eitaa logo
مطلع عشق
282 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
خودشان مسـتقل عمل میکردنـد میتوانم زندگی راحتی داشـته باشم و معتقد بودم که خوشـبختی یعنی رسـیدن به کمال حقیقی و براي رسیدن به این هدف برایم فرقی نمیکرد کجا باشم و با چه کسی زندگی کنم خصوصا که فکر میکردم بهروز دیگر سرش به سنگ خورده و خیلی تغییر کرده است. او زجر زیادي کشیده بود و قدر عافیت میدانست، در طول جلسه چشم از من بر نمیداشت. 🔻رسیدگی به ظاهر لباس بلند و خوش رنگی به تن کرده و دست به سـینه نشسـته بودم مناجات شـروع طبق معمول با من بود. سـلیم از اول تا آخر جلسه اصـلا صـحبت نکرد و از اینکه بـاخته بود خیلی نـاراحت بود و بهـانه اش این بود و به من میگفت: رهـا تلافی اینروزها را سـر تو در می آورند. بالأخره فرداي آنروز من همراه همسـر و خانواده همسـرم به همدان برگشتم، ما حرفهاي زیادي براي گفتن داشتیم. از تمـام روزهـاي تنهائی ، از زجرها و شـکنجه هاي روحی و جسـمی. وقتی از درد کشـیدن بهروز برایم تعریف میکردنـد من بی اختیار اشـک میریختم و آنهـا نهـایت محبت را به من میکردنـد گوئی هیـچ اتفـاقی نیفتـاده و کوچکـترین دلخوري از من و خـانواده من ندارنـد. مـادر شـوهرم سـرم را روي سـینه اش میگـذاشت و میفشـرد و هر لحظـه خـدا را شـکر میکرد و از اینکه برگشـته ام اظهـار خوشـحالی میکرد. پـدر شوهرم نیز بـاکلام و بی کلام محبتش را ابراز میکرد. در بین خـانواده مهربـان و خونگرم آنهـا احساس آرامش میکردم و برادرهـاي بهروز را مثـل برادرهاي خودم دوست داشـتم و به تنها خواهرش سـمیرا ازصـمیم قلب علاقه منـد بودم روزي دو بار پاي بهروز را پانسمان میکردم، استخوانهاي او کاملا بیرون بود و از گوشت و پوست چیزي زیادي نمانده بود. یکی از پاهـا کاملا خوب شـده بود و پـاي دیگرش که پانسـمان احتیـاج داشت از ناحیه مـچ بی حس شـده و خم و راست نمیشـد، همیشـه عفونت میکرد و او شبها تب شدیدي داشت. مرتب با آب اکسیژنه و بتادین شستشو میدادم. انگشتهایش چون حس نـداشت هر روز خورده میشـد و هر روز زخمی و خون آلوده بودنـد. کم کم طوري شد که بهروز به راحتی میتوانست راه برود اما زخم پایش به علت بی حس بودن انگشـتها خوب نمیشـد بایـد دائما پانسـمان میشد، با این وجود ایام بسـیار شـیرینی را با یکدیگر میگذرانـدیم. شب و روز در کنـار هم بودیم و من هرگز هیـچ حرکت مشـکوکی که حـاکی از معتـاد بودنش باشـد از او مشاهـده نکردم. هر سـال بـه همراه همـه اعضـاء خـانواده و فامیـل بـه شــمال میرفـتیم و ویلایی اجـاره کرده و بـا هـم بـه تفریحـات سـالمی میپرداختیم
