eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|𝗔𝗻 𝗢𝗮𝘁𝗵 𝗶𝗻‌ 𝗕𝗹𝗼𝗼𝗱࿐
307 دنبال‌کننده
79 عکس
12 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ⭐࿐ رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| پــایــانᯓ رمــان‌‌قســم‌در‌خــون| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Ilmah_118 کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
الان تعداد پیام ها ۲۵۸ تاعه ۲۶۵ معرفی شخصیت هارو میزارمممم🦦
خستمممم _ من چیبگم تا الان مدرسه بودم؟😭
چه کویر ! _ اره میبینی تروخدا ؟ ممبرا قهرن فک کنم
پارت نمیخواید دیگه نه ؟
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🖤 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩: 35 ساحل با مهربانی نگاهی به سلنا انداخت و گفت دور دل نازکت بگردم من بیا بغلم نازم... و سلنا را در آغوش گرفت تا کمی آرامش پیدا کند. در همین حال، سهیل با نگرانی به فضای سنگین اتاق نگاه کرد و از حامی پرسید چه‌کار کنیم؟ حامی که تمام توجهش به نامه‌ای بود که روی میز گذاشته شده بود، با دقت تمام شروع به خواندن آن کرد. چشمانش روی کلمات پایین نامه ثابت ماند. با صدایی بم و جدی گفت جی‌پی‌اس رو روشن کردم... دنبالش می‌کنم، ولی اگه می‌خوایش، تنها بیا. حامی سرش را بالا آورد و با نگاهی مصمم گفت من می‌رم دنبالش، ولی باید آدرس دقیق رو برام پیدا کنید. ساحل که نمی‌خواست از حامی جدا بشه، گفت منم می‌آم خب! حامی با قاطعیت و بدون توجه به اعتراض او، گفت باید تنها برم، ساحل. ساحل با بغض و اعتراض فریاد زد: حاامییی اما حامی سکوت کرد؛ سکوتی که از شدت خشم و تصمیم نهایی‌اش سنگین بود. بعد، بدون اینکه به اعتراض‌ها توجه کند، دستور داد آدرس هرچه زود تر برام پیدا کنین. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
205.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاین ناشنااس ازمم سوال بپرسین یا حرف بزنینننن حوصلم سر رفتهههههههههههههههههه😃🙏🏻✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
هدایت شده از تبادلات گسترده نوا
🔸شروع تبادلات گسترده نوا ⭕️بنرها ۱۵ دقیقه بمونن ⭕️فعالیت بین تب انجام نشه چنل ها با آمار بالای ۳۰۰ پذیرفته میشود @Tb_nava7 https://eitaa.com/tb_nava
هدایت شده از تایم⁶ پنجشنبه|TB NAVA
🖤 𝐌𝐀𝐇𝐄 𝐌𝐀𝐍 🖤 ✨ مـاهِ مـن ✨ اگه قرار باشه عاشق کسی بشی که نباید... 💔 بازم قلبت رو انتخاب می‌کنی؟ اون فقط یه دختر معمولی بود... با رویاهایی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد به دنیای یه خواننده گره بخورن! 🎤 اما یه اتفاق... یه نگاه... و یه حس عجیب که هر روز عمیق‌تر می‌شد... ❤️‍🔥 🌙 ثنا؛ دختری که وارد دنیای حامی شد... 🖤 حامی؛ مردی که قرار نبود دلش بلرزه... اما اگه پشت این نزدیکی، رازی پنهان باشه چی؟ 👀 💌 غرور؟ عشق؟ حسادت؟ یا رازی که همه‌چیز رو تغییر می‌ده؟ 📖 اینجا قراره داستانی رو بخونی که هر قسمت، تو رو بیشتر درگیر خودش می‌کنه... 𓆩♡𓆪 رمان عاشقانه | ماه من 𓆩♡𓆪 ╰─────── ༺🌙༻ ───────╯ 🌙 هنوز ماهِ من رو شروع نکردی؟ پس این فرصت رو از دست نده! 🥹❤️ 👇 از قسمت اول همراه ثنا و حامی شو 👇 https://eitaa.com/Haamim_sulehii شاید تو هم با خوندن این داستان، عاشق دنیای ماه من بشی... 🌙🖤
هدایت شده از تایم⁶ پنجشنبه|TB NAVA
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای قدم‌هایش را در تاریکی می‌شنوم… او نیست که دنبال من می‌گردد، او دارد من را شکار می‌کند.» من فقط یک شاهد بودم؛ یک تصادفِ مرگبار در شبی که سایه‌ها زنده بودند. او مردی نیست که بشود از او فرار کرد؛ او خودِ تاریکی است. حالا میان دو انتخاب مانده‌ام: یا زیر سایه‌ی بی‌رحمی‌اش بمیرم، یا در آغوش خطرناک‌ترین قاتلی که تا به حال دیده‌ام، زندگی کنم. ادامه رمان در چنل زیر https://eitaa.com/Frozentears