eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
484 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
پیوند آسمانی حضرت علی (ع)و حضرت فاطمه(س) رو به همه شما عزیزان تبریک میگم😊
خوانم به شور و شعف، نور و قدر و تبارک🎉 این ازدواج پر نور، بر همگان مبارک🎊 به نوای عشق و، دَمِ هل اتایی🎉 ببرم نامِ این، دو گلِ خدایی🎊 یا علی یا زهرا…🎉
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بادا بادا مبارک به همه❤️ عروسی علی و فاطمه❤️
۱_چشم😈 ۲_متشکر😉 ۳_چشم ۴_خواهش میکنم😁 ۵_ان شاالله ، ممنونم ، خوشحالم که رمانو دوست دارید. ۶_ممنون🙂 ۷_❤️ ۸_🧡 ۹_ اینجوری جذابیت رمان از بین میره ، و رمان زود تموم میشه😁
۱۰_😂🤣 ۱۱_ببینم چی میشه😁 ۱۲_😂ممنونم عزیزم❤️ ۱۳_🙃☺️ ۱۴_ممنون🌸 ۱۵_دوستان لطفا حمایت کنید @saz1401
۱۶_ممنون عزیز😊 ۱۷_حالا ببینم چی میشه😊 ۱۸_نه اصلا هر وقت بتونم میزارم ، مثلا بعضی اوقات روزی دوتا میزارم بعضی اوقات یکی ۱۹_نه خیلی زیاده ، واقعا ا محبتتون متشکرم🌸 ۲۰_🌸🌸 ۲۱_😈
خیلی ممنونم از محبت بی نظیرتون❤️
💖    به نام خدا 💖                                                                                             ساعت ۱۳ بود که به متروکه ای که در حومه شهر زنجان بود رسیدیم از اون خونه ای که مثل متروکه بود و به خرابه شبیه بود فاصله گرفتیم که کسی متوجه ما نشود. توی بیسیم گفتم (شروع عملیات رو اعلام میکنم نیرو ها مستقر بشید) و بعد برگشتم سمت بچه ها سعید و فرشید شما با من بیاید طبقه پایین رو میگردیم ، داوود و رسول باهم برید طبقه بالا رو بگردید. همه:چشم بسم اللهی زیر لب گفتم و با سعید و فرشید وارد شدیم . چند تا نگهبان دم در بود که باهاشون درگیر شدیم ، همشون هیکلی بودند همشونو دستگیر کردیم ، در همین لحظه سعید صدام کرد. اق..اقاا محمد ، د..دس.تتون د.اره خون میاد😰 سریع دستمو نگاه کردم متوجه شدم در درگیری دستم با چاقو زخمی شده ، تیکه ای پارچه بهش بستم ، سعید میخواست آمبولانس خبر کنه ولی نزاشتم، من چطوری متوجه نشدم دستم زخم شده؟ یک راهروی نسبتا طولانی بود که چند تا اتاق داشت ، همه اتاق هارو نگاه کردیم خبری نبود که متوجه صدایی از طبقه بالا شدیم. بالا که رفتیم با چیزی که دیدم خشکم زد، منا سعیدی با چند تا قول پیکر که دو برار من بودند وایساده بودند و اسلحه گذاشته بودن رو سر رسول و داوود دستشو آورده بود بالا 😣 به‌به اقا پلیسا منتظرتون بودم😏 همین الان تسلیم شو وگرنه شلیک میکنم😡 وایی ترسیدم،😂 ببین آقا پلیسه یا الان اسلحه هاتون رو میزارید پایین و راه رو باز میکنید و میزارید من و نیرو هام از اینجا بریم یا این جوجه رو میکشم. خفه شو عوضی😡 تا اینو گفتم با پا کوبید روی صورتم جوری که شوری خونو روی لبام احساس کردم. مواظب حرف زدنت باش😡 آقا محمد نزارید برن ، اینا هیچ کاری نمیتونن بکنند. سعیدی که عصبانی بود اومد سمتم و گفت جوری میکشمت ، خودتم نفهمی از کجا خوردی😡 داوود ، دستاشو بالا برده بود و کنار آقامحمد وایساده بود و با ترس و نگرانی نگاهم می‌کرد، میتونستم نگرانی رو توی چشمای همشون احساس کنم . تند تند اشهدمو زیر لب میخوندم. در همین حین مردی که اسلحه گرفته بود روی سرم یکی محکم کوبید توی سرم که خون از سرم جاری شد. انتخاب کنید جون دوستتون یا مرگ دوستتون😡😏 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 وایی رسول😰 توی خماری بمونید😁