بـا بهروز تقریبـا همه شـهرهاي ایران را گشتیم، پـدر او از لحـاظ مادي به ما کمک میکرد. بهروز را بطه خیلی خوبی با پدر و مادرم و همچنین برادرهایم داشت و ما هر ماه به دیدن خانواده من میرفتیم و یکی دو روز آنجا میماندیم. روزها و شبها به همین منوال میگـذشت و من برحسب افکار و عقایـد گذشـته تنها دغـدغه ام این بود که اوقاتم بیهوده تلف نشود و معتقد بودم اگر دچار روزمرگی شوم و زنـدگیم را بـدون خـدمت به دیگران و انجام کارهاي مثبت بگـذرانم به تباهی رفته و مغبون شده ام. با چنین زمینه ذهنی یـکروز خـانم نـدیمی که همسـر یکی از معـدومین بهـائی بود ، که در اوائـل انقلاب به جرم جاسوسـی و همکـاري با ساواك اعـدام شـده بود ، بعـد از کشـته شـدن همسـرش او را جانشـین و عضو محفل همـدان کرده بودنـد، مرا به صـرف عصـرانه به خـانه اش دعوت نمود ، او فـال قهوه میگرفت. قیـافه اش کاملا شبیه رمالها بود و همه به فالهایی که با قهوه میگرفت اعتقاد داشـتند. پدر شوهرم وقتی فهمید او مرا دعوت کرده مضطرب شد و دنبال راهی میگشت تا مرا از رفتن به این میهمانی منصرف کند اما هیچ بهانه اي وجود نداشت. بالأخره به خانه اش رفتم و پس از خوردن یک شیر قهوه باکیک خانم ندیمی شروع به گرفتن فـال من نمـود و فنجـانم را در دست گرفته و میچرخانـد و بـا دقت به آنهـا نگـاه میکرد و بالأخره طـوري که تعجب خـودش هم برانگیخته شـده باشـد گفت: و ايواي رهـاجون چه چیزهـائی میبینم چنـد قله مـوفقیت که تو بر روي آن هسـتی یعنی موفقیت هـاي بسـیار بزرگی کسب میکنی که به تو شـهرت میدهـد، چقـدر بلند پروازي، عاشق خدمت به دیگران، دائما دنبال چیزي میگردي ادامه دارد....
مطلع عشق
#تکنیک_های_مهربانی ۱۶
پستهای روز یکشنبه(خانواده وازدواج)👆 روز دوشنبه( )👇
🔻اگر فکر می‌کنید محتواهایی که جهت آماده سازی افکار عمومی و عادی سازی تولید می‌شوند، فقط در محصولات غربی پیدا می‌شود، اشتباه می‌کنید. 🔺بعنوان نمونه پست درون تصویر را مشاهده کنید. 🔹اگر خیال می‌کنید این پست صرفا برای بیان یک نکته درباره زندگی اسب‌های دریایی است، حتما باید به افزایش سواد رسانه‌ای خود اهمیت بدهید. ⚠️ یعنی همین، آنقدر نرم و آرام که بدون توجه و دقت کافی هرگز متوجه آن نخواهید شد‌. 💢 پ.ن: شاید در حال حاضر چنین محتواهایی را کمتر مشاهده کنید، اما اگر الان فکر مناسبی برای جلوگیری و مبارزه با این هجمه رسانه‌ای نکنیم، قطعا فردا دیر خواهد بود. ‌❣ @Mattla_eshgh
🔻استودیو که پیش از این در فیلم اترنالز، ابرقهرمانی همجنسباز به نام فاستوس را به نمایش کشیده بود. https://eitaa.com/ResanehEDU/1988 💢 حالا در نسخه جدید فیلم دکتر استرنج، دختر ابر قهرمانی را نمایش می‌دهد که والدینش دو زن همجنسباز هستند. 🔹 از سوی دیگر مارول از همجنسباز خود با نام Web-Weaver رونمایی کرده که در کمیک Edge of Spider-Verse حضور خواهد داشت. ⚠️ امپراطوری رسانه‌ای غرب با معرفی ابرقهرمانان همجنسباز در کنار ساخت بازی‌، کارتون، فیلم، اسباب بازی و محتواهایی با المان‌های سعی در عادی سازی و قبح شکنی این گناه و فحشای بزرگ برای نسل‌های آینده دارد. ❓آیا ما برنامه‌ای برای اقدام علیه این هجمه سنگین رسانه‌ای داریم؟ ‌❣ @Mattla_eshgh
