مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_پنجاه_و_پنجم #محمد آرتین
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامش_همیشگی
#پارت_پنجاه_و_ششم
((منطقه ممنوعه))
#محمد
در اتاق آقای عبدی جمع شده بودیم و پروندرو بررسی میکردیم و هرکدام تحلیل خود را از پرونده بازگو میکرد تا بتوانیم در آخر به یک نتیجه کلی و دقیق برسیم
که با صدای درب، مرتضی را در چارچوب دیدم
_بگو مرتضی، چی شد؟
+فردا ساعت ۱۲ باهاش قرار گذاشتم
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
_به همین راحتی قبول کرد؟
+نه آقا.. اولش کلی سوال پیچم کرد تا بالاخره قبول کرد
_خب خوبه
+اسم و شخصیت و نوع زندگی و محل سکونتتونو فردا بهتون میگم، چهرتونم باید تغییر بدید که با بچه های گریم هماهنگ کردم فردا تا قبل ساعت ۱۲ برید اونجا و کارتونو انجام بدن
با سر حرف هایش را تایید کردم و گفتم:
_ممنون زحمت کشیدی
+انجام وظیفست آقا
جلسه به بهترین شکل ممکن تمام شد و به پیشنهاد و خواست آقای عبدی به خانه رفتم تا به عطیه و عزیز سر بزنم
دو هفته از خبر باباشدنم میگذشت
وسط راه مقداری لواشک مورد علاقهی عطیه و در کنارش میوه و وسایل مورد نیاز را گرفتم و به طرف خانه راهی شدم
به پشت درب که رسیدم وسایل را روی زمین گذاشتم و کلید را روی در انداختم
وسایل را دستم گرفتم و وارد خانه شدم
بوی قرمه سبزی به مشامم رسید و مستم کرد
عطیه را دیدم که با چشمان که خوشحالی در آن موج میزد به سمتم میآمد
لبخند زدم و از سر شوق گفتم:
_سلام بانوی من
عطیه با همان چشمان برق زده جوابم را میدهد:
+سلام محمد خوش اومدی
با چشم به بچه اشاره کردم و با شیطنت گفتم:
_قندعسل بابا چطوره؟
عطیه با حالتی معترض میگوید:
+اره دیگه، نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار
_عهه این چه حرفیه عزیزم شما که تاج سری، قضیه شما با این فرق میکنه
+باشه فرق میکنه
کمی نزدیکتر رفتم و لواشک را از پلاستیک بیرون آوردم و کنار گوشش به آرامی زمزمه کردم:
_ناراحت نباش دیگه، اینجوری میبینمت دلم میگیره خانمم
لبخندی همراه با شوق روی صورتش نشست که به وضوح میدیدمش، گفتم:
_نمیخوای دعمتمون کنی داخلدستمون شکست با این همه وسایل
+اخ حواسم نبود،،بدش من
از پشت سر عطیه صدای عزیز را شنیدم
+به به خوش اومدی پسرم
_سلام عزیز
+علیکسلام، خوبی؟
_ممنون عزیز به لطف شما
بعد از کمی احوال پرسی از عزیز رفتم داخل خانه و وسایل را روی میز گذاشتم
لباس هایم را عوض کردم و دست و صورتم را آب زدم
صدای عطیه را شنیدم که از آشپز خانه برای صرف نهار صدایم میزد
روزم را کنار عطیه و عزیز گذراندم و دل تنگی هایی که در محل کارم داشتم را جبران کردم
نعمت خانواده بهترین نعمتی است که خدا به هرکسی داده است
خانواده قلب تپنده خانه است و اگر نباشد دلگیر و تاریک است
درک نمیکنم کسانی را که از خانوادشان جدا میشوند و به جایی دور دست میروند تا مثلا آزادانه زندگی کنند و خانواده سدی نباشد جلویشان و مانع آرزوهایشان
نمیفهمم کسانی را که لذت نمیبرند کنار خانوادشان
از خدا میخواهم هر خانواده ای شاد باشد
دلم برای کودکانی که خانوادشان را در حادثه ای از دست داده اند و تمام نشاط و آرزوهایشان یکروزه بر باد رفته است میسوزد
