🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت هفتاد و یک :
داوود:
یهو همه جا سفید شد
نوری چشامو اذیت میکنه😖
نه برگشتم:)
بدون داداشم!
گفت راهمونو ادامه بده ولی نمیدونه من بدون اون نمیتونم!
ولی یکم احساس آرامش داشتم ...
انگار وقتی رسول اون حرف رو بهم زد بهتر شدم:)
همون لحظه علی اومد تو و با چشای بارونی نگام میکرد
توان صحبت کردن نداشتم فقط دستشو گرفتم تا آروم شه
نزدیک تر اومد و بهم گفت
+تو هم فهمیدی اره؟
فهمیدی بی معرفت تنهایی رفت💔
قطره اشکی از چشمم پایین اومد
نزدیک ترم اومد و سرشو و گذاشت رو دستم ....
از خیس شدن دستم فهمیدم داره گریه میکنه
ولی چرا:)
واسه رسول؟
رسول و علی که همش تو جنگ بودن😂
بدون توجه به حالش با زور و بریده بریده ازش پرسیدم
عل...ی چیش...ده دار....ی گر....یه میک....نی؟
علی:دیگه طاقتم طاق شده:)
باید به یکی بگم رسول داداشم بود🥺
همه زندگیم بود
بعد بابا پشت و پناهم بود
+داوود یه رازی میخوام بهت بگم هیچ کس نفهمه لطفا
-عل..ی داری نگران....م میکن....ی بگ....و چی....شده!
+رسوول رس..ول
-می...خو....ای سکت....ه بد....ی آدم....و؟
+نه داوود نه رسول داداشم بود😭
همه کسم بود داوود
-رسول داد...اش منم بود دی...گه ولی بی معرف...تی کرد تنها...یی رفت😔(یکم بهتر داره حرف میزنه:))
+نه داوود اون جوری که تو فک میکنی نه رسول برادر واقعیم بود از خون هم بودیم😭
-داری شوخ...ی میک....نی دیگه.. اره 😰
+نه😔
-پس چرا تا ا...لان چیز...ی نگف...تید؟
+بخواطر خود رسول نمیخواست کسی بفهمه برادریم نمیخواست کسی حس کنه بین من و بقیه فرق میذاره😔💔
-الهی بگ....ردم ب...یا بقلم😭💔(با بغض و گریه:)
+داوود تو و رسول خیلی با هم بودید میشه از داداشم یکم برام بگی🥺
-هع رسول و خا....طراتی که وا....سم تموم...ی ندارن:)
حتی بیشتر از برادر و خواهر خودم باهاش خاطره ساختم
از اون موقعی که یادمه رسول تو زندگیم بوده
البته از اون موقعی که زندگیم جون گرفت
پایان پارت ۷۱
ادامه دارد.....
پ.ن.پ حرفی نمیمونه:)
پ.ن.پ داوود با حرفای رسول آرامش گرفته:)
پ.ن.پ میخواییم بریم گذشته آماده اید؟🙂
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
خبر رسید امروز روز نویسندس😍❤️ روزتون مبارک خوشکلا😍❤️ مخصوصه مدیر جان😘❤️
سلام
ب همه نویسنده های عزیز کانالمون تبریک میگم مخصوصا مدیر عزیزمون❤️
سلام بچه ها صبحتون بخیر🌸
ببخشید من اینترنتم خیلی کمه ، الان بهتون پارت میدم آما نمیتونم وارد لینک ناشناس بشم و نظراتتون رو جواب بدم آن شاالله از این لینک برای این پارت هم استفاده میکنم بعد وقتی اینترنت گرفتم به پیام هاتون جواب میدم😊
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_بیست_و_نهم
(محمد)
یک هفته از عملیات می گذشت.
رسول دیروز از بیمارستان 🏥مرخص شد ، اما هر چی بهش اصرار کردیم که بره خونه ، مثل همیشه روی حرفش پافشاری کرد که حالش خوبه ،😶
البته از یه طرف میترسید خانوادهاش هول کنند اونجوری ببیننش.😰
سعیدی خوب مرد ، البته تقصیر خودش بود ، اگر خودشو تسلیم میکرد شاید الان زنده بود😂
سلیمی و جعفری هم بعد اینکه دادگاه براشون تشکیل شد ، سلیمی چون یکی از مقام های دولتی بود ، به ۵ سال حبس و جعفری به ۳ سال حبس محکوم شدند.
از طرف دیگه دقیقا یک روز بعد از عملیات ما مصطفی با کمک پلیس بین الملل و نیروهامون توی انگلیس تونستند دیوید رو بگیرند و بعد ۲ روز منتقلش کردند ایران .🇮🇷
طبق بازجویی که آقای شهیدی ازش کرد، متوجه شدیم که اطلاعات رو برای این میخواستند که
محل دقیق پایگاه های هسته ای و امنیتی
رو بفهمن ، بعد هم که شناسایی کردند بمب گذاری کنند و صنعت هسته ای ایران رو ضعیف کنند اما خوشبختانه نقششون عملی نشد.
بعد بازجویی تمام چیز هایی که گفته بود رو صورت جلسه کردیم فرستادیم قوه قضائیه، اونا هم براش حکم اعدام صادر کردند .
البته طی این چند روز انگلیس درخواست تعویض و مبادله داده که ما دیگه سپردیمش به قوه قضائیه.
امروز پرونده دیگه ای به دستمون میرسید.
کلافه دستی به صورتم کشیدم، همه بچه ها به استراحت نیاز داشتند.
آخه دوماه سر پرونده باران بودند و اصلا وقت سر خاروندن هم نداشتند .
خیلی وقتا میشد که بی خوابی و گرسنگی رو تحمل میکردند فقط بخاطر اینکه هیچوقت
امنیت کشور و مردمشون به خطر نیوفته .
این بچه ها از ته دل عاشق مردم و وطنشونن
وگرنه هیچ کس حاضر نمیشه از سلامتی و خانواده و حتی جون خودش بگذره .
درسته که من فرمانده گروهم اما خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم .
تصمیم گرفتم برم اتاق آقای عبدی و بخوام حداقل امروز رو به بچه ها مرخصی بدن و از فردا پرونده رو شروع کنیم راستش منم دلم برای خونه تنگ شده بود😅
بچه ها با اینکه خسته بودند و دلتنگ
خانواده هاشون اما هیچی نمیگفتند ولی من درکشون میکردم که چقدر خسته اند.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
😢😞