هدایت شده از گسترده امید
سعید میگه:
دوستم با دختری از عشایر عقد کرد. همهچی خوب بود، اما یه مدت بعد خبر رسید که میخوان جدا بشن!
دلیلش رو که پرسیدم، گفت:
«به خاطر دوری راه کم میرفتم پیشش. یه پسر از اقوامش به اسم شاهرخ مدام رفتوآمد داشت و حس کردم بینشون رابطهای هست...»
«یه شب خداحافظی کردم و وانمود کردم که رفتم، ولی آخر شب یواشکی برگشتم و رفتم سمت چادری که همیشه میخوابیدیم،چیزی که شنیدم رو باور نمیکردم...»
👈 ادامه داستان 👉
👈 ادامه داستان 👉
هدایت شده از تبلیغاتِنت
هیچوقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود!
حداقل من اینطور فکر میکردم🤦🏻♀️
همیشه جلوی بقیه ازم تعریف میکرد، توی مهمونیها کنارم مینشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه میکرد،
میگفت: « عروسم بهترینه »
تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😟😣
👈 ادامه ماجرا
👈 ادامه ماجرا
هدایت شده از تبلیغاتِنت
من نقرهام…
دختری که سال ۱۳۰۰ دنیا اومد،
تو یه روستای دورافتاده به دور از همه ادما ...
۹ سالم که شد، هنوز دستهام بوی خاکبازی میداد.اما یه روز فهمیدم قراره «عروس» بشم.نه جشن، نه لباس سفید… فقط یه روسری که سه سایز از سرم بزرگتر بود
من نه بدنم بزرگ شده بود،نه عقلم.چند ماه گذشت و مادرشوهرم چشم غرههاش بیشتر شد.هی فشار میآورد، هی میگفت
«چرا شکمت بالا نمیاد؟! دخترای مردم تو این سن مادر میشن!»
من فقط ساکت میموندم.چطور باید میفهمید که یه بچهٔ ۹ ساله چه جوری باید بچه دار شه ؟ تو اون سالها کسی نمیفهمید.هیچکس. آخرش مادرشوهرم طاقت نیاورد.یه روز که داشتم از درد کارهای خانه گریه میکردم، اومد بالا سرم و گفت«پاشو آماده شو. پسرم میخواد زن دوم بگیره… تو نمیتونی براش بچه بیاری.» و من باید خودم میرفتم برا شوهرم خواستگاری اما من باید ازشون انتقام میگرفتم باهاشون کاری کردم که ....
https://eitaa.com/joinchat/1152254539C1df268d9d3