𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁹
تو زمانی که پناه تو اتاق عمل بود حامی کل بیمارستان و وجب به وجب راه رفت از سر سالن تا ته سالن هزار بار رفت و اومد مریم رو صندلی ها نشسته بود و فقط دعا میکرد و مانیا گوشه ای ساکت نشسته بود
تو همون لحظه ها مردی با سر و وضع درست حسابی و بوی عطر تلخی جلوی حامی ایستاد
پارسا : بیمار شما داخله اتاق عمله ؟
حامی نگاهی به مرد انداخت و جواب داد
حامی : بله چطور مگه ؟
پارسا : کدوم جراح بالاسرشه ؟
حامی : خانوم مهتاب برزگر
پارسا : ممنون مزاحم نمیشم
و با گفتن جمله آخر سالن و ترک کرد
بعد چند ساعت بلاخره مهتاب اومد بیرون و حامی به سمتش رفت
حامی : حالش چطوره ؟
مهتاب نگاهی به چهره های نگران انداخت و لبخندی زد
لبخند باعث شد آرومتر بشن اما همچنان منتظر پاسخ مهتاب بودن
مهتاب که همچنان سکوت کرده بود حامی دوباره سوال کرد
حامی : خانوم دکتر میگم حالش چطوره ؟
مهتاب : خب راستش ..
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
چنل خودتم ناشناس بزار پوسیدیم
فقط شب بزار صبحا خوب نیستتت
_
شبا نیستم ، اگر بودم چشم .
هدایت شده از 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙰𝚔𝚑𝚊𝚛𝚒𝚗 𝚣𝚎𝚖𝚎𝚜𝚝𝚊𝚗 𝙺𝚑𝚘𝚜𝚑
بچه ها می خوام پارت آخر رمان رو بدم🥲
آخرین پارت، یکم....شایعه نسازید لطفا چون دیدم که خیلی ها این کار رو انجام میدن🙏🏻
امیدوارم خوشتون بیاد🙃
˒فور حساب نکن˓