eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
479 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
به مناسبت روز نویسنده پارت میذارم😂❤️
ببخشید دیر به دیر پارت میدم در گیر یه رمان جدید و هیجان انگیزم سعی دارم بهتر از این بشه ذهنم درگیره اونه😅❤️
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد : علی: اول رفتم سمت اتاق آقا محمد .... حالش خیلی خوب نبود همش بهش آرامبخش میزدن تا یکم آروم بشه الهی واسه عطیه بمیرم نمیدونه شوهرش رو تخت بیمارستانه حالش خوب نیست داداشش زیر خاک😭💔 راه افتادم سمت اتاق داوود که برم مرخصش کنم.... یکم آروم رفتم تا خودم رو اوکی کنم تا بویی نبره ....البته فعلا:) بیمارستان دیگه شده مثل خونه خودم ۱ هفتس که شب و روزم اینجام🥲💔 ۱ هفتس خواب و خوراک ندارم و هنش نگران بودم ۱ هفتس یه چشم اشک و یه چشمم خونه🥲💔 البته ها ۱ هفته بیشتره از اون موقعی که ازشون بی خبر بودم شروع شد تا پیدا کردنشون و این اتفاقات🥺 رسیدم سمت اتاق داوود سرم رو گرفتم بالا اینجا چه خبره🥲 دکترا اینجا چیکار میکنن😰 ضربان قلبم رفت بالا یا حسین داوود نه😭😭 رفتم پشت در صدای بوق دستگاه که نشون میداد قلبش نمیزنه آزارم میداد🥲 بدن بی جونش با شک جا به جا میشد یعنی اونم فهمید و رفت پیش رسول؟🥲💔 داوود________ اینجا کجاست من کجام ؟ برگشتم تا دوروبرم رو نگاهی بندازم پشت سرم رسول رو دیدم🥺 بقلش کردم و تا میتونستم اشک ریختم تو بقل داداشم😭 رسول تو قول داده بودی هیچ وقت تنهام نذاری تروخدا منو پیش خودت نگه داد رسول😭😭 منو از خودش دور کرد و گفت داداش تو باید قوی باشی روی پات وایستا و راهی که با هم شروع کردیم رو ادامه بده🚶‍♂ پایان پارت ۷۰ ادامه دارد..... پ.ن.پ من تنهام اینو بفهم:) پ.ن.پ خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه🌥
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد و یک : داوود: یهو همه جا سفید شد نوری چشامو اذیت میکنه😖 نه برگشتم:) بدون داداشم! گفت راهمونو ادامه بده ولی نمیدونه من بدون اون نمیتونم! ولی یکم احساس آرامش داشتم ... انگار وقتی رسول اون حرف رو بهم زد بهتر شدم:) همون لحظه علی اومد تو و با چشای بارونی نگام میکرد توان صحبت کردن نداشتم فقط دستشو گرفتم تا آروم شه نزدیک تر اومد و بهم گفت +تو هم فهمیدی اره؟ فهمیدی بی معرفت تنهایی رفت💔 قطره اشکی از چشمم پایین اومد نزدیک ترم اومد و سرشو و گذاشت رو دستم .... از خیس شدن دستم فهمیدم داره گریه میکنه ولی چرا:) واسه رسول؟ رسول و علی که همش تو جنگ بودن😂 بدون توجه به حالش با زور و بریده بریده ازش پرسیدم عل...ی چیش...ده دار....ی گر....یه میک....نی؟ علی:دیگه طاقتم طاق شده:) باید به یکی بگم رسول داداشم بود🥺 همه زندگیم بود بعد بابا پشت و پناهم بود +داوود یه رازی میخوام بهت بگم هیچ کس نفهمه لطفا -عل..ی داری نگران....م میکن....ی بگ....و چی....شده! +رسوول رس..ول -می...خو....ای سکت....ه بد....ی آدم....و؟ +نه داوود نه رسول داداشم بود😭 همه کسم بود داوود -رسول داد...اش منم بود دی...گه ولی بی معرف...تی کرد تنها...یی رفت😔(یکم بهتر داره حرف میزنه:)) +نه داوود اون جوری که تو فک میکنی نه رسول برادر واقعیم بود از خون هم بودیم😭 -داری شوخ...ی میک....نی دیگه.. اره 😰 +نه😔 -پس چرا تا ا...