آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد
نمی دانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه می دانم که زیباست
خداوندا چه درد است این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست! شرمِ بندگی کُشت
چه لطف است این ؟ مرا شرمندگی کُشت..
کل خانواده بیرون دارن میختار میبینن
من تو اتاق دارم قلعه ای در آسمان میبینم
ما مثل هم نیستیم