🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و نه :
_موقیت عطیه__________
عطیه:دکتر اومد و مرخصم کرد
داشتم لباسام رو عوض میکردم صدای در زدن اومد
لباس رو مرتب کردمو گفتم.....
بله بفرمایید
قامت علی جلوی در ظاهر شد
تو دلم گفتم کاش الان محمد جای علی اومده بود پیشم بهش نیاز دارم🥺
اهمیتی بهش ندادم و بهش بی اعتنایی کردم
تا اونا باشن این چند روز غیب نشن و منو تنها نذارن اون از رسول که معلوم نیس کجاس اونم از محمد که نه زنگ زده که از حال زن و بچش خبردار شه نه اومده....
با رنگ و روی پریده اومد رو تخت پیشم نشست
+عطیه خانم؟
-با سردی جوابشو دادم بله؟
+از دستش ناراحتی؟
-واسه چی نباشم؟
+آبجی جان ببخشید دیگه سرش شلوغه یکم مشکل پیش اومده تو پرونده گفت من بیام مرخصت کنم برسونمت خونه بعد برم🙃
-صداش گرفته بود رنگ به رو نداشت زیر چشاش گود افتاده بود علی جرا اینطوری شده؟
به فکر و خیالم اهمیتی ندادم الان قهر کردن بهتره
-واسه چی نرفتی به کارتون برسی؟😒 خودم میتونستم برم
+عطیه تروخدا الان ناراحت نباش بعدا با خود محمد حرف بزن
-دیگه بحث رو کش ندادم کسل و بی حال بود نمیدونم چش بود حالش اصلا خوب نبود
علی:
عطیه رو گذاشتم خونه و برگشتم بیمارستان وای که چقدر سخته وقتی حالت خودتو خوب نشون بدی🥲
جونم در اومد که نگفتم چه بلایی سر رسول اومده😔
سعی کردم اشک نریزم تا داوود چیزی نفهمه البته که انقدر گریه کردم چشام نشون میده
رسیدم بیمارستان و ماشین رو پارک کردم
پایان پارت ۶۹
ادامه دارد.....
پ.ن.پ خسته ام از تظاهر به خوب بودن:)
واقعا از دستتون خیلی ناراحتم ۵۸ نفر رمانو دیدن دو نفر بیشتر نظر ندادن ، من الان با چه انرژی برم پارت بنویسم😞
نظرات زیاد بالا نرفت ولی پارت میزارم انشالله ناشناس رو شب جواب میدم که اگر نظری درباره پارت امروز داشتید در اون بدید
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_بیست_و_هشتم
(محمد)
انگار حسم درست گفته بود.
آخه رسول توی اتاق نبود ، ملافه خیلی مرتب کشیده شده بود ، انگار که اصلا از قبل کسی اینجا نبوده ، پس رسول کو ، داشتم از استرس می مردم.
ن..نکنه گروگان.. نه نه😰
رفتم سمت پذیرش .
#محمد
ببخشید خانم ، بیماری که چند ساعت پیش از اتاق عمل دراومدو منتقل شدسی سی یو ، توی اتاقشون چرا نیستند ؟
#پرستار
چند لحظه صبر کنید ، اها اون بیمار که منتقل شدن سردخانه
#محمد
😨😰چ.چی
#پرستار
یک بیمار به نام سامیار راد منش همین چند ساعت پیش از اتاق عمل خارج شدند و منتقل شدند به سی سی یو متاسفانه حالشون خیلی خراب بود ، فوت کردند😞
#محمد
هوففف ، نه خانم سکته کردم ، بیمار ما رسول محمودی هست .
#پرستار
اها اها ، اون آقا که همین چند دقیقه پیش بهوش اومدند الان هم بخش هستند
#محمد
ممنونم🤩
خیلی خوشحال بودم ، اصلا منتظر جواب پرستار نموندم و به سمت بخش حرکت کردم رفتم سمت اتاقش ، چشماش باز بود و به سقف خیره شده بود. یه سرم هم بهش وصل بود .
در رو باز کردم و رفتم داخل
#رسول
به سقف خیره شده بودم و داشتم به اتفاقی که افتاد فکر میکرد که با صدای در سه متر پریدم .
آقا محمد بود🙂
سریع دستمو گرفتم و تکیه گاه قرار دادم که بشینم ، خیلی سخت بود پهلوم درد میکرد ، اما آقا محمد نجاتم داد و نزاشت بشینم🙃
#محمد
به به استاد رسول ، نمیگی ما سکته میکنیم ،
همین چند ساعتم دلم برات تنگ شده بود استاد😁
#رسول
سلام آقا، ما بیشتر 😆
#محمد
خنده داشت🤨
#رسول
خ.خیر 🙌
#محمد
😂 داشتم میخندیدم که با صدای گوشی به خودم اومدم، فرشید بود🤦♀
+ سلام اقا ، منو سعید رسیدیم ، رسول حالش خوبه ، کدوم اتاقه ، ما دم ورودی هستیم .
_ وایی فرشید فرصت بده منم حرف بزنم ،
اتاق .... حال رسولم خوبه
+ ببخشید اقا😅 چشم الان میایم
گوشی رو قطع کردم و نشستم کنار رسول ، بالاخره بعد ۵ دقیقه در زدند فقط آنقدر هول بودند که سرشون خورد به هم
#سعید
اخخخخ😖🤕
#فرشید
چیکار میکنی💆♂
#رسول
🤣🤣🤣آخ پهلوم😂🤣
#محمد
نچ نچ ۳۰ سالتونه خجالت بکشید
#سعید
بب.خشید اقا😣
#فرشید
😒سعید بعدا به حسابت میرسم😏
#سعید
ترسیدم ، واییی😆
#محمد
بسه ،یکی تون بره یه چیزی بگیره بخوریم ، ضعف کردیم.😣
تا اینو گفتم سعید و فرشید یه نگاه بهم کردند و سری تکون دادند
چیه میخواید من برم😐
#سعید
نه آقا من میرم
#فرشید
دمت گرم😁
#سعید
چیه تا حالا میخواستی بزنیم🤨 حالا خوب شدی باهام😐 هیی روزگار🤕
ما رفتیم فعلا 👋
#فرشید
خدا پشت و پناهت😆
#محمد
کم مزه بریز بچه ، بیا بشین
اومد نشست کنار رسول و شروع کرد به اذیت کردن این بچه ، وایی از دست اینا من کجا برم🤦♀
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از دست اینا کجا بره🤔😆
کله شون بهم برخورد کرد😐🤕
خدا پشت و پناهتون😅