eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
487 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
خواهرم وقتی روسریتو جوری میزاری که نصف موهات معلومه نصف دیگه از زیر روسری پیداس میگی اشکالی نداره وقتی مچ پا سفیدی پات معلومه میگی اشکال نداره واسه تو شاید ولی هر کدوم از اینا قطره اشکی روی صورت مهدی فاطمه است ❤️اللهم عجل لولیک الفرج ❤️ https://eitaa.com/joinchat/1504182450Ca92326c05c
یعنی آنقدر حجم پیام ها زیاد بود، گوشیم هنگ کرد😐😐😐 ولی درکتون میکنم خیلی ها هنوز امتحان دارن و امتحاناشون تموم نشده هنوز😪 ۱_ممنونم✨❤️ ۲_چشم روش فکر میکنم ۳_عزیزم این با مدیره✨البته بازم اگر کسی میخواد میتونه عضو کانال ایشون بشه ۴_اها از اون لحاظ میگی🤔 چشم چند روز دیگه عملیاته عزیزم 😊💜
حالا به هر حال من یه پارت دیگه هم میزارم 😊 بخاطر همین چند نفری که پیام دادن😁
💖 به نام خدا 💖 داوود چند روزی از پرونده باران میگذشت. رسول اطلاعات اون دو نفر رو که اسمشون حمید جعفری و ساعد سلیمی بود رو در آورده بود. دیوید یکی از ژنرال های mi6 بود و قرار بود همین هفته یه کامیون از کالاهای قاچاق شده خونگی از طرف منا سعیدی به دست دیوید برسه🤔 آخه یه ژنرال انگلیسی نمیدونم یخچال و بخاری و این چیزا به چه دردش میخوره🧐 قرار بود روزی که این اتفاق می افته ما هم به محلی که میخوان قاچاق کنن بریم ، باید بفهمیم هدف اصلیشون چیه ؟ خانم سعیدی سابقه ای نداره و مدرکی برای دستگیری و متهم کردنش نداریم . ولی خوب فعلا هم بهش نیاز داریم تا به رابط های دیگه برسیم . تا الان با ت.م.م چندین عکس از قرار هایی که باهم میزارن و اطلاعاتی کوچکی بدست آوردیم اما برای متهم کردنشون خیلی کمه😓 الانم دنبال مدرک های بیشتریم😣 دیگه واقعا هممون خسته شدیم 😖 کی قراره این پرونده تموم بشه؟ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 کی قراره این پرونده تموم بشه؟ من که نمیدونم اگر شما میدونید به منم بگید😂😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/667602 اگر نظری دارید در همین لینک ناشناس بگید
سلااام😍 به ۲۴۲ نفر شدیم😍❤️
خب تا فردا ۲۵۰ نفرمون کنید ۲ تا پارت بدم😁❤️
سلااااام یا پارت ۶۴ و ۶۵ اومدم خدمتتون😁❤️
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت شصت و چهار: _۲ روز بعد_________ یسنا: دو روز گذشته دوروزه که یه چشمم خونه یه چشمم اشک تو این چند روز هیچ کدوممون اداره نرفتیم دست و دلمون به کار نمیره و پرونده همچنان عقب مونده:) عطیه هنوز بستری بود ... آقا محمد حالش خوب و قرار بود امروز مرخص بشه البته که خودش میگه حالش خوبه ولی نمیخواد حال بدش رو بروز بده و یه جورایی میخواد فقط از بیمارستان فرار کنه آقا سعید و آقا فرشید از اون موقع که فهمیدن چیشده حالشون خوب نیست ولی مرخص شدن داوودم که🥲 آقای حسابی هم همش از حال میره و زیر سرم امروز باید بریم خاکسپاری بیشتر از این نمیشه طول داد.... ولی میترسم میترسم از اینکه داوود رو خاک سپاری نمیبریم بعدا چیزی رو قبول نکنه! ولی کاری نمیشد کرد.... همش بهش آرام بخش میزدن یکم زخم هاش بهتر شده بود ولی تیری که به قلبش خورده بود هنوز خوب نشده بود..... رفتم خونه تا لباسام رو عوض کنم برم تشیع جنازه.! همیشه سربازای گمنام امام زمان مراسم هاشون خلوته. که شناسایی نشن چه شهید شده باشن چه نه! قرار بود آقا محمد رو