۱_ممنونم،اها یادم اومد رمان خیلی جالبی بود ، اما من متاسفانه وقت نکردم ادامه شو بخونم اما تنوع خیلی خوبی داشت ، ولی مشکلش این بود که آدم بعد چند پارت گیج میشد که دکترا ، کدام یک از شخصیت های گاندوعه😂 بچه ها اگر کسی رمان ایشون رو دوست داره عضو کانالشون بشه و رمانشونو بخونه ، من خودمم هر وقت بتونم میخونم حتما @SEBsoorhk664321
۲_اوهوم😆
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_هفدهم
#سعید
اما تا در ماشین باز شد، شروع کرد به اجیر زدن😱😱😖😓
نمیدونستم باید چیکار کنم ، اما اصلا فرصت فکر کردن نداشتم ، برای همین سریع در ماشینو باز کردم ساکو برداشتم و ساکی که دستم بود رو بجاش گذاشتم و بعد در رو محکم بستم و تا میتونستم دویدم ، خداروشکر کسی اونجا نبود که منو ببینه ، نشستم تو ماشین و نفس راحتی کشیدم 😣 و خداروشکر کردم که مثل همیشه کمکم کرد ، ولی تا من نشستم تو ماشین رابط دیوید سریع اومد بیرون و دور ماشینو نگاه کرد وقتی دید خبری از چیزی نیست سوئیچ رو زد و دوباره به رستوران برگشت.
#محمد
افرین سعید جان کارت خیلی خوب بود ، یادم باشه برات یه تشویقی رد کنم.
#سعید
واقعا اقا🤩
#محمد
نه شوخی کردم
#سعید
🙁😐😑
#محمد
یعنی شوخی کردم که گفتم شوخی کردم ، درواقع شوخی نکردم😁
#سعید
🙄😐من که نفهمیدم شوخی کردین یا نه
داوود و فرشید:🤣🤣🤣
بعد اینکه جعفری اومد و ماشینشو با رابط دیوید جابه جا کرد ماشین مشکی به سمت مرز حرکت کرد و ما هم دنبالش کردیم.
بعد که از مرز رد شد اقا محمد زنگ زد به مصطفی(یکی از نیروهای امنیتی در انگلیس) و به گفت که وقتی چنین ماشین و فردی وارد انگلیس شد زیر نظر داشته باشه و هر اتفاقی افتاد خبر بده .
بالاخره بعد کلی حرف زدن تصمیم گرفتن به سمت تهران حرکت کنند😐
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
به خیر گذشت😂
شوخی کرد یا نکرد😐
https://abzarek.ir/service-p/msg/676621
لینک ناشناس ، به خدا کاری نداره دستتونو میزنید رو لینک و یه پیام میدید ، لینک ناشناس قبلی فقط دوتا پیام بود با اینکه ۷۰ نفر رمانو خونده بودند😔
هدایت شده از یادگاری ... !
🌸شماره تلفن حرم امام حسین (ع)
شماره تلفن 1640 مستقیم به میکروفن ضریح امام حسین (ع )وصله هر درد دلی دارید به آقا بگید.کاملا رایگانه تا آخر شب وصله.
التماسدعا
۱۶۴۰📞🔐 !'
نشر بدید شاید کسی دلتنگ حرم باشه :))💔!
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و شش:
میدونم جاش خوبه راحت شده
خسته شده بود بریده بود از درد
درد داشت زیاد ولی انقدر پرو بود یه رو خودش نمیورد
تو حال و حوای خودم و خاطراتم با رسول بودم که با صدای داد سعید از جا پریدم 😰
سعید:اقااااا محمممممممممممد😨😨
علی:افتاده بود رو زمین چشاش بسته شده بود تروخدا تو نرو هنوز بچت ندیدتت😭😭
آمبولانس از چیزی که فکر میکردیم زودتر رسید ما هم باهاش رفتیم بیمارستان...
فرشید:من و سعید هم رفتیم بیمارستان
رفتیم پیش داوود تا یکم حالشو خوب کنیم
گر چه حال خودمون اصلا روبهراه نبود:)
لباسای مشکیمونو عوض کردیم تا داوود فعلا چیزی نفهمه اگه بفهمه داوودم تموم میشه!
در زدم وارد شدیم
به آقا داوود بس نیس انقدر استراحت کردی داداش 😂
سعید:راس میگه خجالت نمیکشی آقا محمد به ما دو روز مرخصی نمیده بعد تو ۵ روزه اینجا استراحتی😐
داداش از پرونده عقبیم پاشو لوس بازی در نیار بریم😅
داوود:میدونم که فقط اومدید حالمو خوب کنید🙂
فرشید:وا چته تو😐
داوود:چرا نمیگید چیشده؟
چرا فک میکنید بچه ام چیزی از رفتارتون نمیفهمم🙂
من که میفهمم همتون حالتون از من خراب تره ولی به روی خودتون نمیارید:)
علی:من همراه آقا محمد بیمارستان اومدم
بیهوش بود میترسم ؛ میترسم از درد دوباره از دست دادن
نه دیگه توان آقا محمد رو ندارم
رسیدیم بیمارستان
دکتر گفت بخیه پهلوش که چاقو خورده بوده باز شده
آمادش کردن و بردنش اتاق عمل تا بخیه بزنن....
پشت در اتاق عمل نشسته بودم
استرس داشتم درست مثل وقتی که رسولم تیر خورده بود و من پشت در اتاق عمل استرس داشتم
یهو غرق خاطرات قدیمی شدم:)💔
پایان پارت ۶۶
ادامه دارد.....
پ.ن.پ بی دلیل تنهام!
بی دلیل گریه میکنم
بی دلیل یاد خاطرات میوفتم
کلا بی دلیل زندم.....:)