eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
484 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۰_😂🤣 ۱۱_ببینم چی میشه😁 ۱۲_😂ممنونم عزیزم❤️ ۱۳_🙃☺️ ۱۴_ممنون🌸 ۱۵_دوستان لطفا حمایت کنید @saz1401
۱۶_ممنون عزیز😊 ۱۷_حالا ببینم چی میشه😊 ۱۸_نه اصلا هر وقت بتونم میزارم ، مثلا بعضی اوقات روزی دوتا میزارم بعضی اوقات یکی ۱۹_نه خیلی زیاده ، واقعا ا محبتتون متشکرم🌸 ۲۰_🌸🌸 ۲۱_😈
خیلی ممنونم از محبت بی نظیرتون❤️
💖    به نام خدا 💖                                                                                             ساعت ۱۳ بود که به متروکه ای که در حومه شهر زنجان بود رسیدیم از اون خونه ای که مثل متروکه بود و به خرابه شبیه بود فاصله گرفتیم که کسی متوجه ما نشود. توی بیسیم گفتم (شروع عملیات رو اعلام میکنم نیرو ها مستقر بشید) و بعد برگشتم سمت بچه ها سعید و فرشید شما با من بیاید طبقه پایین رو میگردیم ، داوود و رسول باهم برید طبقه بالا رو بگردید. همه:چشم بسم اللهی زیر لب گفتم و با سعید و فرشید وارد شدیم . چند تا نگهبان دم در بود که باهاشون درگیر شدیم ، همشون هیکلی بودند همشونو دستگیر کردیم ، در همین لحظه سعید صدام کرد. اق..اقاا محمد ، د..دس.تتون د.اره خون میاد😰 سریع دستمو نگاه کردم متوجه شدم در درگیری دستم با چاقو زخمی شده ، تیکه ای پارچه بهش بستم ، سعید میخواست آمبولانس خبر کنه ولی نزاشتم، من چطوری متوجه نشدم دستم زخم شده؟ یک راهروی نسبتا طولانی بود که چند تا اتاق داشت ، همه اتاق هارو نگاه کردیم خبری نبود که متوجه صدایی از طبقه بالا شدیم. بالا که رفتیم با چیزی که دیدم خشکم زد، منا سعیدی با چند تا قول پیکر که دو برار من بودند وایساده بودند و اسلحه گذاشته بودن رو سر رسول و داوود دستشو آورده بود بالا 😣 به‌به اقا پلیسا منتظرتون بودم😏 همین الان تسلیم شو وگرنه شلیک میکنم😡 وایی ترسیدم،😂 ببین آقا پلیسه یا الان اسلحه هاتون رو میزارید پایین و راه رو باز میکنید و میزارید من و نیرو هام از اینجا بریم یا این جوجه رو میکشم. خفه شو عوضی😡 تا اینو گفتم با پا کوبید روی صورتم جوری که شوری خونو روی لبام احساس کردم. مواظب حرف زدنت باش😡 آقا محمد نزارید برن ، اینا هیچ کاری نمیتونن بکنند. سعیدی که عصبانی بود اومد سمتم و گفت جوری میکشمت ، خودتم نفهمی از کجا خوردی😡 داوود ، دستاشو بالا برده بود و کنار آقامحمد وایساده بود و با ترس و نگرانی نگاهم می‌کرد، میتونستم نگرانی رو توی چشمای همشون احساس کنم . تند تند اشهدمو زیر لب میخوندم. در همین حین مردی که اسلحه گرفته بود روی سرم یکی محکم کوبید توی سرم که خون از سرم جاری شد. انتخاب کنید جون دوستتون یا مرگ دوستتون😡😏 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 وایی رسول😰 توی خماری بمونید😁
اینم پارت ۲۳
ببخشید اگر دیر شد نتونستم زودتر بزارم
https://harfeto.timefriend.net/16566725248044 لینک ناشناس امیدوارم مثل امروز شلوغ باشه☺️
سلام 🌸 صبح نزدیک به ظهرتون بخیر🌸
۱_🌸❤️ ۲_😂🤷‍♀ ۳_چشم☺️ ۴_چشم😁 ۵_ممنون😂 ۶_💐🌸 ۷_ لطفا در پیوی نویسنده بگید ، این رمان برای من نیست ، اگر به بالا مراجعه کنید ، پیویشون هست.😊
۱۴_چشم😂 ۱۵_ممنونم🌸
۸_متشکر🌸 ۹_شکنجه نه ولی یه بلایی سرش میارم😊 ۱۰_😂😈 ۱۱_ چکار با اون بدبخت دارید ، بسش نیست اینهمه بلا سرش میاد توی رمانا😂 ۱۲_اره والا ، نمیدونم چرا این اعضا ی گرامی دوست دارن خرمای اینو بخورند😂 ۱۳_ممنونممم💐💐
💖    به نام خدا 💖                                                                                            جون دوستتون یا مرگ دوستتون 😡😏 همینجوری پرونده آت سنگین هست با این کار سنگین ترش نکن. وایی آقا پلیسه نکشی منو😂 آقا بزارید برن ، اینا رحم سرشون نمیشه ، آدم کشتن براشون مثل آب خوردنه . ببین این جوجه هم فهمید با کی طرفه ، پس بزار ما بریمم😡 توی فکر بودم ، توی یک دوراهی قرار گرفته بودم. رسول مثل برادرم بود و دوست نداشتم اتفاقی براش بیوفته و از دستش بدم ولی از طرف دیگه این مردم به ما اعتماد کرده بودند . ما با خودمون عهد بسته بودیم که تا آخر عمر نزاریم لحظه ای آرامششون بهم بریزه. در همین لحظه رسول گفت آقا محمد ،به حرفشون گوش نکن ، اینا الان برن معلوم نیست چه تله ای اینحا برامون گذاشتن ، اگر میخواد بمیریم بزارید این خائن های وطن فروش هم باهامون بمیرند ، که حداقل مردم از شرشون راحت بشند. رسول تا اینو گفت ، سعیدی با عصبانیت یه تیر بهش زد و رسول بیهوش شد ، داشت ازش خون میرفت ولی نمیتونستم کاری براش انجام بدم😪 همون لحظه گفتم: خیلی خب هر چی شما بگید ، میتونید برید فقط کاری با اون نداشته باشید ، بعد اینکه این حرفو زدم تفنگم رو روی زمین انداختم و هلش دادم جلو ، بچه ها هم همین کارو کردند . سعیدی که فکر می‌کرد موفق شده با خوشحالی از راهی که براش باز کرده بودیم قدم برداشت که به سمت در بره اون آدم هاش هم که از گلوی رسول گرفته بودند و دنبال خودشون میکشیدنش ، دنبالش راه افتادند. وقتی رفتند پایین و به سمت ماشین می‌رفتند، به دوتا تک تیراندازی که پشت تپه بودند جوری که اونا متوجه نشند علامت دادم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 رسول تیر خورد😱 یعنی چی میشه 😢 https://harfeto.timefriend.net/16567439553224 لینک ناشناس☺️