eitaa logo
MemeNet | 🎀 میم‌نِت
5.2هزار دنبال‌کننده
220 عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
‌ ‌ • به میم‌نت خوش‌اومدید ؛ خیلی منتظرتون‌بودیم (چند دقیقه‌ای میشه) 🐙 • 🪷 شنوای انتقاداتون نیستیم: [ @SirMalek ] [ @ImMobin ] (اگه خیلی کار داشتی 👀👆) ▪️︎ بزنی روی پیوستن میتونی از دستت آتیش بزنی ( تضمینی ) 🩷😾 ‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
من بودم که از بچگی به خاطر زیباییم همه جا سر زبون‌ها بودم، حتی خیلی‌ها میگفتن منو تو بیمارستان با یه بچه دیگه عوض کردن. همین زیبایی بیشتر از اینکه برام خوشبختی بیاره، همیشه دردسر درست میکرد. خواهرام بهم حسادت میکردن و هرجا میرفتم نگاه‌ها دنبالم بود. سال‌ها گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم. درست همون موقع فهمیدم پسر خان دلش پیش منه. هرچقدر پدرم اصرار کرد قید درس رو بزنم و باهاش ازدواج کنم، قبول نکردم. با هزار بدبختی رضایت پدرمو گرفتم که برم دانشگاه، اما خبر نداشتم همون روز قراره اتفاقی بیفته که سرنوشت زندگیمو برای همیشه عوض کنه...😢⭕️ برای ادامه داستان روی لینک زیر بزنید 👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3369404049C7603131ccf
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(دوران کرونا) ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوم،آهان،چی بگم والا ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ
806.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣🤣🤣 ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ
هدایت شده از گسترده امید
سعید میگه: دوستم با دختری از عشایر عقد کرد. همه‌چی خوب بود، اما یه مدت بعد خبر رسید که میخوان جدا بشن! دلیلش رو که پرسیدم، گفت: «به خاطر دوری راه کم می‌رفتم پیشش. یه پسر از اقوامش به اسم شاهرخ مدام رفت‌وآمد داشت و حس کردم بینشون رابطه‌ای هست...» «یه شب خداحافظی کردم و وانمود کردم که رفتم، ولی آخر شب یواشکی برگشتم و رفتم سمت چادری که همیشه می‌خوابیدیم،چیزی که شنیدم رو باور نمیکردم...» 👈 ادامه داستان‌ 👉 👈 ادامه داستان 👉
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
هیچ‌وقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود! حداقل من اینطور فکر می‌کردم🤦🏻‍♀️ همیشه جلوی بقیه ازم تعریف می‌کرد، توی مهمونی‌ها کنارم می‌نشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه می‌کرد، می‌گفت: « عروسم بهترینه » تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😟😣 👈 ادامه ماجرا 👈 ادامه ماجرا
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
من نقره‌ام… دختری که سال ۱۳۰۰ دنیا اومد، تو یه روستای دورافتاده به دور از همه ادما ... ۹ سالم که شد، هنوز دست‌هام بوی خاک‌بازی می‌داد.اما یه روز فهمیدم قراره «عروس» بشم.نه جشن، نه لباس سفید… فقط یه روسری که سه سایز از سرم بزرگ‌تر بود من نه بدنم بزرگ شده بود،نه عقلم.چند ماه گذشت و مادرشوهرم چشم غره‌هاش بیشتر شد.هی فشار می‌آورد، هی می‌گفت «چرا شکمت بالا نمیاد؟! دخترای مردم تو این سن مادر می‌شن!» من فقط ساکت می‌موندم.چطور باید می‌فهمید که یه بچهٔ ۹ ساله چه جوری باید بچه دار شه ؟ تو اون سال‌ها کسی نمی‌فهمید.هیچ‌کس. آخرش مادرشوهرم طاقت نیاورد.یه روز که داشتم از درد کارهای خانه گریه می‌کردم، اومد بالا سرم و گفت«پاشو آماده شو. پسرم می‌خواد زن دوم بگیره… تو نمی‌تونی براش بچه بیاری.» و من باید خودم میرفتم برا شوهرم خواستگاری اما من باید ازشون انتقام میگرفتم باهاشون کاری کردم که .... https://eitaa.com/joinchat/1152254539C1df268d9d3
ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