eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
482 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
اگرتا بعدازظهر یا غروب حداقل ۴ یا ۵ تا نظر بدید دوتا پارت میزارم☺️
🦋 حتما بخونید عالیہ😍❤️ داداشم منو تو خیابون دید..😱 با جمع دخترا بودیم و حجابم خیلی جالب نبود... 😬  با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..😰 خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی تنبیهم میکنه.. 😰 نزدیک غروب رسید خونه.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند😐 بعد از نماز گفت "بیا اینجا" حالا منم ترسیده بودممممم😖 گفت "آبجی بشین" نشستم بی‌مقدمه شروع کرد روضه حضرت زهرا رو خوند؛ حسابی گریه کرد... منم گریه‌ام گرفت😭 بعد گفت "آبجی میدونی حضرت زهرا چرا روزای آخر صورتشو از امام علی میپوشوند؟؟ نمیخواست علی بفهمه خانمش سیلی خورده و دق نکنه... آخه غیرت اللهِ😔 میدونی بی‌بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!😣 میدونی چرا امام حسن زود پیر شد؟؟ بخاطر اینکه تو کوچه همراه مادرش بود ولی نتونست کاری براش بکنه😔 ... آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی😑 تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش یدفعه ناخودآگاه نره عقب و موهات بیفته بیرون😌 من نمیتونم فردای قیامت جواب حضرت زهرا رو بدما😫" ♥️ سرمو پایین انداختم و شروع کردم به گریه کردن.. 😭 سرم رو بوسید💕 و گفت "آبجی قسَمت میدم بعد از من مواظب چادرت باش☺️" از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرمندگی میکردم🙁 گفتم "داداش ایشاالله سایه‌ت همیشه بالا سرم هست".. و پیشونیشو بوسیدم...💘 گذشت تا سه روز بعد که خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده 😭😭😭😭 یه مدت بعد، لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...💥 روی سربند یا فاطمه الزهرا.س.🥀 󾬢󾬢 حالا دیگه سالهاست هر وقت تو خیابون یه زن بی‌حجاب میبینم... اشکم جاری میشه.. 😢 پیش خودم میگم حتما اینا داداش ندارن که....😞😞😞 🌸 یازهرا 🌸 کپی کردنش عشق می خواد❤
اینو حتما بخونید خیلی قشنگه😭😪
سلااام🌸✨
۱_ اوهوم😞😪 ۲_سلاممم ، خداروشکر که امتحانات تموم شد 🤲😂 ممنونم از اینکه نظر دادی امیدوارم دوست داشته باشی رمانو☺️💐 ۳_ ممنونممممم خیلی خوشحال شدم ممنونم از انرژی که دادی😉☺️💐
با اینکه ۳ تا نظر بود اما اشکال نداره بخاطر همین ۳ نفری که نظر دادند پارت رو میفرستم
💖 به نام خدا 💖 (محمد) بالاخره روز عملیات رسید .🤦‍♀ همه ی بچه ها بودند ، رسول هم از پشت مانیتور موقعیت رو بهمون می‌گفت و باهامون همکاری میکرد، با پرنده هم از بالا منطقه رو میدید. پشت تپه بودیم و منتظر رسیدن ماشین بودیم . چون قسط دستگیری نداشتیم یگان ویژه نیاوردیم. داشتم منطقه رو بررسی میکردم، پرنده تو اینجا پر نمیزد 😏 بالاخره میخواستن قاچاقی کالا هارو رد کنند. تو همین فکر بودم که یه ماشین مشکی رسید و بعد چند دقیقه هم یه ماشین نقره ای از اونطرف اومد . پس کامیون کو؟ مناسعیدی از ماشین مشکیه پیدا شد و یک ساک مشکی رو از ماشین درآورد و به اون مرده که رابط دیوید بود داد. بلافاصله به سمت سعید برگشتم و دوربین رو ازش گرفتم . 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ساک مشکی براتون آشنا نیست😈
