من #لیلا؛ دختری از یه خانوادهی سرشناس که نامزدم «ستار» با زور و بیرحمی همهچیزم رو گرفت، اما فرداش برای فرار از رسوایی جار زد که من از قبل دست خورده بودم!خانوادهام طردم کردن و من بعد از طلاق، تنها و بیپناه برای شروع یه زندگی جدید با مدرک پزشکی به تهران رفتم.توی اولین روز شیفت بیمارستان، توی آسانسور چشمم افتاد به «دکتر سپهر ملکی»؛ عشق قدیمی و تنها مردی که تمام وجودم پیشش جامونده بود و به خاطر تهدیدهای بابام ولش کرده بودم! سپهر تا منو دید مچ دستم رو کشید، منو کوبید به درِ بسته و در حالی که نفسهای تند شده بود با نیشخند عصبی زیر گوشم غرید: «فکر کردی گذشتم ازت لیلا؟! این بار دیگه تو منو بازی نمیدی حالا خودم به آتیش میکشمت!»
هنوز صدای تهدیدش توی گوشم بود که درِ اتاق باز شد و...😱😱😱
خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d
هدایت شده از گسترده امید
💥 زری خانوم اینجوری خوشحال رفت… ولی بعدش اتفاقی افتاد که همه رو شوکه کرد! 😳🧕🏻
روزمرگیهاش تو ایتا کلی سر و صدا کرده 💣
نه سلبریتیه، نه ادعایی داره…
ولی یه جوریه که وقتی کانالشو ببینی، دلت میخواد هر روز سر بزنی 🙊
اگه حوصلت از کانالهای تکراری سر رفته بیا اینجا 👇
https://eitaa.com/joinchat/4255908706C1a5f6634a5
☄ فقط یه بار وارد شو… خودت میفهمی چرا همه میمونن.
هدایت شده از گسترده امید
همه فکر کردن اگه اون دختر معصوم و بیگناه زنم بشه دلم به رحم میاد اما اشتباه میکردن. به قصاص اشتباه پدرش حبسش کردم تو خونه و مدام آزار و اذیتش میکردم، حتی روزی که فهمیدم دلم برای چشمای مشکی معصومش رفته بیشتر تحقیرش کردم تا یادم نره زندگیم رو جهنم کرده؛ هرروز با دخترای مختلف به خونه میومدم تا عذاب بکشه و جلوی چشمش به بقیه محبت میکردم. بعد از چندماه با معشوقهی جدیدم به خونه اومدم و با دیدنش که کنار مادرم نشسته بود و گریه میکرد خونم به جوش اومد و حمله کردم سمتش، خودش میدونست از اینکه شکایتم رو پیش بقیه کنه متنفر بودم دستم بالا رفت اما با صدای مادرم خشکم زد و با دیدن جسم بیحال نیلدا دنیا روی سرم خراب شد
- حاملست خوش غیرت... حاملهست دست از سرش بردار، بچت رو کشتی نامرد.
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44