eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
486 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
https://chat.whatsapp.com/LFjZjHuB31uBJ0K0JrXjwS دوستان این گروه فقط مخصوص دختران است و ورود آقایان ممنوع
۱_ممنونم☺️ اسمش آشناست ولی یادم نمیاد ۲_متشکرم😂 خیلی ممنون 🌸 ۳_ یک بچه داره به نام حسن و ۷ سالشه ۴_سلام ممنون😐😐😂 ۵_چشم عزیزم در پیام های قبلی گفتم آن شالله در پارت های آینده، باید براش برنامه ریزی کنم☺️
سلام بزرگوران گرامی نماز یکشنبه های ماه ذالقعده رو فراموش نکنید چهار رکعت نماز دورکعتی که در هر رکعت یک حمد و سه قل هوالله و یکبار سوره فلق و ناس خوانده می‌شود و در آخر نماز ٧٠ بار استغفرالله گفته شود . التماس دعا از همگی شما عزیزان
https://www.instagram.com/tv/CeaYHSkIF2v/?igshid=MDJmNzVkMjY=
به نام خدا 💖 سوار ماشین شدیم🚘 داوود پشت فرمون و آقا محمد جلو کنار داوود نشست ، من و فرشید هم عقب نشستیم. توی راه یه سره فرشید داشت حرف میزد🗣، اونم درِگوشِ منِ بدبخت😖😐 دیگه داشت کلافه ام می‌کرد. سعید :فرشیددد بسه ، مغزمو خوردی😤 فرشید:من که زیاد حرف نزدم . سعید:تو کم حرف زدی اما من نمیتونم تورو تحمل کنم، خیلی وقت دنیا رو میگیری.😣😂 فرشید:😒😑 داوود و محمد:🤣🤣😂😂 داشتیم میخندیدیم که داوود ترمز رو کشید میخواستم با مخ برم تو سر آقا محمد😩 سعید: داووددددد چی میکنی؟ داوود : ببخشید سرعتم زیاد شد😂 فرشید:هر هر هر محمد : سعید ساعت چنده؟ سعید:۱۱و ۵ دقیقه محمد:خوبه به موقع رسیدیم یکم از رستوران فاصله گرفتیم تا کسی مارو نبینه. رابط دیوید هم رسیده بود و داخل ماشینش نشسته بود . یک ربع گذشت اما از ماشینش تکان هم نخورد😒 دیگر داشتیم ناامید می‌شدیم، که بالاخره در ماشینشو باز کرد و پیاده شد و به سمت رستوران قدم برداشت. لبخند پیروز مندانه ای بر لبانمان نقش بست. بعد ۵ دقیقه که مطمئن شدیم ، آقامحمد گفت: محمد: سعید یه ساک مشکی دقیقا شبیه اون ساکی که توی تصویر دیدی پشت اون درخته 👆🌲 میری برش میداری و در ماشینو با برنامه ای که در گوشیت هست باز میکنی و این ساک رو با اون جابه جا میکنی 💼 سعید : چشم آقا بسم اللهی زیر لبانم زمزمه کردم و پیاده شدم. به سمت همان درختی که آقا محمد گفته بود رفتم ، خداروشکر آنجا کسی نبود ، سریع ساک را برداشتم و به سمت ماشین حرکت کردم . برنامه ای که روی گوشیم بود رو باز کردم . شروع به زدن رمز کردم. از توی رستوران کسی به بیرون دسترسی نداشت و کارم راحت تر شده بود ، بالاخره‌ بعد ۵ دقیقه باز شد ، اما تا در ماشین باز شد ، شروع کرد به آجیر زدن😱😱😖😓 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بازم فرشید داره وقت دنیا رو میگیره😂 وایی میخواست بره تو سر آقا محمد ، خدا رحم کرد نرفت وگرنه آقا محمد یه هفته توبیخ برای همه می نوشت😂 خماری تا پارت بعدی😂
اینم پارت شانزدهم
https://abzarek.ir/service-p/msg/674893 لینک ناشناس 😊 امیدوارم پیام ها زیاد باشه😂
سلام ،صبح نزدیک به ظهرتون بخیر🌷
۱_ممنونم،اها یادم اومد رمان خیلی جالبی بود ، اما من متاسفانه وقت نکردم ادامه شو بخونم اما تنوع خیلی خوبی داشت ، ولی مشکلش این بود که آدم بعد چند پارت گیج میشد که دکترا ، کدام یک از شخصیت های گاندوعه😂 بچه ها اگر کسی رمان ایشون رو دوست داره عضو کانالشون بشه و رمانشونو بخونه ، من خودمم هر وقت بتونم میخونم حتما @SEBsoorhk664321 ۲_اوهوم😆
💖    به نام خدا 💖                                                                                             اما تا در ماشین باز شد، شروع کرد به اجیر زدن😱😱😖😓 نمیدونستم باید چیکار کنم ، اما اصلا فرصت فکر کردن نداشتم ، برای همین سریع در ماشینو باز کردم ساکو برداشتم و ساکی که دستم بود رو بجاش گذاشتم و بعد در رو محکم بستم و تا میتونستم دویدم ، خداروشکر کسی اونجا نبود که منو ببینه ، نشستم تو ماشین و نفس راحتی کشیدم 😣 و خداروشکر کردم که مثل همیشه کمکم کرد ، ولی تا من نشستم تو ماشین رابط دیوید سریع اومد بیرون و دور ماشینو نگاه کرد وقتی دید خبری از چیزی نیست سوئیچ رو زد و دوباره به رستوران برگشت. افرین سعید جان کارت خیلی خوب بود ، یادم باشه برات یه تشویقی رد کنم. واقعا اقا🤩 نه شوخی کردم 🙁😐😑 یعنی شوخی کردم که گفتم شوخی کردم ، درواقع شوخی نکردم😁 🙄😐من که نفهمیدم شوخی کردین یا نه داوود و فرشید:🤣🤣🤣 بعد اینکه جعفری اومد و ماشینشو با رابط دیوید جابه جا کرد ماشین مشکی به سمت مرز حرکت کرد و ما هم دنبالش کردیم. بعد که از مرز رد شد اقا محمد زنگ زد به مصطفی(یکی از نیروهای امنیتی در انگلیس) و به گفت که وقتی چنین ماشین و فردی وارد انگلیس شد زیر نظر داشته باشه و هر اتفاقی افتاد خبر بده . بالاخره بعد کلی حرف زدن تصمیم گرفتن به سمت تهران حرکت کنند😐 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 به خیر گذشت😂 شوخی کرد یا نکرد😐