برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/LFjZjHuB31uBJ0K0JrXjwS
پنجره فولاد رضا، برات کربلا میده
هر کسی کربلا میره، از حرم رضا میره
خوشبختی یعنی امام رضا رو داشتن
اخه چقدر شما مهربونی آقا
هرچقد من بدم و روسیاهم به درگاهت ولی شما همیشه دوستم داشتی
میدونم که برات کربلام خودت از پنجره فولادت بهم دادی که 45 روز بعد از اخرین زیارت مشهدم قسمتم کنی برم کربلا
خداروشکر که دارمت اگر نبودی تو زندگیم من هیچوقت کربلایی نمیشدم
همونطور که کمکم کردی چادری بشم و چادری بمونم کمک کن کربلایی هم بمونم
خیلی دلم تنگ شده برات آقاجون
دوستان حلال کنید راهی دیار کربلا هستم.
#ٺلنگرانہ🦋
حتما بخونید عالیہ😍❤️
داداشم منو تو خیابون دید..😱
با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬
با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰
نزدیک غروب رسید خونه..
وضو گرفت دو رکعت نماز خوند😐
بعد از نماز گفت "بیا اینجا"
حالا منم ترسیده بودممممم😖
گفت "آبجی بشین"
نشستم
بیمقدمه شروع کرد روضه حضرت زهرا رو خوند؛
حسابی گریه کرد... منم گریهام گرفت😭
بعد گفت "آبجی میدونی حضرت زهرا چرا روزای آخر صورتشو از امام علی میپوشوند؟؟
نمیخواست علی بفهمه خانمش سیلی خورده و دق نکنه...
آخه غیرت اللهِ😔
میدونی بیبی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!😣
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد؟؟
بخاطر اینکه تو کوچه همراه مادرش بود ولی نتونست کاری براش بکنه😔
...
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی😑
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخودآگاه نره عقب و موهات بیفته بیرون😌
من نمیتونم فردای قیامت جواب حضرت زهرا رو بدما😫"
♥️
سرمو پایین انداختم و شروع کردم به گریه کردن.. 😭
سرم رو بوسید💕 و گفت "آبجی قسَمت میدم بعد از من مواظب چادرت باش☺️"
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرمندگی میکردم🙁
گفتم "داداش ایشاالله سایهت همیشه بالا سرم هست".. و پیشونیشو بوسیدم...💘
گذشت تا سه روز بعد که خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
😭😭😭😭
یه مدت بعد، لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...💥
روی سربند یا فاطمه الزهرا.س.🥀
حالا دیگه سالهاست هر وقت تو خیابون یه زن بیحجاب میبینم... اشکم جاری میشه.. 😢
پیش خودم میگم حتما اینا داداش ندارن که....😞😞😞
🌸 یازهرا 🌸
کپی کردنش عشق می خواد❤
با اینکه ۳ تا نظر بود اما اشکال نداره بخاطر همین ۳ نفری که نظر دادند پارت رو میفرستم
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سیزدهم
(محمد)
بالاخره روز عملیات رسید .🤦♀
همه ی بچه ها بودند ، رسول هم از پشت مانیتور موقعیت رو بهمون میگفت و باهامون همکاری میکرد، با پرنده هم از بالا منطقه رو میدید.
پشت تپه بودیم و منتظر رسیدن ماشین بودیم .
چون قسط دستگیری نداشتیم یگان ویژه نیاوردیم.
داشتم منطقه رو بررسی میکردم،
پرنده تو اینجا پر نمیزد 😏 بالاخره میخواستن قاچاقی کالا هارو رد کنند.
تو همین فکر بودم که یه ماشین مشکی رسید و بعد چند دقیقه هم یه ماشین نقره ای
از اونطرف اومد .
پس کامیون کو؟
مناسعیدی از ماشین مشکیه پیدا شد و یک ساک مشکی رو از ماشین درآورد و به اون مرده که
رابط دیوید بود داد.
بلافاصله به سمت سعید برگشتم و دوربین رو ازش گرفتم .
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساک مشکی براتون آشنا نیست😈
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_چهاردهم
(محمد)
سعید : آقا محمد این ساک همون ساکی نیست که سلیمی به مناسعیدی داد؟
یه ذره دقت کردم 🧐
محمد: خودشه😲 پس یعنی چیز خیلی مهمی توی اون ساک هست.
یعنی یک ژنرال mi6 چی از مناسعیدی میخواد که برای بدست آوردنش رابط خودشو میفرسته ایران ؟🤔
دوربین رو نزدیک کردم.
رابط دیوید ساک رو گرفت و درشو باز کرد بعد هم چند تا پوشه که فکرش کنم توش برگه و اطلاعات و این چیزا بود درآورد و وقتی بررسی کرد گذاشتشون توی ساک بعد هم از توی ماشین یک کیف پر پول داد به منا سعیدی و سوار ماشین شد و حرکت کرد به سمت مرز البته اونجایی که مابودیم چند کیلومتر با مرز فاصله داشت .
سعید: آقا حتما داخل اون برگه ها و پوشه ها اطلاعات مهمیه مثلا اطلاعات یک مکان یا یک...
سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:
یا یک کشور 😯😖 چون دیوید مامور mi6 و mi6 دشمن ایرانه پس طبیعیه که این اطلاعات ارزشمند رو خواسته .
این کامیون و این وسایل خونگی همشون بهونه بود ، هدف اصلیشون همینه که اطلاعات مهم کشور رو به دیوید بدن و دیوید هم در ازای اون بهشون پول بده🙇♀ هوففففف
ولی باید از رسیدن این اطلاعات به دست دیوید جلوگیری کنیم البته جوری که دیوید شک نکنه🧐
نقشم برای بچه ها توضیح دادم و ماشین نقره ای که رابط دیوید بود رو به رسول گفتم با پرنده زیر نظر داشته باشه.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
آقا محمد نقشه جدید کشیده😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/671798
اینم لینک ناشناس دو پارت امروز😊