یا کودکانی که پدر و مادرشان رهایشان کرده اند
از درون آتش میگیرم
خدایا خودت تنهایی هایشان را سامان بده و دلگرمشان کن
شب را با جمع سه نمرهمان میگذرانیم و لحظه های نبودم را پر میکنیم
عزیز برای خواب به خانه خود رفت و از ما خداحافظی کرد
من و عطیه که انگار تازه شارژ شده بودیم تا خود اذان صبح بیدار ماندیم و صحبت کردیم
از پرونده گفتم و گروه القاعده
او هم از روند کارش در اداره گفت و رفت و آمد هایش در این مدت
کمی بحث میکردیم و کمی از خنده رودهبُر
کمی سکوت میکردیم و کمی از آینده میگفتیم و گوش میدادیم
میساختیم یا ویران میکردیم افکارمان را
یا رد میشد یا مورد تایید قرار میگرفت
بعد از خواندن نماز صبح عطیه روی سجاده خوابش برد و من هم یک چرت کوچک نیم ساعته که برایم انگار یک خواب کامل بود کاملا سر حالم آورد
حاضر شدم و به سایت رفتم
وقتی رسیدم ساعت ۶:۴۸ دقیقه بود
درست تا پایم را داخل سایت گذاشتم رسول جلویم ظاهر شد
_سلام بزرگوار چطوری؟
+سلام آقا صبحتون بخیر.. شمارو میبینم عالیم
لبخندی کنج صورتم مینشیند
_خب خدارشکر
+مرتضی گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه و گفت تا وقتی که نیومده من براتون بگم
_صبحانه خوردی؟
+چطور؟
_پس نخوردی، اول برو یکی دولقمه بزن بعد بیا من سر تا پا گوشم
+من خوبم آقا
_نه دیگه نشد استاد، بهت میگم برو بگو چشم
رسول با حالتی ناراضی چشمی میگوید و میرود
آقای عبدی در سایت نبود و دیروز گفته بود صبح زود جلسه دارد و باید به آنجا برود
تا رسول بیاید رفتم در اتاقم و مناطق و کد هایی که آیهان داد را دوباره وارسی کردم
یک مشکل این وسط هست
چند باری کدهارا شناسایی کردیم و به متخصص آن نشان دادیم ولی غیر از چندتا عدد و حروف چیزی دست گیرمان نشد
به هرجایی و چیزی سرک کشیدم تامعنی این هارا متوجه شوم ولی نمیشود
پایان پارت پنجاه و ششم🤓—
ادامه دارد . . .
نویسنده:F.H
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌
کپی ممنوع❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
♡"
هرروزراباسلامبرتوآغازمےکنیم!
سلامبرتو... کہصاحباختیارمایۍ!
السَّلامُعَلَيْكَيَانُورَاللَّهِالَّذِييَهْتَدِيبِهِالْمُهْتَدُونَ
وَيُفَرَّجُبِهِعَنِالْمُؤْمِنِينَ.
#السلامعلیکیااباصالحمهدۍ
#تلنگرانه
تأسفآوره...
ڪاراون شخصیڪہ...
برایسبڪ ڪردنبدنش ...
دوساعت رویتردمیل میدوه ...
امابرای سبکڪردنِ ..
بارگناهاش دودقیقه ..
دربرابر پروردگار نمیایستد ...💔
#تلنگرانه
#امام_زمان
بزرگترین خیانتم به امام زمان
زمانی بود که گفتم دوستت دارم
اما لذت گناه را به لبخند تو ترجیح دادم(:💔🙃
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
♥️!"—
بعضۍوقتا
نہمداحۍآرومتمیڪنہ
نہروضـہ ... ؛
نہعڪسِڪربلا
بعضۍوقتایہ"حسین"ڪمدارۍ !
-بایدبرۍضریحشوبغل
ڪنیتاآرومشۍ(:💔
#السلامعلیکیااباعبدالله
#شهیدانه🥀📿
جسمشرافداکرد، اماروحشرانه همانکهازترسهیبتش،
دشمنبهاودردلسیاهیشبحملهکرد
آریجرأتمیخواهدکهرودررومقابل
سرداربزرگایرانبایستی.
دشمنآنقدرحقیربود
کهتورادرآنموقعبهشهادترساند.
امانگراننباش؛
جسمتوازایرانگرفتهشده
وروحتوبرایهمیشهدرکنارآنخواهدماند.
جسمتوازایرانیانگرفتهشده،
امایادتو
برایهمیشهباآنهاخواهدماند.🙃
#سردار_دلها
#حاجی