𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁸
مامانت راست میگی
حامی نگاهی به مانیا انداخت و باشه ای گفت
پناه ادامه داد:
من و دوست داری؟
حامی با تعجب نگاه کرد پناه پوزخندی زد و مانیا منتظر پاسخ حامی بود
مانیا:
داداش با توعه
حامی به اجبار برای اینکه مانیا چیزی نفهمه جواب داد:
اره عزیزکم دوست دارم خیلی زیاد
پناه:
فداتشم من
حامی:
خدانکنه عه
پناه:
کرده
حامی:
عهههه بمون برام
پناه:
چشم
مانیا:
مجرد هم اینجا هستااا بسه دیگه
همه خندیدن
پناه:
بریم خونه
حامی:
عمل داری قلبم
پناه:
هوففففف
اومدن پناه رو بردن اتاق عمل
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁹
تو زمانی که پناه تو اتاق عمل بود حامی کل بیمارستان و وجب به وجب راه رفت از سر سالن تا ته سالن هزار بار رفت و اومد مریم رو صندلی ها نشسته بود و فقط دعا میکرد و مانیا گوشه ای ساکت نشسته بود
تو همون لحظه ها مردی با سر و وضع درست حسابی و بوی عطر تلخی جلوی حامی ایستاد
پارسا : بیمار شما داخله اتاق عمله ؟
حامی نگاهی به مرد انداخت و جواب داد
حامی : بله چطور مگه ؟
پارسا : کدوم جراح بالاسرشه ؟
حامی : خانوم مهتاب برزگر
پارسا : ممنون مزاحم نمیشم
و با گفتن جمله آخر سالن و ترک کرد
بعد چند ساعت بلاخره مهتاب اومد بیرون و حامی به سمتش رفت
حامی : حالش چطوره ؟
مهتاب نگاهی به چهره های نگران انداخت و لبخندی زد
لبخند باعث شد آرومتر بشن اما همچنان منتظر پاسخ مهتاب بودن
مهتاب که همچنان سکوت کرده بود حامی دوباره سوال کرد
حامی : خانوم دکتر میگم حالش چطوره ؟
مهتاب : خب راستش ..
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون