🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و شش:
میدونم جاش خوبه راحت شده
خسته شده بود بریده بود از درد
درد داشت زیاد ولی انقدر پرو بود یه رو خودش نمیورد
تو حال و حوای خودم و خاطراتم با رسول بودم که با صدای داد سعید از جا پریدم 😰
سعید:اقااااا محمممممممممممد😨😨
علی:افتاده بود رو زمین چشاش بسته شده بود تروخدا تو نرو هنوز بچت ندیدتت😭😭
آمبولانس از چیزی که فکر میکردیم زودتر رسید ما هم باهاش رفتیم بیمارستان...
فرشید:من و سعید هم رفتیم بیمارستان
رفتیم پیش داوود تا یکم حالشو خوب کنیم
گر چه حال خودمون اصلا روبهراه نبود:)
لباسای مشکیمونو عوض کردیم تا داوود فعلا چیزی نفهمه اگه بفهمه داوودم تموم میشه!
در زدم وارد شدیم
به آقا داوود بس نیس انقدر استراحت کردی داداش 😂
سعید:راس میگه خجالت نمیکشی آقا محمد به ما دو روز مرخصی نمیده بعد تو ۵ روزه اینجا استراحتی😐
داداش از پرونده عقبیم پاشو لوس بازی در نیار بریم😅
داوود:میدونم که فقط اومدید حالمو خوب کنید🙂
فرشید:وا چته تو😐
داوود:چرا نمیگید چیشده؟
چرا فک میکنید بچه ام چیزی از رفتارتون نمیفهمم🙂
من که میفهمم همتون حالتون از من خراب تره ولی به روی خودتون نمیارید:)
علی:من همراه آقا محمد بیمارستان اومدم
بیهوش بود میترسم ؛ میترسم از درد دوباره از دست دادن
نه دیگه توان آقا محمد رو ندارم
رسیدیم بیمارستان
دکتر گفت بخیه پهلوش که چاقو خورده بوده باز شده
آمادش کردن و بردنش اتاق عمل تا بخیه بزنن....
پشت در اتاق عمل نشسته بودم
استرس داشتم درست مثل وقتی که رسولم تیر خورده بود و من پشت در اتاق عمل استرس داشتم
یهو غرق خاطرات قدیمی شدم:)💔
پایان پارت ۶۶
ادامه دارد.....
پ.ن.پ بی دلیل تنهام!
بی دلیل گریه میکنم
بی دلیل یاد خاطرات میوفتم
کلا بی دلیل زندم.....:)
ببخشید من یک مشکلی برام پیش اومده الان نمیتونم پارت بزارم ولی حتما ۱ ساعت دیگه میزارم 😊