eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
493 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
به به ادمین جدید و رمان جدید رمان منو که یادتون نرفته😁❤️
خب وسط کلی درس یه استراحت لازمه که من این استراحت رو پارت تایپ میکنم بزارم واستون😍❤️
اول جواب ناشناس رو بدم بعد بریم واسه تایپ😘❤️
1.چشم 2.هنو معلوم نیست تو پارت های آینده معلوم میشه😂❤️ 3.بدبخت همش داره گریه میکنه زیر سرمه بی احساسه😂💔دیگه چیکار کنه 4.به خدا من هنوز امتحان دارم اینارو هم با بدبختی تایپ میکنم😢💔 5.چشم سعی میکنم ولی فک نکنم الان بتونم حالا یه خلاصه از اول رمان میزارم حتما 6.چشاش کاسه خونه گریه نمیکنه؟ بدبخت علی😂💔 7.فعلا منتظرن اینا یکم خوب بشن تو تشیع جنازه باشن😂 8.دیگه خودت بیندیش😂
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت شصت و سه: یسنا: همه خاطراتی که تو اداره بودیم برام زنده شد روز اول که اداره رفتم و محمد تعجب کرده بود از اینکه قبول شدم از اینکه فقط میتونستم به داوود بگم داداش از اینکه آقا رسول رو میشناختم ولی باید خودمو بی تفاوت نشون بدم از اینکه عاشقش بودم و چیزی نگفته بودم یهو چیزی رشته افکرامو پاره کرد وای من چجوری به داوود و محمد بگم چه بلایی سرمون اومده😨 سعی کردم مغزم رو از همچی خالی کنم و به خودم دلداری بدم..... رسیده بودم بیمارستان رفتم تو.... یهو آقای حسابی رو دیدم سرش پایین بود رفتم جلوشون صداشون زدم.... آقای حسابی آقای حسابی وا چرا جواب نمیده😐 آقای حسابی علی آقا.... سرش رو آورد بالا چشاش کاسه خون بود معلومه کلی گریه کرده و اصلا حالش خوب نیس سریع دویدم و یه لیوان آب از آب خوری کشیدم و بردم براش آب رو از دستم گرفت و خورد از فرصت استفاده کردم و حال محمد و داوود و عطیه رو پرسیدم.... بعد از اینکه گفت بهتر شدن رفتم پیش دکتر و اجازه رفتن به ملاقات داوود رو گرفتم... رفتم و در زدم ولی جوابی دریافت نکردم در رو باز کردم و داخل رفتم سرش رو به اون طرف بود ولی مطمئنم بیدار بود رفتم جلوتر و دستش رو گرفتم برگشت سمت.... چشاش بدتر از آقای حسابی بود! نکنه بهش گفته بودن... قبل از اینکه من چیزی بگم با صدای گرفته گفت +یسنا تروخدا تو یه چیزی بگو نه میزارن برم رسول رو ببینمش نه از حالش یه خبر بهم میدن😭 دارم دیوونه میشم یسنا نکنه چیزیش شده نمیخوایید به من بگید🥺 -حال داوود رو که دیدم دلم واسش سوخت حالا باید چیکار میکردم هیچی نمیدونه وضعیتش اینه وای به حال اینکه بفهمه😢 سعی کردم با حرفام دلداریش بدم انقدر حالش بد بود به دکتر گفتم تا براش آرام بخش بزنن یکم حالش بهتر بشه.... پایان پارت ۶۳ ادامه دارد..... پ.ن.پ بعضی اوقات حالت انقدر بده که هیچ کس نمیتونه حالتو خوب کنه... خودت حال خودتو خوب کن:)💔
https://harfeto.timefriend.net/16555403191421 نظراتتون رو پذیرا هستم🙃❤️
اومدم یه چی بگم و برم🙃 بعد از اینکه عشق بی پایان تموم بشه یه رمان جدید و جذاب داریم که کلید خورد😂(شروع کردم به نوشتنش )و پارت اولش رو نوشتم البته اینم بگم عشق بی پایان هنوز ادامه داره😁❤️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://abzarek.ir/service-p/msg/661573 اگر نظری ، انتقادی دارید می‌شنوم.🙃
سلام ببخشید دوباره مزاحم شدم فقط میخواستم بگم اگر نظرات زیاد باشه امروز پارت ۳ هم میزارم اگر نه دیگه فردا آن شاالله بارگذاری میکنم😊✨
۱_ سلام عزیزم ۲_ هرکس رمان ایشون رو دوست داره میتونه عضو کانالشون بشه @matrokehh ۳_ممنونم عزیزم نظر لطفته☺️ هرکس دوست داره میتونه عضو این کانال بشه و رمانشون رو بخونه @SEBsoorhk664321 ۴_ از لطفت واقعا ممنونم 🌸خیلی خوشحال شدم نظرات خیلی کم بود ، اما چون پارت های اولیم اشکال نداره یه پارت دیگه میزارم😊✨
💖 به نام خدا 💖 (رسول) رسیدم خونه زنگ در رو زدم . راحیل: بله میخواستم سر به سرش بزارم برای همین گفتم: ببخشید خانم همسایه کناری تون هستم نذری اوردم😂😂😂 راحیل:اها بله ممنون چند لحظه صبر کنید الان میام پایین رسول:متشکرم😂 یکدفعه در باز شد و راحیل تو چارچوب در قرار گرفت . راحیل:س..سلامممم داداشش رسول :سلام بر خواهر گرامی راحیل:که نذری آوردی، اره؟ رسول : با خنده گفتم 😂😂 اره فقط یه بچه از کنارم رد شد دلم براش سوخت دادمش به اون ، دیگه شرمنده😂😂 راحیل :😂😂 رسول :پاهام خشک شد ، میزاری بیام داخل راحیل : اِ راست میگی ببخشید ، بیا داخل بعد در رو باز کرد و اول خودش و بعد من وارد خونه شدم . مرضیه(مادر رسول):سلام دورت بگردم 😍خوبی؟ اومد سمتم و بغلم کرد. رسول : سلام مرضیه خانم ، مادر عزیز بنده خوبید؟☺️ مرضیه :اره مادر تو خوبی😉 رسول :ممنون . راستی آقاجون کجاست ؟ راحیل:طبق معمول همیشه رفته پاسگاه برای کارای بازنشستگی 😕 رسول :اها . پس من با اجازتون برم لباسام رو عوض کنم بعد میام خدمتتون😂 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نذری😂😂😂😂
بخاطر اینکه دوتا پارت اول کم بود اینم گذاشتم .
https://abzarek.ir/service-p/msg/661573 اگر در باره رمان می‌خواستید نظر بدید درهمین لینک ناشناس پیام بدید 🌸