با خوندن نظراتتون خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم امیدوارم برای پارت های آینده هم نظرات بالا باشه🌸
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_بیست_و_هفتم
#دکتر
متاسفانه خون خیلی زیادی ازشون رفته بود ، که طبق گروه خونی که گفتید بهش خون تزریق کردیم اما دچار کم خونی شدید
شدند.
از طرف دیگه تیر جای بدی خورده ، و ۱۰ تا بخیه خورده ، هوشیاری هم یکم پایینه ، فعلا منتقل میشن سی سی یو اگر تا ۲۴ ساعت آینده هوشیاریشون پایین تر نیاد و بهوش بیان ، آن شاالله منتقل میشن به بخش.☺️
#محمد
ممنونم دکتر 😊
#دکتر
خواهش میکنم🌸
بعد اینکه دکتر رفت به سعید و فرشید هم خبر دادم که از اتاق عمل دراومده و وضعیتش چطوریه ، خیلی نگرانش بودن اما نزاشتم بیان .
نشستم کنار داوود ، سرشو مابین دستاش گرفته بود.
دست گذاشتم روی شونه اش .
سرشو آورد بالا ، چشماش قرمز بود.
#محمد
چرا گریه میکنی ، حالش خوبه که...
#داوود
آقا محمد ولی ممکنه به..بهو.ش نیاد😥
#محمد
داوود بخدا توبیخی برات مینویسم ، بلند شو خودتو جمع کن مرد گنده 😠 حال رسول خوبه ، آن شاالله هر چه زودتر هم بهوش میاد آنقدر حرف ناامید کننده نزن😠
#داوود
چ.شم
#محمد
حالا شد😉
میگم داوود ، بلند شو برو سایت ، خسته ای تا بجای تو سعید و فرشید بیان اونا هم نگران رسولن.
#داوود
آقامحمد بخدا من خسته نیستم میخوام بمونم پیش رسول .
#محمد
وقتی میگم برو یعنی برو ، هروقت هم خبری شد بهت میگم
#داوود
چ.چشم 😢
داوود رفت زنگ زدم به سعید اونم از خدا خواسته گفت الان با فرشید میان.
رفتم پشت شیشه، رسول بیهوش روی تخت خوابیده بود و یه عالمه دستگاه بهش وصل بود.
به چشمای مظلومش که بسته بود لبخندی زدم اما لبخندی پر از درد😔🙂
رفتم نمازخونه تا یکم استراحت کنم .
کتاب دعا رو برداشتم و تکیه دادم به ستون .
شروع کردم به خواندن دعای کمیل🙃
رسول خیلی این دعا رو دوست داره😊
نمیدونم چقدر گذشت که تموم شد .
بوسه ای بر روی جلد کتاب زدم و در قفسه گذاشتمش .
هر کاری میکردم دلم آروم و قرار نداشت .
انگار یه حسی بهم میگفت برو .
کفشام رو پوشیدم رفتم بخش سی سی یو
رفتم پشت شیشه اما با چیزی که دیدم خشکم زد😨انگار حسم درست بهم گفته بود😨
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
😂😁😎
https://harfeto.timefriend.net/16569177387634
نظرات کم نباشه ها😢
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و نه :
_موقیت عطیه__________
عطیه:دکتر اومد و مرخصم کرد
داشتم لباسام رو عوض میکردم صدای در زدن اومد
لباس رو مرتب کردمو گفتم.....
بله بفرمایید
قامت علی جلوی در ظاهر شد
تو دلم گفتم کاش الان محمد جای علی اومده بود پیشم بهش نیاز دارم🥺
اهمیتی بهش ندادم و بهش بی اعتنایی کردم
تا اونا باشن این چند روز غیب نشن و منو تنها نذارن اون از رسول که معلوم نیس کجاس اونم از محمد که نه زنگ زده که از حال زن و بچش خبردار شه نه اومده....
با رنگ و روی پریده اومد رو تخت پیشم نشست
+عطیه خانم؟
-با سردی جوابشو دادم بله؟
+از دستش ناراحتی؟
-واسه چی نباشم؟
+آبجی جان ببخشید دیگه سرش شلوغه یکم مشکل پیش اومده تو پرونده گفت من بیام مرخصت کنم برسونمت خونه بعد برم🙃
-صداش گرفته بود رنگ به رو نداشت زیر چشاش گود افتاده بود علی جرا اینطوری شده؟
به فکر و خیالم اهمیتی ندادم الان قهر کردن بهتره
-واسه چی نرفتی به کارتون برسی؟😒 خودم میتونستم برم
+عطیه تروخدا الان ناراحت نباش بعدا با خود محمد حرف بزن
-دیگه بحث رو کش ندادم کسل و بی حال بود نمیدونم چش بود حالش اصلا خوب نبود
علی:
عطیه رو گذاشتم خونه و برگشتم بیمارستان وای که چقدر سخته وقتی حالت خودتو خوب نشون بدی🥲
جونم در اومد که نگفتم چه بلایی سر رسول اومده😔
سعی کردم اشک نریزم تا داوود چیزی نفهمه البته که انقدر گریه کردم چشام نشون میده
رسیدم بیمارستان و ماشین رو پارک کردم
پایان پارت ۶۹
ادامه دارد.....
پ.ن.پ خسته ام از تظاهر به خوب بودن:)
واقعا از دستتون خیلی ناراحتم ۵۸ نفر رمانو دیدن دو نفر بیشتر نظر ندادن ، من الان با چه انرژی برم پارت بنویسم😞