دانلود رایگان ✅کتاب دانستنی‌های سایبری - جلد چهارم: کودکان و فضای مجازی ، مجموعه ای از هشدارهای پیشگیرانه سایبری حوزه کودک و نوجوان را شامل می‌شود و شما را با شیوه‌های مجرمانه در بستر اینترنت و راهکارهای پیشگیری از آن‌ها در حوزه‌ی تعامل کودکان و نوجوانان با فضای مجازی آشنا می‌کند. ✅ لینک دانلود: https://www.ketabrah.ir/go/b66428/3fe0d7 •┈•••✾•🌿🌺🌿•✾••┈• ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
بـا بهروز تقریبـا همه شـهرهاي ایران را گشتیم، پـدر او از لحـاظ مادي به ما کمک میکرد. بهروز را ب
چهل و چهارم بالأخره به آن میرسـی، چقـدر به خـدا نزدیکی و چقدر طالع روشن و خوبی داري، چه آیندهاي چه آینده پر از موفقیت و کامیابی، خوش به حالت، چه سـخاوتمندي، ایسـتادن براي تو یعنی از بین رفتن همه این موفقیتها. بایـد هر چه زودتر اقـدام کنی. باید تلاش کنی و فعالیتهایت را صـدچنـدان کنی چقدر توانمند و هنرمندي! از همه توانائیهایت باید کمال اسـتفاده را بکنی تا به مقصودت نائـل شوي و به آن قله هـاي فتـح و ظفر برسـی. رها جون هیـچ طالعی به انـدازه طالع تو روشن و واضـح نبوده. سـختیهائی در انتظار توست اما بایـد تحمل کنی تا به گمشـده ات برسـی. به به از این فال نیکو، به به از این آینده زیبا، تو زبانزد میشوي، الگوي دیگران میشـوي، راهگشـا و بیـانگر راه حـق. قـدر خودت را بـدان رهـا جون. و پس از گفتن جملاتی این چنین پرسـید: چرا مسـئولیتهاي تشـکیلاتی برعهده نداري؟ من سفارشت را میکنم که مشغول خدمت شوي. چند روز بعد مسئولین هیئت جوانان مرا دعوت کردند و بعد از شـمردن یک یک توانائیهاي من مسـئولیت چند برنامه را برعهده من گذاشـتند. چیزي نگذشت که تمام اوقات من پرشد. طوريکه دیگر مثل سابق فرصت رسـیدگی به بهروز را نداشتم. کم کم به حدي سرگرم شده بودم که حتی یکروز وقت اضافی براي پرداختن به مسائل شخصـی هم نداشتم از آنجا که گمشده اي داشتم و سالها بود به دنبال آن میگشتم تحت تأثیر حرفهاي خانم ندیمی و فال وسوسه انگیزي که برایم گرفته بود با فعالیتهاي شبانه روزیم در پی رسیدن به همان موفقیتهائی بودم که در آمال و آرزوهاي خود داشـتم. با این فعالیتها کم کم کانون توجه دیگران شدم.خصوصا اعضاي تشکیلات از مسئولین هیئتهاي مختلـف تـا اعضـاي محفـل تـوجه خـاص به من داشـتند و در عـوض کمـترین توجهی به بهروز نداشـتند و بعضـا او را به علت عـدم فعالیتهاي تشـکیلاتی مورد عتاب و خطاب قرار داده و سـرزنش مینمودند، افراط در تعریف و تمجید از من براي رسـیدن به اهداف خاص تشـکیلات به حـدي بالا گرفت که منجر به اختلافات عمیق در زندگی من و بهروز شد. او بهانه جو و عصـبانی شده بود. یک گروه موسیقی نسبتا کاملی تشکیل داده بودیم که بهروز هم نوازنده دف و خواننده اینگروه محسوب میشد. بعضا شبها تا صبح به تمرین بـا اعضـاي گروه مشـغول میشـدیم تـا بتوانیم در روزهـاي مخصوص مثـل عیـد رضوان که یکی از اعیـاد بهائیـان است یا در روزهاي تولد باب و بهاء که در اول و دوم محرم بود کنسـرت خوبی اجرا کنیم، گاهی یک هفته شب و روز به تمرین میپرداختیم.
