https://chat.whatsapp.com/LFjZjHuB31uBJ0K0JrXjwS
دوستان این گروه فقط مخصوص دختران است و ورود آقایان ممنوع
سلام بزرگوران گرامی
نماز یکشنبه های ماه ذالقعده رو فراموش نکنید
چهار رکعت نماز دورکعتی که در هر رکعت یک حمد و سه قل هوالله و یکبار سوره فلق و ناس خوانده میشود و در آخر نماز ٧٠ بار استغفرالله گفته شود . التماس دعا از همگی شما عزیزان
به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_شانزدهم
#سعید
سوار ماشین شدیم🚘 داوود پشت فرمون و آقا محمد جلو کنار داوود نشست ، من و فرشید هم عقب نشستیم.
توی راه یه سره فرشید داشت حرف میزد🗣، اونم درِگوشِ منِ بدبخت😖😐
دیگه داشت کلافه ام میکرد.
سعید :فرشیددد بسه ، مغزمو خوردی😤
فرشید:من که زیاد حرف نزدم .
سعید:تو کم حرف زدی اما من نمیتونم تورو تحمل کنم، خیلی وقت دنیا رو میگیری.😣😂
فرشید:😒😑
داوود و محمد:🤣🤣😂😂
داشتیم میخندیدیم که داوود ترمز رو کشید میخواستم با مخ برم تو سر آقا محمد😩
سعید: داووددددد چی میکنی؟
داوود : ببخشید سرعتم زیاد شد😂
فرشید:هر هر هر
محمد : سعید ساعت چنده؟
سعید:۱۱و ۵ دقیقه
محمد:خوبه به موقع رسیدیم
یکم از رستوران فاصله گرفتیم تا کسی مارو نبینه.
رابط دیوید هم رسیده بود و داخل ماشینش نشسته بود .
یک ربع گذشت اما از ماشینش تکان هم نخورد😒
دیگر داشتیم ناامید میشدیم، که بالاخره در ماشینشو باز کرد و پیاده شد و به سمت رستوران قدم برداشت.
لبخند پیروز مندانه ای بر لبانمان نقش بست.
بعد ۵ دقیقه که مطمئن شدیم ، آقامحمد گفت:
محمد: سعید یه ساک مشکی دقیقا شبیه اون ساکی که توی تصویر دیدی پشت اون درخته 👆🌲 میری برش میداری و در ماشینو با برنامه ای که در گوشیت هست باز میکنی و این ساک رو با اون جابه جا میکنی 💼
سعید : چشم آقا
بسم اللهی زیر لبانم زمزمه کردم و پیاده شدم.
به سمت همان درختی که آقا محمد گفته بود رفتم ، خداروشکر آنجا کسی نبود ، سریع ساک را برداشتم و به سمت ماشین حرکت کردم . برنامه ای که روی گوشیم بود رو باز کردم . شروع به زدن رمز کردم.
از توی رستوران کسی به بیرون دسترسی نداشت و کارم راحت تر شده بود ، بالاخره بعد ۵ دقیقه باز شد ، اما تا در ماشین باز شد ، شروع کرد به آجیر زدن😱😱😖😓
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بازم فرشید داره وقت دنیا رو میگیره😂
وایی میخواست بره تو سر آقا محمد ، خدا رحم کرد نرفت وگرنه آقا محمد یه هفته توبیخ برای همه می نوشت😂
خماری تا پارت بعدی😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/674893
لینک ناشناس 😊 امیدوارم پیام ها زیاد باشه😂
۱_ممنونم،اها یادم اومد رمان خیلی جالبی بود ، اما من متاسفانه وقت نکردم ادامه شو بخونم اما تنوع خیلی خوبی داشت ، ولی مشکلش این بود که آدم بعد چند پارت گیج میشد که دکترا ، کدام یک از شخصیت های گاندوعه😂 بچه ها اگر کسی رمان ایشون رو دوست داره عضو کانالشون بشه و رمانشونو بخونه ، من خودمم هر وقت بتونم میخونم حتما @SEBsoorhk664321
۲_اوهوم😆
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_هفدهم
#سعید
اما تا در ماشین باز شد، شروع کرد به اجیر زدن😱😱😖😓
نمیدونستم باید چیکار کنم ، اما اصلا فرصت فکر کردن نداشتم ، برای همین سریع در ماشینو باز کردم ساکو برداشتم و ساکی که دستم بود رو بجاش گذاشتم و بعد در رو محکم بستم و تا میتونستم دویدم ، خداروشکر کسی اونجا نبود که منو ببینه ، نشستم تو ماشین و نفس راحتی کشیدم 😣 و خداروشکر کردم که مثل همیشه کمکم کرد ، ولی تا من نشستم تو ماشین رابط دیوید سریع اومد بیرون و دور ماشینو نگاه کرد وقتی دید خبری از چیزی نیست سوئیچ رو زد و دوباره به رستوران برگشت.
#محمد
افرین سعید جان کارت خیلی خوب بود ، یادم باشه برات یه تشویقی رد کنم.
#سعید
واقعا اقا🤩
#محمد
نه شوخی کردم
#سعید
🙁😐😑
#محمد
یعنی شوخی کردم که گفتم شوخی کردم ، درواقع شوخی نکردم😁
#سعید
🙄😐من که نفهمیدم شوخی کردین یا نه
داوود و فرشید:🤣🤣🤣
بعد اینکه جعفری اومد و ماشینشو با رابط دیوید جابه جا کرد ماشین مشکی به سمت مرز حرکت کرد و ما هم دنبالش کردیم.
بعد که از مرز رد شد اقا محمد زنگ زد به مصطفی(یکی از نیروهای امنیتی در انگلیس) و به گفت که وقتی چنین ماشین و فردی وارد انگلیس شد زیر نظر داشته باشه و هر اتفاقی افتاد خبر بده .
بالاخره بعد کلی حرف زدن تصمیم گرفتن به سمت تهران حرکت کنند😐
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
به خیر گذشت😂
شوخی کرد یا نکرد😐