💖 به نام خدا 💖 (محمد) سعید : آقا محمد این ساک همون ساکی نیست که سلیمی به مناسعیدی داد؟ یه ذره دقت کردم 🧐 محمد: خودشه😲 پس یعنی چیز خیلی مهمی توی اون ساک هست. یعنی یک ژنرال mi6 چی از مناسعیدی میخواد که برای بدست آوردنش رابط خودشو میفرسته ایران ؟🤔 دوربین رو نزدیک کردم. رابط دیوید ساک رو گرفت و درشو باز کرد بعد هم چند تا پوشه که فکرش کنم توش برگه و اطلاعات و این چیزا بود درآورد و وقتی بررسی کرد گذاشتشون توی ساک بعد هم از توی ماشین یک کیف پر پول داد به منا سعیدی و سوار ماشین شد و حرکت کرد به سمت مرز البته اونجایی که مابودیم چند کیلومتر با مرز فاصله داشت . سعید: آقا حتما داخل اون برگه ها و پوشه ها اطلاعات مهمیه مثلا اطلاعات یک مکان یا یک... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: یا یک کشور 😯😖 چون دیوید مامور mi6 و mi6 دشمن ایرانه پس طبیعیه که این اطلاعات ارزشمند رو خواسته . این کامیون و این وسایل خونگی همشون بهونه بود ، هدف اصلیشون همینه که اطلاعات مهم کشور رو به دیوید بدن و دیوید هم در ازای اون بهشون پول بده🙇‍♀ هوففففف ولی باید از رسیدن این اطلاعات به دست دیوید جلوگیری کنیم البته جوری که دیوید شک نکنه🧐 نقشم برای بچه ها توضیح دادم و ماشین نقره ای که رابط دیوید بود رو به رسول گفتم با پرنده زیر نظر داشته باشه. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 آقا محمد نقشه جدید کشیده😂 https://abzarek.ir/service-p/msg/671798 اینم لینک ناشناس دو پارت امروز😊
سلام🌸ظهرتون بخیر 🌇
۱_چقدرخوب،خیلی خوشحالم که اینو میشنوم☺️ ۲_ممنونم💐 ۳و۴_عزیزم من رمان اشک و خون رو کامل نخوندم به دلیل امتحانات و مدارس و اینکه این رمان هم زاده ذهن خودم هست من خیلی وقته دارم به این رمان فکر میکنم ، حالا که کمی رمان من شبیه هست به اون رمان ، اگر شما نویسنده این رمان هستی حلال کن ولی من سعی کردم از هیچ رمانی ایده نگیرم 😔🙃 ۵_ چشم ، الان براش نقشه ای ندارم ولی حتما یه بلایی سرش میارم در اینده😊
من برم پارت بنویسم الان میام براتون میزارم😁
💖 به نام خدا 💖 (محمد) بچه ها باید یه جوری اطلاعات درون اون ساک رو خارج کنیم و با اطلاعات سوخته جابه‌جا کنیم ، البته اطلاعات سوخته ای که بجای اطلاعات اصلی میزاریم باید تازه باشه یعنی مال چند سال قبل نباشه که دیوید شک کنه، حالا بریم سراغ نقشه ، چون تا این ماشین از مرز خارج نشده ، باید اون ساک رو از ماشین خارج کنیم. داشتم صحبت می‌کردم که با چیزی که رسول در شنود گفت ، خوشحال تر ادامه دادم ، بچه ها نقشه تغییر کرد، رابط دیوید به خاطر اینکه مشکوک جلوه نده میخواد نزدیک یک رستوران در نزدیکی های مرز ماشینش رو با یه ماشین مشکی عوض بکنه. طبق مختصاتی که ما از منطقه داریم ، تقریبا ساعت ۱۱ اون ماشین به رستوران میرسه و حمید جعفری که از مرز فاصله اش بیشتره تقریبا ۳۰یا ۴۰ دقیقه بعد با ماشین مشکی به رستوران میرسه و ماشین نقره ای رو تحویل میگیره ، و ماشین مشکی رو به رابط دیوید میده ، ما احتمال میدیم در این فاصله زمانی شاید رابط دیوید وارد رستوران بشه و منتظر جعفری بمونه و این احتمال هم وجود داره که در ماشین بمونه ، پس اگر وارد رستوران شد ما ساک رو جابه جا میکنیم و اگر نشد باید یه نقشه دیگه طرح کنیم ، و خوشبختانه به دلیل مشکوک بودن ساک اجازه ورود ساک رو به رستوران نمیدن و اونا مجبور هستند که ساک رو در ماشین بزارند. خوب سوالی نیست؟ هیچکس چیزی نگفت رسول هم شنودش وصل بود و نقشه رو شنید بهش گفتم ماشین نقره ای رو با پرنده زیر نظر داشته باشه و بهش گفتم دقیقا یه ساک شبیه اون ساک مشکی با اطلاعات سوخته رو کنار اون رستوران یکی از نیرو هامون مخفی کنه تا ما بتونیم وقتی به اونجا رسیدیم اطلاعات رو جابه جا کنیم. محمد : داوود سریع ماشینو روشن کن باید حرکت کنیم به سمت رستوران . داوود : چشم آقا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 چقدر احتمالات این نقشه زیاده😂😂 اطلاعات سوخته😎😂