eitaa logo
MemeNet | 🎀 میم‌نِت
5.2هزار دنبال‌کننده
220 عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
‌ ‌ • به میم‌نت خوش‌اومدید ؛ خیلی منتظرتون‌بودیم (چند دقیقه‌ای میشه) 🐙 • 🪷 شنوای انتقاداتون نیستیم: [ @SirMalek ] [ @ImMobin ] (اگه خیلی کار داشتی 👀👆) ▪️︎ بزنی روی پیوستن میتونی از دستت آتیش بزنی ( تضمینی ) 🩷😾 ‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 تکان دهنده😰😱 💯جشن تولد دختر در ❗️😱 ❌مرگ دختر بد حجاب😰😱 خیلی ترسناکه😱😱 🔞فیلم دارای صحنه های خطرناک زیر18سال نبیند😰😰 ❌اگه با دیدین یه نامحرم یا یه صحنه گناه، تو هم گناه میکنی این کلیپ رو از دست نده😔 👇ببینید👇 https://eitaa.com/joinchat/1260323265C6d3de92fc8 ⭕️بخدا زندگیمو عوض کرده خیلی خطرناکه😰😭😱
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
❌🔴معجزه امام‌رضا که اخیرا اتفاق افتاد😳❌ یک عروس وداماد تهرانی که تازه ازدواج کرده بودن تصمیم میگیرندبنابه اصراردامادبیان مشهدولی عروس خانم با این شرط حاضر میشه بیادکه فقط برن تفریح و داخل حرم نرن.چند روزی روباتفریح وخریدگذراندن تا اینکه روزآخر شد و برای بازگشت ازهتل خارج شدن. وقتی به میدان پانزده خردادرسیدن دامادوقتی گنبد و گلدسته آقا رو دید ماشین را نگه داشت و سلامی به آقا دادکه عروس خانم هم دستشو از ماشین بیرون آوردوبه تمسخرگفت: امام رضا بای بای،خیلی مشهد خوش گذشت؛بای بای.داماد ماشین را روشن کرد از مشهد خارج شدند که‌ناگهان.....😳😱 👈 ادامه داستان باز شود👉
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 https://eitaa.com/joinchat/1121518071Cc47b33eadd ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی ☝️
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که میدونن ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
دختر زیبای کُرد که فقط یک ماه و نیم تا عروسی‌اش مانده بود که برای زیارت راهی کربلا شد؛ سفری که قرار بود شیرین‌ترین خاطره زندگی‌اش باشد، اما در راه بازگشت همه‌چیز تغییر کرد. چند مرد نقاب پوش به اتوبوس حمله کردن، و او را همراه ده‌ها زن دیگر ربودن روزهایی پر از ترس و تحقیر... حالا گیلدا زخمی و درمانده پشت یک ویترین شیشه‌ای برای فروش نشسته و منتظر سرنوشتی است که از آن وحشت دارد. درست زمانی که امیدش را از دست داده، مردی مرموز همه‌چیز را دگرگون می‌کند..... آیا این آغاز نجات اوست یا شروع کابوسی بزرگ‌تر؟ برای خواندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇🏿 https://eitaa.com/joinchat/431489154Ce328729c4a