هیچوقت یادم نمیره
فقط یه لحظه واسه استراحت تکیه دادم به دیوار و بند دوربینو انداختم رو شونم
گوشیو باز کردم و اولین خبری که باهاش روبرو شدم اعلام زدن موضع سیدحسن بود.
فشاری که داشت واقعا دنیا رو تار کرد برام
فقط تونستم همونجا بشینم و سرمو تکیه بدم به دیوار
یکی از بچهها که کنارم بود هی میگفت سید تهرانه، لبنان نیست، شایعس. میخواست دلمو قرص کنه ولی واقعا حس میکردم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست
با همون حال بقیه کارو جلو بردم تا تموم شد و خودمو رسوندم خونه. تازه همهجا پر شده بود که آره همچین چیزی هست و معلوم نیست وضعیت سیدحسن چطوریه. هرلحظه یه خبر هربار یه وضعیت.
نشستم پشت سیستم. تو تاریکی اتاق. فقط تونستم چهارتا چیز بندازم رو هم و زود بدم بره که بزارن واسه دعا برای سلامتی سیدحسن. و میدونید چیه؟ این دقیقا کاری بود که سر رئیسی تو اون شب کرده بودم.
دو سه ساعت تو بی خبری و بدخبری گذشت تا اینکه اون پیام مزخرف بهم رسید. اون پیام لعنتی. اون پیام خونهخراب کن...
ثانیه به ثانیه شبِ رئیسی سر سیدحسن با دوز بالا برام تکرار شد. حالا چی؟
- محتوا آماده کن که بعد از اعلام رسمی منتشر کنیم...
چی مونده؟
یه اتاق تاریک، یه دل شکسته، یه سیستم روشن، یه کیبورد خیس. و بیرون اون اتاق، کلی آدم داشتن دعا میکردن تا سید سالم باشه و کسی خبری نداشت...
خیلی بده
بدترین بخش کاره
این بخش بی اغراق بدترین بخش کاره
دیگه نمیتونی امیدوار باشی
دیگه نمیتونی بگی خدایا به سلامت دارش
باید بنویسی خدانگهدار آقاسید
هشتگ سید مقاومت بزنی
بفرستی
تا چند ساعت دیگه خبر رسمی اعلام بشه و بعد هم تمام...
تنها جایی که دعا کردم کاش یه جای دیگه بودم همون جا و همون موقع بود. همون لحظههای مزخرف که هیچکدومشون از جلوی چشمم کنار نمیرن...
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Meghdad_OutOfContext/3936
وای
هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
حدود ساعت ۳ بود از دانشگاه برگشتم
هیشکی خونه نبود
از همه جا بی خبر به طور اتفاقی حتی قبل اینکه لباس هام رو در بیارم پاشدم تلویزیون رو روشن کردم
و با دیدن آرم مشکی بالای تلویزیون دلم هری ریخت
زدم شبکه خبر و....
#دایگو
_
💔
بهم نخندین ولی واقعا امید داشتم تو روز تشییع سید، یهو پردهها کنار بره و سید با لبخند به مردم دست تکون بده و ...
هدایت شده از MoWji 🦇
«این قاب ها، یادگار نخستین فیلمیست که ساختم؛ تجربهای که بیش از آن که اثری بیرونی باشد، آینه ای بود برای شناخت درون.
در آن روزها، جهان برایم چون متنی نانوشته بود و هر تصویر، کلمهای خام که میکوشیدم به جمله بدلش کنم.
اما اکنون، پس از فاصلهای که زمان میان من و آن روز نهاده، میفهمم آن فیلم نه آغاز یک مسیر، که گواهی بر پرسشی عمیقتر بود...
پرسش از امکان روایت، از نسبت انسان با سایه و نور، و پرسش از این که آیا حقیقت، در تصویری بسته میگنجد یا همیشه از قاب میگریزد؟!...
امروز، با همه تغییرات و ویرانی ها، هنوز به آن تصویر نخست باز میگردم؛ چون در خامیِ آن اولین اثر، چیزی بود که هیچ تکامل و مهارتی قادر به بازآفرینی اش نیست؛ صداقتِ آغاز. »