ماوی
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت: بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست...؟ چرا آب به انسان نرسیدست...
به خدا آه نفسهای غریبِ تو كه آغشته به حزنی است،
ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم!
مگر این روز و شبِ رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کردهای ای عشق مجسم؟!
كه به جای نم شبنم بچكد خونِ جگر دم به دم از عمق نگاهت!
به فدای نخ آن شال سیاهت!
گریه کن گریه و خون گریه کن؛
آری!
که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیدهای آن را و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود؛
چون تپش موجِ مصیبات بلند است!
به گستردگیِ ساحل نیل است!
و این بحر طویل است!
و ببخشید اگر این مخملِ خون برتنِ تب دار، حروف است!
که این روضهٔ مکشوف لهوف است؛
عطش بر لب عطشان لغات است!
و صدای تپش سطر به سطرش همگی 'موج مزن آب فرات' است!
و اربابِ همه سینه زنان، کشتیِ آرام نجات است؛
ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است؛
ولی حیف که ارباب «اسیرالکربات» است؛
ولی حیف هنوزم که هنوز است، حسین بن علی تشنهٔ یار است!
و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی،
الف قامت او دال و همه هستی او در کفِ گودال و سپس آه که «الشمرُ»...
خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...
دلت تاب ندارد...
به خدا با خبرم؛ میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی...
- #سیدحمیدرضا_برقعی
#غریق
- @Mava_a !🌿'
آخر غزلی گفتم و بردم دل او را
مجنون شده ام، آخ! ببین پیچش مو را
از چشم خودش نیز می افتاد یقینا...
می دید اگر ماه شبی آن بَر و رو را
گردیده عیان سِرِّ نهان دلم از بس...
پیش همگان جار زدم راز مگو را
آهو بره ای برده دل از شیرِ غزل هام...
پابند خودش کرده دل عربده جو را
با او دل من عاشق و سرمست ترین است...
پر کرده ز خون جگرم گرچه سبو را
هرچند که بی رحم ترین بود نگاهش...
آخر غزلی گفتم و بردم دل او را!
- #طاهره_اباذری_هریس
#شاخه_نبآت
- @Mava_a !🌿'
دلم برایت تنگ شده...
به من بیاموز که دلتنگ نبآشم،
به من بیاموز که چگونه
ریشه های عشقت را از اعماق برکنم....
- #نزار_قبانی
#وِنوش
- @Mava_a !🌿'