با اینکه ۳ تا نظر بود اما اشکال نداره بخاطر همین ۳ نفری که نظر دادند پارت رو میفرستم
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سیزدهم
(محمد)
بالاخره روز عملیات رسید .🤦♀
همه ی بچه ها بودند ، رسول هم از پشت مانیتور موقعیت رو بهمون میگفت و باهامون همکاری میکرد، با پرنده هم از بالا منطقه رو میدید.
پشت تپه بودیم و منتظر رسیدن ماشین بودیم .
چون قسط دستگیری نداشتیم یگان ویژه نیاوردیم.
داشتم منطقه رو بررسی میکردم،
پرنده تو اینجا پر نمیزد 😏 بالاخره میخواستن قاچاقی کالا هارو رد کنند.
تو همین فکر بودم که یه ماشین مشکی رسید و بعد چند دقیقه هم یه ماشین نقره ای
از اونطرف اومد .
پس کامیون کو؟
مناسعیدی از ماشین مشکیه پیدا شد و یک ساک مشکی رو از ماشین درآورد و به اون مرده که
رابط دیوید بود داد.
بلافاصله به سمت سعید برگشتم و دوربین رو ازش گرفتم .
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساک مشکی براتون آشنا نیست😈
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_چهاردهم
(محمد)
سعید : آقا محمد این ساک همون ساکی نیست که سلیمی به مناسعیدی داد؟
یه ذره دقت کردم 🧐
محمد: خودشه😲 پس یعنی چیز خیلی مهمی توی اون ساک هست.
یعنی یک ژنرال mi6 چی از مناسعیدی میخواد که برای بدست آوردنش رابط خودشو میفرسته ایران ؟🤔
دوربین رو نزدیک کردم.
رابط دیوید ساک رو گرفت و درشو باز کرد بعد هم چند تا پوشه که فکرش کنم توش برگه و اطلاعات و این چیزا بود درآورد و وقتی بررسی کرد گذاشتشون توی ساک بعد هم از توی ماشین یک کیف پر پول داد به منا سعیدی و سوار ماشین شد و حرکت کرد به سمت مرز البته اونجایی که مابودیم چند کیلومتر با مرز فاصله داشت .
سعید: آقا حتما داخل اون برگه ها و پوشه ها اطلاعات مهمیه مثلا اطلاعات یک مکان یا یک...
سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:
یا یک کشور 😯😖 چون دیوید مامور mi6 و mi6 دشمن ایرانه پس طبیعیه که این اطلاعات ارزشمند رو خواسته .
این کامیون و این وسایل خونگی همشون بهونه بود ، هدف اصلیشون همینه که اطلاعات مهم کشور رو به دیوید بدن و دیوید هم در ازای اون بهشون پول بده🙇♀ هوففففف
ولی باید از رسیدن این اطلاعات به دست دیوید جلوگیری کنیم البته جوری که دیوید شک نکنه🧐
نقشم برای بچه ها توضیح دادم و ماشین نقره ای که رابط دیوید بود رو به رسول گفتم با پرنده زیر نظر داشته باشه.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
آقا محمد نقشه جدید کشیده😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/671798
اینم لینک ناشناس دو پارت امروز😊
۱_چقدرخوب،خیلی خوشحالم که اینو میشنوم☺️
۲_ممنونم💐
۳و۴_عزیزم من رمان اشک و خون رو کامل نخوندم به دلیل امتحانات و مدارس و اینکه این رمان هم زاده ذهن خودم هست من خیلی وقته دارم به این رمان فکر میکنم ، حالا که کمی رمان من شبیه هست به اون رمان ، اگر شما نویسنده این رمان هستی حلال کن ولی من سعی کردم از هیچ رمانی ایده نگیرم 😔🙃
۵_ چشم ، الان براش نقشه ای ندارم ولی حتما یه بلایی سرش میارم در اینده😊
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_پانزدهم
(محمد)
بچه ها باید یه جوری اطلاعات درون اون ساک رو خارج کنیم و با اطلاعات سوخته جابهجا کنیم ، البته اطلاعات سوخته ای
که بجای اطلاعات اصلی میزاریم باید تازه باشه یعنی مال چند سال قبل نباشه که دیوید شک کنه،
حالا بریم سراغ نقشه ، چون تا این ماشین از مرز خارج نشده ، باید اون ساک رو از ماشین خارج
کنیم.
