1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یارا یارا گاهی دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن
بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم
تازه در هوایت..
@m_enqelabi
چرا امام زمان(عج) ظهور نمی کنند؟
آدم تشنه ای وسط بیابان تصور کنید، هرچه این فرد غرق فقر و نداری یا ثروت و دارایی باشد، در رفع تشنگی اون وسط بیابان تاثیری دارد؟! خیر! هرچه بگذرد، تشنه تر میشود! از عوامل مهم تحقق ظهور، تشنگی ماست! بی تعارف، عموم ما مردم هنوز تشنه امام نیستیم! :(
@m_enqelabi
مردم باید مطلع بشن که این جریان دلسوز انقلابی است که به معنای واقعی کلمه عدالتخواه و ضد فساد اند. الان هم به پشتوانه عموم مردم، محاکمه عوامل اصلی بانک آینده و در راس همه، محاکمه ی امثال روحانی و ظریف رو همین جریان انقلابی است که پیگیر و خواهان اون از مسئولان امر هستند.
@m_enqelabi
بیانیه ریاست کل سازمان FATF: ایران علیرغم عضویت در CFT و پالرمو همچنان در لیست سیاه باقی خواهد ماند! جهان باید اقدامات مقابلهای مؤثر علیه تهران اجرا کند!
پ ن: قابل توجه جریان غربگرای عبرت نگیرِ خودتحقیرِ خودتحریم!
@m_enqelabi
آقای پزشکیان؛ از خشم خدا بترسید و تا از این دیرتر نشده کاری بکنید.. :(((
@m_enqelabi
🔻 اعتراف صریح و بی سابقه مقام بلندپایه امنیتی صهیونیست: ما (آمریکا و ناتو و رژیم صهیونی) در جنگ ۱۲ روزه شکست خوردیم، فکر میکردیم با حمله نظامی و کمک اپوزیسیون میتوانیم رژیم ایران را ساقط کنیم؛ اما دقیقا برعکس شد! جایگاه مردمی حکومت ایران تقویت شد؛ براندازی در ایران خیالپردازی است.
@m_enqelabi
و اما ماجرای بسیار دلنشین ایشون 👇
.
در قبرستان دارالسّلام شیراز قبریست معروف به: قبرِ سرباز امام زمان(عجّ)؛
که با گذشتِ دهها سال ازعمرِش؛ هنوز گذر زمان نتوانسته طراوتش را از بین ببرد، در حالی که تمام قبرهای اطراف آن با گذشت زمان فرسوده؛ متروکه و قدیمی شده اند.
آری؛ این قبر متعلق به جوانی است اهل خوی آذربایجان؛ که در زمان رضاخان پهلوی به خدمتِ سربازی فراخوانده میشود ولی با درست عمل کردن به دستورات خداوند متعال؛ و فرمایشاتِ قرآن و اهل بیت(ع) موردِ لطف و عنایاتِ عجیبِ آقا امام زمان (عج) و مادرشان حضرت فاطمه الزهرا (س) قرارگرفته و الگوی زیبا و کم نظیری برای همه شیعیان و خصوصا جوانان میگردد.
مردمِ متدیّن و اصیلِ شیراز؛ او را بنام سربازِ گمنام می شناسند و بر سرِ قبرِ او حاضر شده (و حتی برخی از علمای بزرگ قم) ؛ عرضِ حاجت میکنند و ماجرای زندگیِ این سربازِ گمنامِ امام زمان، در بین ایشان معروف است.
.
نویسنده کتاب مسجد مقدس جمکران؛ آقای عبدالرّحیم سرافراز شیرازی سرگذشت زندگی ایشان را اینگونه نقل می کند:
.
در زمان مرحوم حاج شیخ محمّد حسین محلّاتی(جدّ مرحوم آیت الله حاج شیخ بهاءالدّینِ محلّاتی) شخصی با لباس کهنه و یک کوله پشتی وارد مدرسه خانِ شیراز (که جزء مدارِسِ حوزه علمیّه بوده) می شود و از خادمِ این مدرسه علمیّه؛ اطاقی می خواهد.
