هدایت شده از گسترده امید
196.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😳بیا ببینیم از بادکنک شانسِ ماهِ تولد تو به واسطه دستای #کًچَلخان چی ازش بیرون میاد برات😍😂👇🏻
🎈بادکنک شانس متولدین فروردین
🎈بادکنک شانس متولدین اردیبهشت
🎈بادکنک شانس متولدین خرداد
🎈بادکنک شانس متولدین تیر
🎈بادکنک شانس متولدین مرداد
🎈بادکنک شانس متولدین شهریور
🎈بادکنک شانس متولدین مهر
🎈بادکنک شانس متولدین آبان
🎈بادکنک شانس متولدین آذر
🎈بادکنک شانس متولدین دی
🎈بادکنک شانس متولدین بهمن
🎈بادکنک شانس متولدین اسفند
🚷فقط بادکنک متولدین مهر و بهمن🤣☝️🏼
بارداری سختی داشتم همین موضوع بهونه شد تا مادرشوهرم بیاد خونه ام ازم مراقب من باشه...
هر روز دم #اذان غروب بوی خیلی بدی تو خونه ام میاومد وقتی متعجب از #مادرشوهرم میپرسیدم میگفت #اسپند دود کردم که چشم نخوری ..منم ساده باور میکردم و هر شب از بوی #تعفن که از زیر تختم اومد بیدار میشدم ولی هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم ایقدر بوی بد بود که #حالت تهوع گرفت رفتم پرده رو زدم کنار پنچره باز کنم که #نور ماه تابید تو اتاق دیدم مادرشوهرم ...https://eitaa.com/joinchat/1801978144C2cb47b2a9e
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 چرا ازدواج پسر دوم خانواده ۱۳ نفره اینقدر خبرساز شد و چند میلیون ویو گرفت؟!
چرا تو اون سن ازدواج کرد؟ شغلش چیه؟ سربازی رفته؟ خانواده اصرار داشتن؟! 😳
جواب این سؤالها و کلی سؤال دیگه رو از اینجا ببین؛ ماجرا و حواشیش هم ادامه داره! 👇🏼
https://eitaa.com/banosadeghy/48818
۱۳ نفر بودن… حالا شدن ۱۴ نفر! 😍😂
اما ماجرا فقط این نیست!
از شیطنتهای پسر ۳ ساله تا ازدواج پسر ۲۱ ساله، از دغدغههای مامانها تا اتفاقات روزمره این خانواده!
اینجا هم میخندی، هم چیز یاد میگیری، هم حس میکنی عضوی از این خانوادهای! ❤️
بیا ببین اینجا چه خبره 👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3347382365C1b34a96e3f
هدایت شده از گسترده امید
نو عروس بودم اما شوهرم رو سرم هوو آورد. مادرشوهرم میگفت من از خانوادهی فقیریام و باعث خجالت اون و پسرش میشم اما هووم از خانواده ثروتمندی بود و باعث سرافرازی میشد همیشه مثل یه کلفت بودم و باید از دور شاهد عاشقانههای شوهرم و هووم میبودم.
- خشکت زده دختر؟ مگه نگفتم برو لباسای تو حیاط رو بشور؛ انگار باز دلت گشنگی کشیده گشنه بخوابی...!
شوهر و هووم با نیشخند به من نگاه میکردن، ترسیده فقط سرم رو تکون دادم و خواستم به سمت حیاط برم.
- زبون نداری که مثل گاو سرت رو تکون میدی؟
با کشیده شدن آستین لباسم تعادلم رو از دست دادم و محکم به زمین برخورد کردم میخواستم قبل از اینکه شوهرم منو ببینه بلند بشم و برم حیاط ولی با دیدن خونی که رو زمین بود وحشت زده فریاد کشیدم با سرگیجه روی زمین افتادم که بالاخره صدای شوهرم بلند شد:
- نیلدا، عزیزم چشمات باز کن قربونت برم؛ وای به حالتون یه تار موهاش کم بشه...
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
عاشقش بودم اما به خاطر حرفهای مادرم کمکم نسبت بهش سرد شدم و تصمیم گرفتم زن دوم بگیرم تا برام بچه بیاره؛ هرروز شاهد بودم مادرم اذیتش میکرد و آرامش نداشت اما بیخیال از کنارش میگذشتم تا اینکه وسط یکی از دعواها متوجه شدم زنم نازا نبوده و بچهی من به خاطر مادرم از بین رفته اما دیر متوجه شدم چون اون دختر از زندگیم رفت و...
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44