𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ⁹
حامی : چیه ؟؟
نیلا : تو حرفای بابام و داداشم شنیدم
حامی: هوف باشه
تلفن و قطع کرد و بلافاصله با پرهام تماس گرفت
پرهام: فکراتو کردی ؟
حامی : اره پناه و میارم جلو در خونتون نیلا رو بیار
پرهام: حله
تلفن قطع شد
حامی به سمت بیمارستان راه افتاد و رسید در اتاق و پناه و زد و وارد اتاق شد
پناه : معلومه کجا رفتی تو ؟ پاستیلم کو ؟
حامی : همینجام ببخشید دیر کردم
چشم عزیزم بریم خونه همش و میدم بهت
فعلا پاشو مرخصی کمکت کنم بریم
پناه : آخیش باشه
حامی کمک پناه کرد لباساشو پوشید و کارای ترخیص و تکمیل کرد
سوار ماشین شدن و راه افتادن
حامی سعی میکرد از مسیر های فرعی بره تا پناه متوجه رفتن به خونه پدر و مادرش نشه
چند دیقه ای بود که کوچه پست کوچه های شهر و بالا پایین میکردن که پناه خوابش برد
بعد نیم ساعتی رسیدن و حامی آروم پیاده سد و منتظر پرهام وایساد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ⁹ حامی : چیه ؟؟ نیلا : تو حرفای بابام و داداشم شنیدم حامی: هوف باشه
یا خدا
تروخدا یه پارت دیگه بده ببینیم چی میشه
هدایت شده از تضمینی|۱۵ دقیقه بمونه
یه داستان واقعی که از یه انتخاب شروع شد و زندگی امیرعلی رو برای همیشه تغییر داد...
https://eitaa.com/joinchat/3398764272Cd5c50df08e
از عشق و اشتباهات گذشته، تا روضه، تغییر مسیر و اتفاقی که هیچکس انتظارشو نداشت...
اینجا اما فقط داستان نیست؛
گوشهای از زندگی، نگاهها و دنیای شخصی امیرعلی رو میبینید.
🎬 عکاسی | فیلمبرداری | تدوین
https://eitaa.com/joinchat/3398764272Cd5c50df08e
هدایت شده از '𝐒𝐢𝐥𝐮𝐧𝐚'
418.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام به روی مآهتون💫
چنل رو تغییر دادم ممنون میشم نظرتونو در بارش تو ناشناس بگین💞
کویر در شا شما نیست:)
لینک
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_9erda66&btn='𝐒𝐢𝐥𝐮𝐧𝐚'
هدایت شده از -𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
344.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:21
حامی درِ اتاق انتهای حیاط رو با صدایِ فلزیِ خشنی قفل کرد و کلید رو با عصبانیت توی جیبش انداخت.
هوایِ حیاط، سرد و نیمهشب بود و سکوتِ سنگین اونجا، فقط با صدای ضربان قلب خودش شکسته میشد.
هنوز داشت به حرف متنفرم دلارا فکر میکرد که گوشیاش توی جیب کتش لرزید.
صفحه نمایش رو که نگاه کرد، اسم کامیار رویِ صفحه میدرخشد
پوزخندی زد و دکمهی اتصال رو فشار داد.
هنوز سلام نکرده بود که صدایِ بلند و تهدیدآمیزِ کامیار تو گوشش پیچید
حامی! شنیدم اون دختره رو داری قایم میکنی.
با زبونِ خوش بهت میگم، دلارا رو همین امشب بده به من.
اگه بخوای روی لجبازی بمونی، قسم میخورم که بلایی سرت بیارم که روزگار برات سیاه بشه.
نکشمت راحت نمیشم، حامی... اون دختره مالِ منه.
حامی نیمچرخی زد و نگاهش رو دوخت به پنجرهی کوچک اتاق انتهای حیاط؛
همونجایی که دلارا پشت درهای قفلشده بود.
انگار یه لحظه زمان ایستاد.
خشمش نسبت به دلارا هنوز سرِ جاش بود، اما یه حس عجیبتر، یه حس مالکیت سیاه و محافظکارانه، توی وجودش بیدار شد.
او از اینکه کسی بخواد چیزی که متعلق به خودشه رو ازش بگیره، متنفر بود.
مخصوصا کامیار که بزرگترین دشمنش بود.
حامی گوشی رو محکمتر گرفت و با صدایی که از سردیِ زیاد میلرزید، غرید
گوش کن چی بهت میگم کامیار... اون دختر، چیزی نیست که بخوای با تهدید جون من به دستش بیاری.
اگه یه بار دیگه اسمش رو از دهنت بشنوم، یا حتی فکر کنی میتونی به این عمارت نزدیک بشی، خودم شخصا خاکت میکنم.
دیگه هم زنگ نزن... که دفعهی بعد، به جای گوشی، گلوله تحویل میگیری
و بدون اینکه منتظر جواب کامیار بمونه، تماس رو قطع کرد و گوشی رو با حرص تو جیبش چپوند.
ساحل که کمی اونطرفتر، توی سایهها ایستاده بود و با نگرانی تمام این مکالمه رو شنیده بود، چند قدم اومد جلو با صدایی که از ترس میلرزید، پرسید
کامیار شوخی نداره واقعا میخوای به خاطر اون دختر، خودتو رو به کشتن بدید؟ اون الان حتی ازت متنفره
حامی چرخید سمتِ ساحل.
نگاهش چنان برقی داشت که ساحل بلافاصله سرش رو انداخت پایین.
حامی با صدایی که بمتر از همیشه بود، گفت
مهم نیست اون چی فکر میکنه.
مهم اینه که اون الان اینجاست، تو قلمرو منه.
و هیچکس، میشنوی؟ هیچکس حق نداره دست کثیفش رو به چیزی که مال منه بزنه.
حالا برو دور حیاط رو بگرد، نمیخوام حتی یه پشه هم نزدیک این اتاق بشه.
ساحل سری تکون داد و عقبنشینی کرد، اما حامی همونجا ایستاد و خیره شد به اتاق دلارا.
انگار حالا اون قفل در، نه فقط برای تنبیه، بلکه برای محافظت اون عروسکِ لجوج از دنیای کثیفِ بیرون بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71