نوازنـده هاي ماهر و مجربی داشتیم، نوازنـده ویلن آقاي منطقی، نوازنـده تار آقاي خالـدي، نوازنده ارگ دختر جوانی به اسم ویدا و نوازنـده سـنتور و دف هم که من و بهروز بودیم. خواننـده هاي دیگري هم داشتیم که گـاهی خـانم نـدیمی و گاهی خانم حکمت و گاهی خودم خواننده این کنسرتها شده و در روزهاي معین به پنج الی شش مجلس صد نفري رفته و به اجراي برنامه میپرداختیم. مـن به علت علاقه زیـادي که به موسـیقی داشـت مسـخت سـرگرم شـده و به این طریق گـذران ایـام میکردم اما این سرگرمیها بهروز را اغنا نمیکرد و متوجه شده بودم که سخت افسرده شده و به زندگی علاقه مند نیست، ازدواج من و بهروز کاملا اجباري بود و برگشـتن دوباره من به زنـدگی او دلیلی جز ترحم نداشت و او شاید متوجه این مسـئله شده بود که زندگی ما خالی از عشق و علاقه واقعی است. تصـمیم گرفتیم بچه دارشویم تا زندگی مان شور و نشاط دیگري بیابد و هدفمند شود اما در طول پنج سال زندگی مشترك خداوند به ما فرزندي عنایت نکرد و با تمام تلاشی که درجهت بهبود و رفع مشکل نمودیم نتیجه اي نگرفتیم. بیشتر پزشکان با توجه به آزمایشات گوناگونی که از ما شده بود به ما گفتندخون شما به هم نمیخورد و هرکدام از شما با دیگري قادر به بچه دارشـدن هستیـد و به تنهائی هیچ مشـکلی ندارید این مسـئله هم بیش از پیش زندگی ما را سـرد کرد و آرزوي بچه دار شدن حسـرت بزرگی را در دل هر دوي ما ایجاد نمود. کم کم این کمبود نیز بر سایر مشکلات زندگی ما افزوده شد و سردي و بیروحی بر زندگی مان سایه افکند. تشکیلات تا میتوانست از این فرصت استفاده میکرد و مرا که بیشتر از سایر خانمهاي خانه دار میتوانستم فعـالیت کنم و بـا اسـتعدادي که در موسـیقی داشـتم تواناتر از دیگران محسوب میشـدم بیش از پیش به کارکگرفت و من همککه از بچه دارشـدن نا امیـد شده بودم این فعالیتها را سـرگرمی خوبی در زندگی ام میدانسـتم از طرفی با صـحبتهائی که خانم ندیمی با من داشت امیدوار بودم به موفقیتهاي بزرگی برسم و این فعالیتها راخدمت به نوع بشـر میدانسـتم اما بهروز روز به روز افسرده تر میشد
تشـکیلات را مقصـر واقعی در تغییر سـرنوشت خود میدیـد. یـکروزکه بین او و پـدر و مـادرش جر و بحثی در گرفـت او در نزد من به آنهـا گفت : شـما از ترس تشـکیلات کسـی را که دوست داشـتم براي من نگرفتیـد و حالا من و رهـا بـا هم بچه دار هم نمیشـویم ، به چه چیز این زنـدگی دلخوش کنم. اعضـاي تشـکیلات علنـا وجود مرا به وجود او در هر جلسه و مجمعی ترجیح میدادند و به طور واضح کمترین توجهی به او نمیکردند. نوازنده ویلن که مرد محترم و قابل اعتمادي بود به علت برگزاري برنامه هاي مختلفی که مربوط به اجراي موسیقی بود با ما رفت و آمد زیادي داشت و با بهروز رابطه خوب وصمیمانه اي ایجاد کرده بود. از اوخواهش کردم به خاطر تحکیم زنـدگی مان اوقات بیشتري را با بهروز بگذراند و با او به محل کار رفته و نگذارد که بهروز احساس تنهائی کنـد مـدتی آقاي منطقی که مردچهل و دوساله اي بود و همیشه ریش پرفسوري داشت همراه بهروز به مغازه پخش عینک که درطبقه دوم یک پاساژ بود میرفت و بعـد به من تلفن میکرد و میگفت که مشـکلی نیست و روحیه بهروز با وجود من رو به بهبود است. اما چنـدي بعـد دیدم که دیگر به مغازه اش مراجعه نمیکند. به او گفتم : مثل اینکه خسـته شدید و علاقه اي ندارید که از فروپاشی زندگی ما جلوگیري کنید ، بهروز بعضی شبها به خانه نمی آید و اصلا نمیدانم کجاست؟ گفت: بهروز دیگر دوست نـدارد در کارهاي او دخالت کنم، نمیخواهم تحمیل شوم. از اوخواهش کردم و گفتم: من کسـی را در این شـهر نـدارم وچون به اجبـار خودم به نزد بهروز برگشـتم دیگر جرأت برگشـتن به خـانه پـدر و ایجاد اختلاف در زنـدگی را نـدارم. شـما مورد اعتماد من هستید، از شما خواهش میکنم مثل برادر بزرگتر در کنار ما باشید تا از بروز این اختلافات جلوگیري شود و آقاي منطقی اصرار من را پذیرفت و مدتی به دنبال من می آمد تا مرا به جائی که بهروز در بعضـی شبها تا نیمه هاي شب در آنجا میگذراند ببرد و او را به من نشـان دهـد تا خیال من آسوده شود و من میدیـدم که در یک پارك جنگلی روي یک تخت در کنار دوسـتانش نشسـته و با هم قلیان میکشـند. چند بار او را صدا کرده و گفتم : بیا با هم به خانه برگردیم و او میگفت من حوصـله خانه را ندارم. خیلی سـعی میکردمککه او را به زندگی دلگرم کنم واقعا فکر جدائی را نمیتوانستم بکنم. گرچه علاقه من به او نوعی عادت بود اما ترجیـح میدادم تا ابـد با او زندگی کنم و هرگز طلاق در بین ماصورت نگیرد اما بهروز دیگر مهار ناپذیر بود و گاهی که با من درد دل میکرد از خسـتگی و بی هـدفی و تنهائی حرف میزنـد، مـدتی بعد مسـتقیما به من گفت: من اگر تو را به اصـرار دوباره به زندگی با خودم باز گرداندم به این دلیل بود که ثابت کنم معتاد نیستم اما خودت میدانی که علاقه زیادي به تو ندارم مخصوصا که بـا هم بچه دار نمیشـویم. دلیلی نـدارد بـا هم زنـدگی کنیم. دلم شـکست، من همه تعلقـاتم را فـداي او کرده بودم وحـال او به این راحتی حرف ازجـدائی میزد
. من زندگی ام را باخته بودم. گریه میکردم براي روزهاي از دست رفته ام، موقعیتهاي از دست رفته و اوقـات از دست رفته. من بی جهت به تشـکیلات اعتمـاد کرده بودم، تشـکیلات بود که اجـازه ازدواج بـا فرد مورد علاقه ام را نـداد و هنگـامی که تصـمیم داشـتم طلاق بگیرم این تشـکیلات بود که اجـازه تهمت ناروا را به سـلیم داد و بالأخره این تشـکیلات بود که دسـتور بازگشت را داد و من با خیالی آسوده به این زندگی برگشته بودم. و حالا هم این تشکیلات است که از من بیگاري میکشد و آنچنان مرا سـرگرم کرده که دیگر مثل گذشـته به بهروز رسـیدگی نمیکنم و این تشکیلات است که به من بهاء میدهـد و به بهروز کوچکترین وقعی نمینهد. از بهروز هم ناراحت بودم، زمانیکه من خوشـبختی خود را نادیده گرفته و به خاطر او برگشـتم در قبـال او احسـاس مسـئولیت کردم و حـال او بی توجه به همه این فـداکاریها شایـد به خـاطر بچه دست رد به سـینه من میزنـد و اصـلا برایش مهـم نیست که چه بلائی سـر من میآیـد. درحـالیکه وسـائل مرا جمـع میکردم چشـمم به تـابلوي عکس عبدالبهاء افتاد. با عصـبانیت تابلو را برداشـتم و بر زمین کوبیدم و با هر دو پا روي آن ایستادم و گفتم: تشکیلاتی که ارمغان اراجیف توست مرا بـدبخت کرد. آقاي منطقی شـیشه هاي خورد شـده را جمع کرد عکس را برداشت و گفت : تو فکر میکنی اعضاي محفل چه کسانی هسـتند چرا اینقدر اینها را بزرگ کرده اي؟ چرا تا این حد به آنها اعتماد داشتی که زندگیت را و سـرنوشت خودت را به آنهـا سپردي؟ گفتم: به مـا اینطور یاد داده انـد، ما فکر میکردیم خارج از دسـتورات تشـکیلات خصوصا محفل اگر عملی از ما سـر