داشتم صحبت میکردم که با چیزی که رسول در شنود گفت ، خوشحال تر ادامه دادم ،
بچه ها نقشه تغییر کرد، رابط دیوید به خاطر اینکه مشکوک جلوه نده میخواد نزدیک یک رستوران در نزدیکی های مرز ماشینش رو با یه ماشین مشکی عوض بکنه.
طبق مختصاتی که ما از منطقه داریم ،
تقریبا ساعت ۱۱ اون ماشین به رستوران میرسه و حمید جعفری که از مرز فاصله اش بیشتره تقریبا ۳۰یا ۴۰ دقیقه بعد با ماشین مشکی به رستوران میرسه و ماشین نقره ای رو تحویل میگیره ، و ماشین مشکی رو به رابط دیوید میده ،
ما احتمال میدیم در این فاصله زمانی شاید رابط دیوید وارد رستوران بشه و منتظر جعفری بمونه و این احتمال هم وجود داره که در ماشین بمونه ، پس اگر وارد رستوران شد ما ساک رو جابه جا میکنیم و اگر نشد باید یه نقشه دیگه طرح کنیم ، و خوشبختانه به دلیل مشکوک بودن ساک اجازه ورود ساک رو به رستوران نمیدن و اونا مجبور هستند که ساک رو در ماشین بزارند.
خوب سوالی نیست؟
هیچکس چیزی نگفت رسول هم شنودش وصل بود و نقشه رو شنید بهش گفتم ماشین نقره ای رو با پرنده زیر نظر داشته باشه و بهش گفتم دقیقا یه ساک شبیه اون ساک مشکی با اطلاعات سوخته رو کنار اون رستوران یکی از نیرو هامون مخفی کنه تا ما بتونیم وقتی به اونجا رسیدیم اطلاعات رو جابه جا کنیم.
محمد : داوود سریع ماشینو روشن کن باید حرکت کنیم به سمت رستوران .
داوود : چشم آقا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
چقدر احتمالات این نقشه زیاده😂😂
اطلاعات سوخته😎😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/673276
اینم لینک ناشناس 😊
خوشحال میشم نظر بدید😐
هدایت شده از بنر حقوقی پاک نشه..! «تبادلات گاندویی»
اگر دنبال یه کانال هستی که تو ایام تعطیلات کلییییی رمان جذاب و خفن بخونی این کانالو به شدت بهت پیشنهاد میکنم👌🏻😍
رمانی از جنس: عشق، هیجان و غم...🥲♥
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیالوگ هایی از رمان #مدافعان_امنیت⇩
_باورم نمیشه اینکارو باهام کردی...
_با چشای خودم دیدم داشت عقدش میکرد..
_بهم دروغ گفت...!
_بیماری قلبی داره...
_باورم نمیشه تنهام گذاشت....
_با من ازدواج میکنید..؟
_مگه نگفتی آدم خوبیه چیشد پس...
_حقم نبود اینکارو باهام بکنی...
_با صحنه ای که دیدم خشکم زد...
_چشمام پر از اشک بود...
_عاشقش شدی..؟
_من نفوذیم...
_باور نمیکردم تنها عشق زندگیم زیر خروار ها خاکه...
_اشکام سرازیر شد...
_خیلی ضایعست آدم عاشق فرماندش بشه...
_با احساساتم بازی کرد....
_الان اتاق عمله...
_خدا خودت کمکمون کن...
_سیاهی مطلق.....!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بدو کلیک کن تا از دستت نرفته😱😍👌🏻
(شخصیت های رمان از سریال گاندو هستن، اگر گاندویی باشی شخصیت هارو میشناسی)
@rooman_gando_1400🇮🇷
@rooman_gando_1400🇮🇷
رمان هایی تو این کانال قرار میگیرن که هیچ جا نمیتونی پیداشون کنی😍
بدووو عضو شووو الان پاک میکنمااااا😱
(تازه شروع به نوشتن کرده بدووو جانمونی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعبه دوم در روبیکا👇🏻
https://rubika.ir/rooman_gandoo_1400