خادم به او می گوید: باید از مدیرِ اصلیِ مدرسه درخواستِ اتاق بکنی و من کاره ای نیستم.
مدیرِ محترمِ مدرسه هم در برابرِ درخواست آن شخص می گوید:
اینجا مدرسه علمیّه است و تنها به طلبه های علوم دینی؛ اتاق و حجره می دهیم. او هم می گوید: این را میدانم ولی در عین حال؛ عاجزانه از شما اتاقی می خواهم که فقط چند روزی در اینجا بمانم و زود زحمت را کم کنم.
مدیرِ مدرسه ناخودآگاه به اراده الهی در برابرِ درخواستِ این شخصِ تازه وارد تسلیم میشود و دستور میدهد که به او اتاقی بدهند تا او استفاده کند و در رفاه باشد.
بالاخره مهمانِ تازه وارد، داخلِ اتاق میشود و درب حجره را به روی خود می بندد و با کسی هم رفت و آمد نمی کند.
از طرفی خادم مدرسه هم طبق معمول، شبها درِ مدرسه را قفل می کرده و خودش هم بعد از سرکشی به اطراف و داخل مدرسه؛ برای استراحت به اتاقش رفته و می خوابیده است..
🔸️ادامه(۱):
ولی همه روزه صبحِ بسیار زود که از خواب بر میخواسته؛ مشاهده میکند که در باز است !!!
پیرمردِ خادم شبِ بعد با دقّتِ بیشتر درِ حوزه علمیه را قفل میکند ولی باز هم فردا صبح با درِ باز مواجِه میشود.
این جریان تا سه روز ادامه پیدا میکند و بالاخره متحیّر و سرگردان میگردد (چون بجز خودش و مدیرِ مدرسه، کسی کلید نداشته).
او به ناچار، قضیه را به مدیرِ مدرسه می گوید.
مدیر هم به خادمِ مدرسه میگوید امشب در را قفل کن و کلید را نزد من بیاور؛ تا خودم قضیه را پیگیری کنم.
اللّه اکبر !!!!
فردا صبح باز هم مدیر می بیند که درِ مدرسه باز است و کسی از مدرسه بیرون رفته است...
و همگی بخاطر اینکه این اتفاق از شبی که آن شخصِ تازه وارد به مدرسه آمده؛ افتاده است به او مظنون می شوند.
خلاصه موضوع را پیگیری میکنند و متوجه می شوند که درست است؛ و کسی که بدونِ داشتنِ کلید، شبها از مدرسه بیرون می رود همان شخصِ تازه وارد است... مدیرِ مدرسه با خودش می گوید:
حتما در کارِ این مرد؛ِ سِرّی هست ولی موضوع را نزد خود مخفی نگه می دارد.
او روزها نزدِ آن شخص رفته و به او اظهار علاقه میکند و از او می خواهد که لباسهایش را به او بدهد تا آنها را برایش بشوید و تقاضا میکند که با طلاب رفت و آمد کند،
اما او از همه اینها اِبا می کند(قبول نمیکند) و میگوید من نمیخواهم مزاحم کسی بشوم و برای انجامِ کارهایم نیز به کسی نیازی ندارم.
مدتی بر این مِنوال می گذرد تا اینکه یک شب، خودِ این شخص؛ آقای محلاتی و مدیرِ مدرسه را به حجره اش دعوت می کند و به آنها می گوید:
چون عمر من به آخر رسیده، قصه ای دارم برای شما نقل می کنم؛ فقط خواهش میکنم مرا در محلّ خوبی دفن کنید.
او قصّه زندگی اش را اینگونه تعریف میکند:
اسم من عبدُالغفّار؛ مشهور به مشهدی جونی؛ اهل خوی و سرباز هستم.
من وقتی که در ارتش خدمت سربازی را می گذراندم، یک روز؛ بخاطرِ کاری پیش فرمانده مان رفتم و تقاضایم را گفتم.
افسرِ فرمانده ما که خودش مسلمان نبود و میدانست من شیعه هستم؛ شروع به جسارت و بی احترامی نمود و مرا تحقیر میکرد.
