مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
من خودم رمانتو میخونم خیلی هم دوست دارم اما بعضی اوقات نمیتونم واقعا نظر بدم😞
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_یازدهم
(سعید) ساعت ۱۲ شب
برای پرسیدن روز عملیات به اتاق آقامحمد
رفتم.
گفتن که پس فردا ساعت ۶ صبح حرکت میکنیم تا به اطراف مرز برسیم آخه ساعت ۱۰ تبادل انجام میشه ،
در یک مکان خلوت قرار گذاشتن که چند کیلومتر با مرز فاصله داره.
وقتی از اتاق آقا محمد بیرون اومدم خیلی خسته بودم و کاری هم نداشتم برای همین
به سمت نمازخونه حرکت کردم.
رفتم و کنار داوود خوابیدم.
آنقدر خسته بودم که تا سرمو روی بالش
گذاشتم خوابم برد.😴
***
(سعید)
با صدای اذان از خواب بلند شدم.
بچه ها صف بسته بودم برای نماز جماعت، سریع رفتم وضو گرفتم و به نماز ایستادم.
بعد اینکه نماز رو به جماعت خوندیم ، دیگه
کسی نخوابید و همه به سمت سالن رفتن و مشغول انجام کار های عقب مانده خودشون شدن.
منم دیگه نخوابیدم و به سمت میزم رفتم و از توی دوربین ساعد سلیمی رو زیر نظر گرفتم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساعد سلیمی😎
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_دوازدهم
(سعید)
داشتم چایی میخورم که با چیزی که دیدم چایی رو روی میز گذاشتم و زنگ زدم به آقامحمد
که بیاد پایین .
محمد : چی شده سعید
سعید:آقا ساعد سلیمی به دیدن منا سعیدی
رفته🤔
محمد: خوب این که تعجب نداره
سعید : آخه آقا محمد ببینید
محمد: بزار ببینم، اینا چرا توی خرابه با هم قرار گذاشتن؟
سعید:منم سوالم همینه
که یکدفعه سلیمی یک ساک مشکی رو از ماشینش خارج کرد و به منا سعیدی داد🧐
هم من و هم آقا محمد با تعجب به ساک خیره شده بودیم.
آخه یک مقام دولتی چی ممکنه تو ساک گذاشته باشه؟
سعید: آقا شاید پول داخل ساک گذاشته باشه🤔
محمد: اگر پوله پس چرا توی اینجا با هم قرار
گذاشتن!
فکرم به هیجا نمی رسید کاملا مغزم هنگ کرده بود . هوففففففف
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مغزش هنگ کرده😂😂😂
برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/LFjZjHuB31uBJ0K0JrXjwS
پنجره فولاد رضا، برات کربلا میده
هر کسی کربلا میره، از حرم رضا میره
خوشبختی یعنی امام رضا رو داشتن
اخه چقدر شما مهربونی آقا
هرچقد من بدم و روسیاهم به درگاهت ولی شما همیشه دوستم داشتی
میدونم که برات کربلام خودت از پنجره فولادت بهم دادی که 45 روز بعد از اخرین زیارت مشهدم قسمتم کنی برم کربلا
خداروشکر که دارمت اگر نبودی تو زندگیم من هیچوقت کربلایی نمیشدم
همونطور که کمکم کردی چادری بشم و چادری بمونم کمک کن کربلایی هم بمونم
خیلی دلم تنگ شده برات آقاجون
دوستان حلال کنید راهی دیار کربلا هستم.
#ٺلنگرانہ🦋
حتما بخونید عالیہ😍❤️
داداشم منو تو خیابون دید..😱
با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬
با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰
نزدیک غروب رسید خونه..
وضو گرفت دو رکعت نماز خوند😐
بعد از نماز گفت "بیا اینجا"
حالا منم ترسیده بودممممم😖
گفت "آبجی بشین"
نشستم
بیمقدمه شروع کرد روضه حضرت زهرا رو خوند؛
حسابی گریه کرد... منم گریهام گرفت😭
بعد گفت "آبجی میدونی حضرت زهرا چرا روزای آخر صورتشو از امام علی میپوشوند؟؟
نمیخواست علی بفهمه خانمش سیلی خورده و دق نکنه...
آخه غیرت اللهِ😔
میدونی بیبی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!😣
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد؟؟
بخاطر اینکه تو کوچه همراه مادرش بود ولی نتونست کاری براش بکنه😔
...
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی😑
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخودآگاه نره عقب و موهات بیفته بیرون😌
من نمیتونم فردای قیامت جواب حضرت زهرا رو بدما😫"
♥️
سرمو پایین انداختم و شروع کردم به گریه کردن.. 😭
سرم رو بوسید💕 و گفت "آبجی قسَمت میدم بعد از من مواظب چادرت باش☺️"
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرمندگی میکردم🙁
گفتم "داداش ایشاالله سایهت همیشه بالا سرم هست".. و پیشونیشو بوسیدم...💘
گذشت تا سه روز بعد که خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
😭😭😭😭
یه مدت بعد، لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...💥
روی سربند یا فاطمه الزهرا.س.🥀
حالا دیگه سالهاست هر وقت تو خیابون یه زن بیحجاب میبینم... اشکم جاری میشه.. 😢
پیش خودم میگم حتما اینا داداش ندارن که....😞😞😞
🌸 یازهرا 🌸
کپی کردنش عشق می خواد❤