لان چیز...ی نگف...تید؟ +بخواطر خود رسول نمیخواست کسی بفهمه برادریم نمیخواست کسی حس کنه بین من و بقیه فرق میذاره😔💔 -الهی بگ....ردم ب...یا بقلم😭💔(با بغض و گریه:) +داوود تو و رسول خیلی با هم بودید میشه از داداشم یکم برام بگی🥺 -هع رسول و خا....طراتی که وا....سم تموم...ی ندارن:) حتی بیشتر از برادر و خواهر خودم باهاش خاطره ساختم از اون موقعی که یادمه رسول تو زندگیم بوده البته از اون موقعی که زندگیم جون گرفت پایان پارت ۷۱ ادامه دارد..... پ.ن.پ حرفی نمیمونه:) پ.ن.پ داوود با حرفای رسول آرامش گرفته:) پ.ن.پ میخواییم بریم گذشته آماده اید؟🙂
۲ پارت خوبه؟ 🙃
امیدوارم خوشتون بیاد:)❤️
سلام بچه ها صبحتون بخیر🌸 ببخشید من اینترنتم خیلی کمه ، الان بهتون پارت میدم آما نمیتونم وارد لینک ناشناس بشم و نظراتتون رو جواب بدم آن شاالله از این لینک برای این پارت هم استفاده میکنم بعد وقتی اینترنت گرفتم به پیام هاتون جواب میدم😊
💖    به نام خدا 💖                                                                                           (محمد) یک هفته از عملیات می گذشت‌. رسول دیروز از بیمارستان 🏥مرخص شد ، اما هر چی بهش اصرار کردیم که بره خونه ، مثل همیشه روی حرفش پافشاری کرد که حالش خوبه ،😶 البته از یه طرف می‌ترسید خانواده‌اش هول کنند اونجوری ببیننش.😰 سعیدی خوب مرد ، البته تقصیر خودش بود ، اگر خودشو تسلیم می‌کرد شاید الان زنده بود😂 سلیمی و جعفری هم بعد اینکه دادگاه براشون تشکیل شد ، سلیمی چون یکی از مقام های دولتی بود ، به ۵ سال حبس و جعفری به ۳ سال حبس محکوم شدند. از طرف دیگه دقیقا یک روز بعد از عملیات ما مصطفی با کمک پلیس بین الملل و نیروهامون توی انگلیس تونستند دیوید رو بگیرند و بعد ۲ روز منتقلش کردند ایران .🇮🇷 طبق بازجویی که آقای شهیدی ازش کرد، متوجه شدیم که اطلاعات رو برای این می‌خواستند که محل دقیق پایگاه های هسته ای و امنیتی رو بفهمن ، بعد هم که شناسایی کردند بمب گذاری کنند و صنعت هسته ای ایران رو ضعیف کنند اما خوشبختانه نقششون عملی نشد. بعد بازجویی تمام چیز هایی که گفته بود رو صورت جلسه کردیم فرستادیم قوه قضائیه، اونا هم براش حکم اعدام صادر کردند . البته طی این چند روز انگلیس درخواست تعویض و مبادله داده که ما دیگه سپردیمش به قوه قضائیه. امروز پرونده دیگه ای به دستمون می‌رسید. کلافه دستی به صورتم کشیدم، همه بچه ها به استراحت نیاز داشتند. آخه دوماه سر پرونده باران بودند و اصلا وقت سر خاروندن هم نداشتند . خیلی وقتا میشد که بی خوابی و گرسنگی رو تحمل می‌کردند فقط بخاطر اینکه هیچوقت امنیت کشور و مردمشون به خطر نیوفته . این بچه ها از ته دل عاشق مردم و وطنشونن وگرنه هیچ کس حاضر نمیشه از سلامتی و خانواده و حتی جون خودش بگذره . درسته که من فرمانده گروهم اما خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم . تصمیم گرفتم برم اتاق آقای عبدی و بخوام حداقل امروز رو به بچه ها مرخصی بدن و از فردا پرونده رو شروع کنیم راستش منم دلم برای خونه تنگ شده بود😅 بچه ها با اینکه خسته بودند و دلتنگ خانواده هاشون اما هیچی نمی‌گفتند ولی من درکشون میکردم که چقدر خسته اند. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 😢😞
بریم برای ناشناس ها