرت اومده ؟ معلومه کجایی تو ؟ این یارو کیه ؟ پناه برخلاف همیشه و تصور اخمی کرد و محکم برای اولین بار تو روی مهتاب وایساد پناه : باهاش درست حرف بزن مهتاب که یکم هول کرده بود نزدیک تر رفت که دست حامی مانع شد حامی : کجا ؟ نزدیکش نشو مهتاب : چیمیگی تو ؟ دخترمه اونی که باید بده تویی نه من پناه : اتفاقا تویی مامان تویی که دخترت و به اون مرد..تیکه فروختی و گذاشتی با پسرش اذیتم کنن تو یه دخترت و فراری دادی و اون یکی هم گم و گور شد و حالا خبر مر..گش اومده 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
رفقا یه مشکلی پیش اومد نشد پارت بدم شرمنده ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قشنگا آیلار خانوم یه مدت نیست اگه میشه منت بذارید لف ندید تا پرقدرت برگرده ادامه بده ممنونم ازتون ..💘
سلام سلام قشنگاااا✨ حالتون چطوره ؟ اومدم برای جبران این مدتی که نبودم با اینکه میبینم حسابی لف داشتیم ..
تا من پارت هارو آماده میکنم هم بیاید یه حال احوالی از هم بپرسیم حسابی دلتنگتون شدم😭🤏🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچه‌نظراتتون یه چند تا گلدختر میاد پیشمون ؟
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹⁷ اومد تو و اون اشغال عین خیالتون نیستم مهتاب مکثی کرد و گفت: نیلا مرده؟ پناه: اره مرده همش تقصیر شماس اگر میذاشتید با کسی که دوست داره هیچوقت ناپدید نمیشد که بخواد بمیره تو همین ثانیه ها مریم با ترس به داخل اتاق اومد مریم: خوبی تو دخترم؟ پناه لبخندی گرم زد که نه دل مریم آروم شد پناه: خوبم مامان جان مهتاب بدون حرف معاینه کرد و قرار شد دو ساعت دیگه پناه و عمل کنه نه حامی و نه پناه راضی نبودن اما اگر نه میاوردن مریم متوجه می‌شد مهتاب مادر پناهه و همچی لو میرفت تو این دو ساعت حامی دائم کنار پناه بود و چشم ازش برنمی‌داشت سکوتی سنگین بینشون بود که آخر پناه شروع کرد پناه: تموم شدن اینقدر نگام کردید حامی: نترس تموم نمیشی پناه: حامی؟ حامی: هوم؟ پناه: تو این دنیا کیو بیشتر دوست داری؟ حامی: خب مامانم پناه با لحن شیطنت آمیز گفت: پس من چی؟ حامی مکثی کرد جدی و سرد جواب داد: من و تو نسبتی بهم نداریم مثل اینکه یادت رفته حرف های حامی که تموم شد مانیا اومد داخل اتاق حامی: برو بیرون اجی پناه که نقشه ها تو سر داشت مانع شد پناه: نه مانیا فداتشم بمون همگی نشستن و دوباره سکوت شد پناه دوباره گفت: حامی حالا که مامانت و از همه بیشتر دوست داری یهچی میپرسم به جون مامانت راست بگو 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
پارت طولانی تقدیم نگاتون ✨🤏🏻