در آخر هم نه تنها کارم را راه نینداخت بلکه با کمالِ بی شرمی؛ به حضرتِ فاطمه زهراءسلام اللّه علیها؛ جسارت و بی احترامی کرد،.
من هم که تا آن لحظه سکوت کرده بودم؛ ناگهان از خود بی خود شدم و دنیا پیش چشمم تیره و تارشد..
🔸️ادامه(۲):
گفتم تا الان هرچه به خودم بی احترامی کردی و تحقیرم کردی؛ تحمل کردم اما حالا که به سروَرِ زنانِ دو عالم و مادرِ سادات؛ حضرت زهراء سلام الله علیها اینگوگه جسارت کردی دیگر تحمل نمی کنم.. خونم به جوش آمد و با او درگیر شدم و دیدم قصد کشتن مرا دارد که در نهایت او را به جهنم فرستادم..
لحظه ای به خود آمدم که کار از کار گذشته بود و با جنازه نَحسِ او روبرو شدم.
به طرزِ عجیب و معجزه آسایی از اتاق فرمانده بیرون رفتم و پا به فرار گذاشتم.
وقتی از سربازخانه خارج شدم؛ پیش خانواده ام رفتم و از آنها خداحافظی کردم و هرچه پرسیدند کجا میروی؟ چیزی نگفتم و فقط حلالیّت گرفتم و از آنها جدا شدم.
از خوی فرار کردم و به سمت مرز ایران و عراق رفتم.
از مرز گذشتم و به کربلا رفتم...
مدتی در شهرِ کربلاء ماندم سپس به نجف اشرف و بعد به کاظمین و سامراء رفتم و مدتها در جوارِ امامان علیهم السّلام بودم.
من بسختی روزگار میگذراندم اما از اینکه در جوارِ حرم های مطهر امامانِ عزیز علیهم السّلام هستم؛ خوشحال و راضی بودم.
تا اینکه باخبر شدم؛ رضاخان سرنگون و پادشاهی در ایران جابجا شده؛ اوضاعِ کشور و مراکزِ نظامی هم نابسامان و آشفته است.
به این فکر افتادم که به ایران برگردم و در وطنِ خودم و در شهرِ مشهد؛ کنار قبر مطهّرِ حضرت امام رضا علیه السلام بقیه عمرم را بگذرانم.
الحمدللّه از مرزِ جنوبی واردِ ایران شدم؛ از مرز گذشتم و مشکلی برایم پیش نیامد.
به سمت مشهد حرکت کردم اما در راه که به شیراز رسیدم به دلم افتاد که چند روزی در جوارِ حضرت شاهچراغ علیه السّلام بمانم.
خلاصه همانطور که میدانید؛ در این مدرسه اتاقی گرفتم و حالا هم مشاهده می کنید که مدتی است در اینجا هستم.
فقط بگویم که: از طرف بی بی دوعالم حضرت زهراء(سلام اللّه علیها) لطف و عنایاتِ زیادی به من شده است.
از جمله اینکه:
آخرهای شب وقتی برای تهجّد و نمازِشب بلند می شدم و می خواستم از مدرسه بیرون بروم؛ می دیدم قفلِ درِ مدرسه برای من باز می شود!!!
در این مدّت؛ کنارِ کوهِ قبله می رفتم و نماز صبح را پشتِ سرِ حضرت ولیِّ عصر، امام زمان (عج اللّه تعالی فرجه الشریف) میخواندم.
من برای اهلِ این شهر خیلی متأسّف بودم که چرا از این همه جمعیّت تعداد خیلی کمی برای نماز، پشت سرِ امام زمان علیه السّلام حاضر می شوند؟!!!
در هر صورت من بزودی از دنیا میروم و خواهشمندم زحمتِ کفن و دفنِ مرا بعهده بگیرید..
آقای حاج شیخ محمّد حسین محلاّتی و مدیرِ مدرسه به ایشان می گویند:
نه؛ ان شاءاللّه بلا دور است و شما حالاحالاها زنده می مانید؛ خصوصا که سِنّی هم ندارید..