هفتم و هشتم و نهم همکلاسی بودیم
اعتقاداتمون ۱۸۰درجه با هم متفاوت بود اما رفیق بودیم
با هم زیاد وقت گذروندیم
با هم تو برنامهنویسی خوارزمی مقام اوردیم
خیلی کارا کردیم
با وجود عقاید متفاوتمون.
یه روز یه کتابی بهم هدیه داد که شاید تو ظاهرش خیلی بهش نمیخورد، امواج ارادهها.
بارها این کتابو خوندم
خیلی زیاد
لذت بردم با خوندنش
یک سال بعد از هدیه گرفتنش اتفاقی چشمم به صفحهی اولش خورد و اینو دیدم
یادگاریای که یک سال منتظر بود تا دیده بشه و من ندیده بودمش...
الان دیگه راهمون از هم جدا شده. اون داره برنامهنویسی رو ادامه میده و حسابی هم با استعداده و منم راه خودمو پیش گرفتم.
شاید دیگه همو نبینیم
شاید وقت نکنیم با هم وقتی بگذرونیم
اما
هیچوقت قرار نیست از یادم بره
با همین چند کلمهی کوچیک
بچهها موندگار شدن تو قلب دوستانتون همینقدر قشنگه
به هم هدیه بدید
با یادگاریهایی که هیچوقت از یاد کسی نبرتتون(: