eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|𝗔𝗻 𝗢𝗮𝘁𝗵 𝗶𝗻‌ 𝗕𝗹𝗼𝗼𝗱࿐
309 دنبال‌کننده
69 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ⭐࿐ رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| پــایــانᯓ رمــان‌‌قســم‌در‌خــون| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Ilmah_118 کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام ، من باز پیدام شددد
شرمنده بابت نبود طولانی مدتم ایتام به مشکل خورده بود هیجوره بالا نمیومد و خلاصه با کلی دردسر برگشتم 🦦
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ¹¹ نیلا : ا اره دیگه یادت نیست ؟ حامی : نه برای چند دیقه ای سکوت شد نه حرفی و نه چیزی که با صدای آژیر پلیس به خودشون اومدن حامی بدون هیچ مکثی از ماشین پیاده شد چهره ی ترسیده و مظلوم پناه و دید و در کنارش پرهامی که به دستاش دستبند خورده بود فوری به سمت قاسمی رفت حامی : چیکار داری میکنی ؟؟؟ قاسمی : بهت گفته بودم اینکارو نکن حامی با این کارت داشتی جون خودت و پناه و به خطر مینداختی حامی : الانم جون نیلا درخطره بفهم قاسمی : تو نمیفهمی دارم بهت میگم نیلا مرده اینم یکی شبیهشه تو خودت پلیسی چطور نفهمیدی ؟؟ میدونی اگر تو تایمی که تو ماشین بودی پرهام پناه و میبرد چی میشد ؟ حامی سکوت کرد برای اولین بار حرفی نداشت .. قبول داشت اشتباه کرده و حالا باید از دل پناه دل شکسته در بیاره به سمت پناه رفت .. کمکش کرد و داخل ماشین نشستن 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵🫆👀 Chanel :@Matrookeh
بریم سراغ پارت های جدید ؟👀
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ¹² پناه : خیلی نامردی .. بهت گفته بودم نمیخوام برم پیششون حالا دو دستی داشتی تحویلم میدادی ؟ حامی : برات توضیح میدم عزیزم قبول دارم اشتباه کردم پناه چیزی نگفت حامی به سمت خونه حرکت کرد بعد نیم ساعتی رسیدن و به داخل رفتن پناه : پاستیلام کو ؟ حامی : همش تو کمدته فداتشم پناه : مرسیییی پناه رفت تو اتاقش و حامی مشغول فکر شد فکر اینکه اگر یکم دیر میکردن الان چه اتفاقی افتاده بود چند سال بعد )) چند سالی میگذره از اون داستان ها و همچی به خیر و خوشی میگذره حالا حامی و پناه صاحب یه دختر کوچولو شدن که به یاد نیلا اسمش و گذاشتن نیلا .. نیلایی که تا ابد نیلا هست و خواهد بود .. پایان ِاین حکایت . 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵🫆👀 Chanel :@Matrookeh