از بیمارستان بیارن و همین جا بهش بگن:) یه مانتوی بلند سیاه و روسری مشکی ام رو لبنانی بستم🖤 آرایش نمیکردم همین طوری خوشکل بودم چه برسه وقتی آرایش کنم! چادر عربی رو انداختم سرم و کیف و گوشی و کلید ماشین رو برداشتم و راهی شدم توی ماشین مداحی مورد علاقم رو پخش کردم.... عبد گنهکارت دلش بیقراره بندهات به غیر از تو کسی رو نداره خدایا از بس که مهربونی تو دلیل این اشکامو میدونی تو💔 یسنا:باهاش تکرار میکردم و اشک میریختم عاشق این مداحی ام همیشه وقتی حالم خوب نیست میزارمشو تکرار میکنم اشک هام شروع به باریدن کردن میدونی تو میدونی تو عمر داره میشه تباه خدایا ببخش خستم از بار گناه خدایا ببخش هر بار صدات کردم به دادم رسیدی نمیفهمیدم زمان چطور میگذره چشم باز کردم بهشت زهرا بودم .... با حال زارم رفتم جایی که قرار بود دفن کنن همون موقع آقا محمد و بچه ها رسیدن فقط جای دو نفر خالی بود.... داوود و رسول:) هعی خدا خودت داداشم رو کمک کن محکم باشه! وقتی به آقا محمد گفتن چیشده شکسته شدنش رو دیدم با زانو فرود اومد ولی کمکش کردن اشک هاش بی اختیار میبارید:) مطمئنم زخم هاش درد گرفته بود پایان پارت ۶۴ ادامه دارد..... پ.ن.پ دلیل این اشکامو میدونی تو......:)💔 منتظر حمایت هاتون هستم:)
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت شصت و پنج: آقا محمد:مرخص شدم با کلی بدبختی درد داشتم ولی پرونده عقب بود قرار بود سعید و فرشید بیان دنبالم بریم اداره اومدن ولی با رنگ و روی پریده! تعجب کردم ولی چیزی نگفتم سوار ماشین شدیم سمت اداره نرفت نمیدونم چه خبر شده بود رفتیم احساس کردم تو راه بهشت زهرا ایم دلشوره به جونم افتاد! نکنه نه هیچ اتفاقی نیوفتاده رسیدیم به یکی از قطعه ها پیاده شدیم یسنا خانم آقای عبدی و خانواده رسول هم بودن داوود و رسول نبودن ینی چی! یعنی دوتاشون پر کشیدن؟🥲 سعید اومد جلو بقلم کرد سوزش زخم پهلوم شروع شد ولی اهمیتی ندادم با بغض ازش پرسیدم کی پر کشیده؟ کی تنهامون گذاشته سعید؟ همون موقع اشکام شروع کردن به ریختن سعید:آقا آقا رسول تنهایی رفت نامردی کرد😭💔 آقا محمد از بقلم در اومد پاهاش شل شد و با زانو افتاد رو زمین اقا محمد:افتاده بودم رو زمین و داشتم گریه میکردم علی اومد جلو چشماش کاسه خون بود بلندم کرد توی بقلم دوباره گریه کرد آخ چقدر داغ عزیز سخته:)💔 آقای عبدی:حال هیچ کس خوب نبود دوروبر رو زیر نظر داشتم تا ببینم کسی رو گذاشتن ما رو بپاعه یا نه بله یکی پشت درخت وایستاده بود و داشت مارو نگاه میکرد وقتی که مطمئن شدم از طرف کاترینه یکی از بچه ها رو فرستادم دنبالش باشه! علی:خاکسپاری تموم شد حالم بد بود الانم نمیشد بگم من از همتون بدبخت ترم داداشمو از دست دادم؟ نه نمیشد انقد بهم سرم زده بودن دستم سوزش داشت رسولم کجایی داداش که ببینی داداش کوچیکت دستش زخم شده! هر سریع زخمی میشدم بخواطر من گریه میکرد انقد دوسم داشت حاضر بود خودشو بخواطر من فدا کنه. الانم که فدا شد رفت! پایان پارت ۶۵ ادامه دارد..... پ.ن.پ واسه تنهایی هام دلیل ندارم بی دلیل تنهام........💔
۱_کامل مطالعه نکردم ولی وقتایی که وقتم خالیه میخونم ۲_چشم آن شاالله در پرونده دوم چون برای پرونده اول برنامه ریزی کردن اگر بتونم حالا در این پرونده یا پرونده بعدی یه بلایی سرش میارم☺️❤️ ۳_ببخشید منظورتون رو متوجه نمیشم ، خوب وقتی فرستادم طبیعیه که خوندید😐