بزنـد ، باعث عذاب و بدبختی ما خواهد شد. چرا که آنها مصون از خطا و ملهم به الهامات غیبیه هسـتند. آقاي منطقی لبخند تلخی زد و گفت: تو خیلی اشـتباه کردي. اتفاقـا اعضـاي محفـل حرفهاي ترین خلافکارهـاي دنیـا هسـتند وکثیف ترین گناهان از آنان صادر میشود، خود من شاهـد تعویض زنان محفل با همـدیگر بوده ام و به حـدي از آنان کثافت کاري و رذالت دیده ام که اگر پاكترین افراد عضو محفل شونـد هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد.حرفهاي آقاي منطقی برایم تازگی داشت او از غیر انسانی ترین اعمال که از اعضـاي محفـل قبل از انقلاب سـر میزد برایم گفت و ایرادهایی اساسـی از خود بهائیت گرفت و گفت: من خودم را با موسـیقی سرگرم کرده ام، همسـر و فرزندم هم از بهائیت نفرت دارند و در هیچکدام از جلسات شرکت نمیکنند. اما تشکیلات دست ازسـر پسـرم برنمیدارد و دائما او را فرا میخواننـد و برایش حرف میزننـد و میگویند باید تسـجیل شوي. پسـرم نمیخواهد تسـجیل شود. من و مادرش هم با او موافقیم و به اوگفته ایم که مقاومت کند من مبهوت و متحیر به آقاي منطقی نگاه میکردم او به چه جرأتی چنین چیزهائی را میگفت به اوگفتم: از اینکه طرد شویـد نمیترسـید؟ گفت: اگر طرد شویم هرسه با هم طرد میشویم و جـدائی و افتراقی بین مـا پیش نمی آیـد پس مشـکلی نیست و در ضـمن ما تصـمیم داریم به خارج از کشور برویم و از دست بکن نکن هاي این تشـکیلات راحت شویم. گفتم پس چه کسـی واقعا بهائی است؟ همه که یا از ترس بهائی مانده اند و یا منفعتی را دنبال میکنند یا مثل شـما ظاهرا بهائی هستند. پرسیدم به بهاء و عبدالبهاء چه؟ به آنها هم ایمان ندارید؟ عینکش را کمی بالاتر برد، دستی بر محـاسن خود کشـید و گفت: آدمهـاي زرنگی بوده انـدخوب توانسـتند چیزي مشابه با ادیان دیگر درست کننـد. علاوه بر مقام و منزلت پول خوبی هم به جیب زدند. من که هنوز تعصبی نسـبت به این حضـرات داشـتم گفتم آقاي منطقی شـما کفر میکنید، یعنی میگوئیـد آنهـا دروغ بوده انـد؟ او گفـت: معلـوم اسـت کـه دروغ بوده انـد، اگر دروغ نباشـند اعضـاي بیـت العـدل را کـه خودشـان کثیفترین افراد روي زمین هسـتند جانشـین خود نمیکردند و بیت العدل هم در هر کشور و شـهر و روسـتا عده اي را جانشـین خود نمیکرد. کمی به عقلت رجوع کن آیا در روستائی که فقط دوازده نفر بهائی زندگی میکنند و نه نفر از آنها عضو محفل میشوند همه آن نه نفر پاك و بري ازخطا هسـتند؟ من روسـتائی را میشـناسم که نه نفر از دوازده نفري که در آن روستا بهائی بودند عضو محفل بودند این نه نفر هر شب و روز براي بالاکشـیدن زمینهاي یکـدیگر تقلا میکردند. آقاي منطقی میخندید و میگفت آن سه نفر بدبخت زمینهاي خودشان را از دست دادند فقط به خاطر اینکه فکر میکردند اعضاي محفل خیر و صـلاح آنها را میخواهند اما بعدها در بین این دوازده نفر آنچنان درگیري پیش آمدکه همدیگر را تا سـرحد مرگ زده بودند. صحبتهاي آقاي منطقی مرا بـه فکر فرو برد و میدیــدم کـه حقیقـت را میگویــد و مـن حســابی فریـب تشــکیلات را خـورده و زنــدگی ام را تبــاه کرده ام. آقاي منطقی مرا با این حرفها سرگرم کرده و از طرفی با بهروز تماس گرفته بود که خودش را سریع برساند و نگذارد که من خانه را ترك کنم ادامه دارد ....