و اما من هیچوقت براشون مهم نبودم.
اینکه من توی سن کم چیا که تجربه نکردم چه چیزا ها که ندیدم و چقد گریه کردم
خیلیش برمیگرده به اینکه من همیشه سکوت کردم
چیزی نگفتم چون میدونستم قرار نیست که درکم کنن و بفهمنم
فقط ترحم،و دلداری های الکی
من فقط میخواستم بفهمن که من این آدمی که نشون میده نیستم
من نیاز دارم به کارای که اونا در حق آدمی انجام میدن که غم و غصه هاشون و فریاد میزنن
و این کارا براشون راحته
منم میگفتم فقط شلوغش نمیکردم
فقط کافی بود گوش بدن
به کلماتی که به زبون میاوردم
اونا تک تکشون پر از درد و غمن
اما همه در همچین موقعیت های،همیشه برای من ناشنوا بودن .
همیشه خیلی تنها تر از اونی که بقیه میبینن هستم
و دیگه لذتی ازش نمیبرم
خیلی وقته دیگه از تنهایی لذتی نمیبرم
اون چیزی که میتونه همه چیزرو تغییر بده، عشق محبت و احترامه
ولی وقتی اینا نباشه دل به چی خوش کرد؟