شرمنده بابت نبود طولانی مدتم ایتام به مشکل خورده بود هیجوره بالا نمیومد و خلاصه با کلی دردسر برگشتم 🦦
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ¹¹
نیلا : ا اره دیگه یادت نیست ؟
حامی : نه
برای چند دیقه ای سکوت شد نه حرفی و نه چیزی که با صدای آژیر پلیس به خودشون اومدن
حامی بدون هیچ مکثی از ماشین پیاده شد چهره ی ترسیده و مظلوم پناه و دید
و در کنارش پرهامی که به دستاش دستبند خورده بود
فوری به سمت قاسمی رفت
حامی : چیکار داری میکنی ؟؟؟
قاسمی : بهت گفته بودم اینکارو نکن حامی با این کارت داشتی جون خودت و پناه و به خطر مینداختی
حامی : الانم جون نیلا درخطره بفهم
قاسمی : تو نمیفهمی
دارم بهت میگم نیلا مرده اینم یکی شبیهشه تو خودت پلیسی چطور نفهمیدی ؟؟
میدونی اگر تو تایمی که تو ماشین بودی پرهام پناه و میبرد چی میشد ؟
حامی سکوت کرد
برای اولین بار حرفی نداشت ..
قبول داشت اشتباه کرده و حالا باید از دل پناه دل شکسته در بیاره
به سمت پناه رفت ..
کمکش کرد و داخل ماشین نشستن
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
ورقـــی ِاز ایـــن آغـــاز، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|𝗔𝗻 𝗢𝗮𝘁𝗵 𝗶𝗻 𝗕𝗹𝗼𝗼𝗱࿐
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹ چیزی جز صدای ترس نمیاومد .. صدای نفسهای غیرمنظم .. صدای قدمهای بلند
پارت اول رمانی که بخاطرش اومدی 🤍 ..
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ¹²
پناه : خیلی نامردی ..
بهت گفته بودم نمیخوام برم پیششون حالا دو دستی داشتی تحویلم میدادی ؟
حامی : برات توضیح میدم عزیزم
قبول دارم اشتباه کردم
پناه چیزی نگفت حامی به سمت خونه حرکت کرد
بعد نیم ساعتی رسیدن و به داخل رفتن
پناه : پاستیلام کو ؟
حامی : همش تو کمدته فداتشم
پناه : مرسیییی
پناه رفت تو اتاقش و حامی مشغول فکر شد
فکر اینکه اگر یکم دیر میکردن الان چه اتفاقی افتاده بود
چند سال بعد ))
چند سالی میگذره از اون داستان ها و همچی به خیر و خوشی میگذره
حالا حامی و پناه صاحب یه دختر کوچولو شدن که به یاد نیلا اسمش و گذاشتن نیلا ..
نیلایی که تا ابد نیلا هست و خواهد بود ..
پایان ِاین حکایت .
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
پایـــان ِایـــن حکـــایـــت ، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)