𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ³⁰
حامی : چند روزی بود میگذشت و شکر خدا فعلا از هر نوع خطری به دور بودم
انقدر خرید کرده بود که کل خونه شده بود وسایل پناه و صبح تا شب درگیر و مشغول بود
شب به یه مهمونی بزرگ بین تمام سرمایه گذار ها دعوت بودم و تو فکر این بودم پناهم ببرم یا نه
از طرفی نگران بودم ببرم و اتفاقی بیوفته و لز طرفی می ترسیدم بگم نمیبرمت
خلاصه تصمیم گرفتم همراهم بیاد
پناه خانوم یدیقه میای ؟
پناه اومد کنار حامی .
پناه : جان ؟
حامی : اوهوع چه مهربون
پناه : پرو نشو هاااااا
حامی : چشم چشم
امشب میخوام به یه مهمونی برم
میای باهام ؟
پناه چشماش از ذوق برقی زد .
پناه: جدی میزاری ؟
حامی: اگر دوست داری آره
پناه: معلومه دوست دارم
حامی : پس حاضر شو
پناه چشمی گفت و رفت تو اتاقش یکی از قشنگترین لباسای جدیدش و برداشت و پوشید
یه میکاپ ساده و عروسکی زد و اکسسوری هاشو انداخت و به بیرون اتاق رفت .
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون