eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
486 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
💖    به نام خدا 💖                                                                                              دکتر سریع پا تند کرد و اومد نشست بالای سر رسول ، آقا محمد هم که نگران حال رسول بود جلو اومد. دکتر بعد اینکه نبض دستشو گرفت و تب سنج گذاشت گفت: (دکتر سایت) حالش خوبه اما اینکه حالش بد شده فقط بخاطر خستگی و فشار کاریه ، الان هم ابن سرم رو براش میزنم آن شاالله تا ۳۰ دقیقه دیگه بهوش میاد ولی مراقبش باشید و نزارید به خودش فشار بیاره ، که دچار سرگیجه و حالت تهوع نشه☺️ نفس راحتی کشیدم و زیر لب خداروشکر کردم . بعد اینکه دکتر رفت نشستم بالا سر رسول تا بهوش بیاد ، سعید و فرشید میخواستن بمونن پیش رسول اما هر چی گفتند آقا محمد قبول نکرد و برای اینکه خیالشون راحت باشه به من گفت اینجا مواظب رسول باشم😢 ۴۰ دقیقه گذشته بود و این نگرانیمو بیش از پیش میکرد😪 بالاخره چشماشو باز کرد🤩 گیج به اطرافش نگاه کرد و وقتی فهمید نمازخونه هست و چیشده میخواست بلند شه بره سر میزش که نزاشتم و دستشو گرفتم کجا با این عجله ، حالت خوب نیستا دکتر گفت باید استراحت کنی آقامحمد هم گفت اگر پاتو بزاری از نمازخونه بیرون ، خودت میدونی چیکار میکنه من حالم خوبه کاملا مشخصه🤨😑 داوود بزار برم یه عالمه کار دارم نچ ، خودم کاراتو انجام میدم ، جناب عالی هم استراحت میکنی ، مفهومه من که حریف تو نمیشم ، باشه مفهومه😣😫 افرین ، خوب الانم مثل بچه آدم بگیر بخواب تا نزدم صورت خوشگلتو، زشت کنم😡 اوه باشه باشه🙌 افرین بعد مطمئن شدن از رسول رفتم سر میزم سعید و فرشید که از حال رسول مطمئن شدند رفتند ، منم مشغول کارای خودم شدم در لابه لای کارای رسول هم انجام میدادم، اما تمام حواسم پیش رسول بود😢 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 به خیر گذشت دوست واقعی یعنی این ، داره کارای دوستشو انجام میده تا اون استراحت کنه ، یاد بگیرید😂😂😐 https://harfeto.timefriend.net/16564009341154 لینک ناشناس
بفرمایید اینم پارت
اگر نظرات بالا باشه غروب پارت میزارم
عیدی! عیدی! رسمه که عید غدیر به هم دیگه عیدی بدیم. راستی یادتون نره عیدیتونو از بهترین سید دنیا حضرت مهدی علیه السلام بخواینو بگیرین. امام خیلی آقان و مطمئن باشید به هممون عیدی خوبو خوب میدن. بیاین ما هم به اندازه خودمون یه دعا برای سلامتی و فرج ایشون هدیه کنیم قطعا هدیمونو قبول میکنن و بهمون توجه دارن هر کجا که هستی زیر لب زمزمه کن. امسال غدیر رو نه در خونه ها و هیئت ها در تمام محله ها جشن می گیریم، کل شهرمون باید یک صدا، غدیری بشه، غدیر رو در تمام محله ها با کمک شما فریاد می زنیم و محله به محله بیعت خواهیم گرفت. فقط یک یاعلی باید بگی. یاعلی مدد از امروز این پروفایل رو باهم ست کنیم
ببخشید دیروز نتونستم پارت بزارم غروب مشکلی برام پیش اومد😔
۱_نه عزیزم ، مشکلی پیش اومد نتونستم😔 ۲_چشم😁 ۳_متشکر🙃 چشم ۴_ من برای رمان خودم مشکلی ندارم ، میتونید بدون عضویت بخونید اما رمان های دیگه رو نمیدونم باید از نویسنده بپرسید ۵_😁❤️ ۶_ لطفا سوال های شخصی نکنید😊
💖    به نام خدا 💖                                                                                           (فرشید) ساعت ۱۱:۴۵دقیقه چند روزی از پرونده میگذشت.🙇‍♀ حال رسول بهتر بود و فقط بعضی اوقات سرش درد میگرفت. طوری که آقا محمد گفتند ، فردا قراره عملیات کنیم ، از یک طرف منا سعیدی و زیر دستانش از جمله سلیمی و جعفری رو دستگیر کنیم . قرار شد مصطفی هم در فرصتی مناسب و خیلی زود دیوید رو دستگیر کنه و به ایران بفرسته ، ولی چون مامور mi6 بود دستگیریش خیلی سخت بود بالاخره بعد کلی دوندگی تونستیم مدارک زیادی ازش بدست بیاریم و خوشبختانه با نشون دادن اون مدارک به پلیس بین الملل، اونا هم قبول کردن کمکمون بکند ، گروهی هم که در انگلیس داشتیم به مصطفی کمک می‌کردند، پس خیالمون از اون راحت بود اما برای عملیات فردا استرس داشتم آخه سعیدی یه خلافکار و قاچاقچی حرفه ای بود . از یه طرف نیرو های علی اقا(فرمانده یه گروه دیگه و دوست آقا محمد) وارد عمل می‌شدند و سلیمی و جعفری رو دستگیر می‌کردند و فقط سعیدی با ما بود . وارد نماز خونه شدم ، آقا محمد کتاب دعا دستش بود، آروم و با صوت خیلی زیبایی قرآن میخوند طوری که آدم دوست داشت ساعت ها کنارش بشینه و از شنیدن این صوت لذت ببره😇 پایین نماز خونه هم رسول پای سجاده نشسته بود و نماز میخوند ، سعید هم طبق معمول دست از شکمویی بر نمی‌داشت، مثل همیشه توی آشپزخونه نشسته بود و چایی و شیرینی می‌خورد، بعد اینکه تموم شد اومد و سجادشو پهن کرد و شروع کرد به نماز خوندن. همه دست به دامن دعا شده بودند که عملیات فردا به خوبی به پایان برسه😓 منم کاری نداشتم و چون خیلی استرس داشتم ، نشستم یه گوشه و شروع کردم به ذکر گفتن ، آخر هم مفاتیح رو دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم ،انقدر محو خواندن بودم که وقتی به خودم اومدم ، ساعت ۱ بود ، از خستگی چشمام جایی رو نمیدید برای همین بلند شدم و رختخواب ها رو انداختم. بعد هم بچه ها رو صدا زدم که بخوابیم. بعد کلی سر کار گذاشتن هم دیگه و چرت و پرت گفتن و خندیدن که کل نمازخونه رو گذاشته بودند رو سرشون آقایون محترم تصمیم گرفتند بخوابند😶 آقا محمد ببخشید ، فردا ساعت چند عملیاته؟🧐 عملیات، ساعت ۱ هست ولی باید زودتر حرکت کنیم که به زنجان برسیم . اها ، ممنون😁 بعد اینکه فهمیدم عملیات فردا ساعت چنده با خیال راحت سرمو روی بالش گذاشتم و شروع به ذکر گفتن کردم ، مشغول ذکر گفتم بودم که چشمام کم کم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم😴 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عملیات😨😈 آرامش قبل از طوفان😆
بفرمایید اینم پارت ۲۱😊
سلاااااااااام😍😍
۲۵۰ تایی شدنمون مبارک😍❤️