سرگذشت واقعی رعنا.
بعد از مرگ برادرشوهرم، شوهرم گفت که میخواد جاریم و عقد کنه، چون من باردار نمیشم و اجاقم کوره!
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
من ترمه ام!
دختری از یه خونواده ی خشک مذهبی!
برادرام و پدرم به شدت متعصب بودن، مجبورم می کردن که چادر بپوشم، به خاطر این اجبار از چادر بدممیومد و وقتی دانشگاه می رفتم، اونو توی کوله اممی چپوندم، به خاطر سخت گیری هاشون لجبازی کرده و با یه پسره تو دانشگاه روی هم ریختم.
پسره خیلی پولدار و خوش هیکل بود! داشتم عقده هامو می ترکوندم و دلم و بهش می باختم که یهو سر و کله ی خواستگار جدیدی پیدا شد، سرگرد عارف، مذهبی، جذاب و خوش چهره بود، خانواده ام راضی بودن، اما من ازش بدم میومد....
بعد این که خانواده اممجبورم کردن که عقدش بشم، یه روز که دم در دانشگاه اومد دنبالم، من و با اون پسره دید و....
اون که همیشه من و با چادر دیده بود حالا با یه وجب مانتو و موهای بیرون ریخته کنار هم دانشگاهیم من و دید و....
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
سرگذشت جذاب ترمه و سرگرد عاشقمون بر اساس واقعیت هست!
زیباترین سرگذشتی که تو ایتا میتونی بخونی این سرگذشت جذابه😍
پس از دستش ندید که کلی طرفدار داره👇😍❤️
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
رمان جذاب اگر عاشقت نباشم چی👆🌸