eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
479 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامم🌸🌸
ظهرتون بخیر
۱_ تازه بلا سرشون آوردم، چشم بزارید پرونده شروع بشه ۲_😈 ۳_😈😈 ۴_ بزارید پرونده شروع بشه😐 ۵_ چشم ۶_ باید تبادل شبانه و ادمین بکنید اگر خودتون بلد نیستید میتونید ادمین تبادلات بزارید برای کانالتون🙂 ۷_چشم بزارید پرونده رو شروع کنم😂 ۸_متشکر🌸 ۹_چشم😐 ۱۰_ رسول از دست شما بدبخته😂
💖    به نام خدا 💖                                                                                             (محمد) وارد خونه شدم . حسن داشت با توپ بازی می‌کرد⚽️ تا منو دید سریع دوید سمتم🏃‍♂ بعد اینکه بغلش کردم با هم رفتیم بالا. عطیه از ماموریت برگشته بود😁و عزیز مسجد بود🕌 _ سلام عزیزم خوبی🌸☺️ + به به سلام عطیه خانم ، رسیدن بخیر، بخدا خونه بدون تو اصلا صفا نداره😊 حالا چخبر ، کار ها خوب پیش میره؟ _ 😐مگه تو توی این یک ماهی که من نبودم اصلا خونه اومدی که میگی صفا نداره🤨😐 + خوب نه ولی خب بخاطر اینکه تو نبودی نیومدم😁 _باشه ، باشه حالا بیا بشین تا برات غذا بیارم🥘 + واقعااا🤩😋 حالا غذا چی داریم _ فضولی نکن الان میفهمی ، حسن رو صدا کن بیاد برای ناهار +چشم😖 (راحیل) رسول امروز بعد دو ماه اومد خونه ، خیلی دلم براش تنگ شده بود ، همیشه وقتی میرفت دلشوره عجیبی به سراغم میومد که نکنه اتفاقی براش بیوفته😣 خیلی خوشحال شدم که اومد 😇 دیگه شب شده بود رسول بعد شام رفت توی اتاقش که مثلا گزارش بنویسه📠 رفتم چایی ریختم و رفتم پیش رسول تا باهم بخوریم . در زدم و وارد شدم🚪 رسول لب پنجره نشسته بود و خیره شده بود به آسمون 🌃 این مگه نمی‌خواست گزارش بنویسه😐 رفتم و نشستم کنارش " راحیل، اون ستاره پر رنگه رو میبینی 👆 * کدوم ؟؟ اها ، اها اونو میگی 👆 " آره، اون ماله منه ، همیشه وقتی بچه بودم دوست داشتم پر نور ترین ستاره مال من باشه 🌠 همیشه بابا می‌گفت، ستاره ها وقتی کم رنگ میشن ، یعنی یک نفر حالش بده ، یا داره می میره😊 الانم اگر این ستاره کم رنگ بشه یعنی من میخوام بمیرم ، خیلی جالبه مگه نه😁 * خل شدی رسول 😐 کجاش باحاله ، بلند شو بریم فکر کنم آفتاب زده به کلت 😆 " الان که آفتابی وجود نداره ، فکر کنم تو خل شدی نه من😑 * صبحی که بوده ، صبح آفتاب زده به کلت ، الان داره تاثیر میزاره روت😂 " 😐😐بلههه ، حالا بگذریم از دانشگاه چه خبر ؟ * دانشگاه خب مثل همیشه است. ولی یادت باشه قول دادی تو پایان نامه کمکم کنی 🤨 " من هیچ وقت زیر قولم نمیزنم 😌 * اَه، اَه بیا بریم چایی مونو پیش مامان بابا بخوریم ، پاشو " چشم🙌 آقای عبدی عکس پرونده رو برام فرستاده بود ، که برای فردا مطالعه کنم . داشتم میخوندم که در باز شد و حسن با دفترش اومد توی اتاق . چیزی شده بابا؟ مامانی برام املا نمیگه ، میگه کار دارم ، میشه شما برام بگی😞 چرا که نه کتابتو بیار تا برات بگم بفرما ، سخت نگیا بچه هم بچه های قدیم ، جرات نداشتند جلو باباشون پاشونو دراز بکنند بعد این دستور هم صادر می‌کنه😐 چشم بابا ، بنویس بابا.. چی سارا؟؟ 😑نه عزیزم بابا یعنی من بدبخت😣 اها اها حله😁 ت حله رو از کجا یاد گرفتی اونروز که عمو رسول اومد دم در کارتون داشت گفت حله😁 وایی از دست تو رسول 😖 بالاخره بعد چند دقیقه املا تموم شد 😑بلند شد و رفت دیگه ساعت ۱۲ بود آلارم گوشی رو برای ساعت ۵ گذاشتم و خوابیدم😴 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 آفتاب زده به کلش😂 سارا یا بابا🤔😂 حله😂 https://harfeto.timefriend.net/16572704787694 نظرات زیاد باشه حرفی به جز درباره ی رمان نزنید🙃
اینو خطاب به اون کسایی میگم که میان توی ناشناس هر حرفی دلشون میخواد و هر چرت و پرتی که میخوان میزنن و میرن😡 شاید این لینک ناشناس باشه و من نفهمم که چه کسی پیام میده اما خدا که میبینه ، خدا اون بالا نشسته و نظاره گر کار های ماست من که نمیگذرم از کسی که میاد داخل ناشناس حرفای چرت و پرت و فوق العاده زشت میزنه و میره 😡😡 واقعا متاسفم برای بعضی هاتون خوبه دیروز هم گفتم این لینک ناشناس فقط برای نظر دادن درباره رمانه نه هر حرفی که دلتون بخواد ، من هر کسی که بیاد داخل ناشناس و حرف زشت بزنه ، اصلا نه پیامشو در کانال میزارم و نه جوابشو میدم چون واقعا چنین افرادی جوابشونو ندی بهتره ، هر کسی داخل ناشناس از این حرفا بزنه من خودم ازش نمیگذرم، خدا اون بالا سر شاهده ، خودتون باید اون دنیا جواب پس بدید😡😡😒
التماس دعای فرج🌸
با پارت ۷۲ و ۷۳ اومدم🙂
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد و دو : داوود: درست ۱۰ سال پیش بود .... ۱۵ سالمون بود به قول استاد یه علف بچه هع😅 چه خاطراتی با هم ساختیم🥲 _۱۰سال پیش________ داوود:امروز اولین روزیه که اومدم دبیرستان... من تو خانواده تک فرزندم به خواطر همین لوس و مامانی ام و بچه آرومی هستم😅 یه پسر تو دار که خیلی دوستی نداره پس مثل همیشه تنهام:) تو صف خودم وایستاده بودم که تاب افتادم زمین😑 چی بود آخ دردم گرفت🥲 درسته بزرگ شدم ولی پسر لوس مامانمم دیگه😅 برگشتم دیدم یه پسره داره عینکشو درست میکنه دستش رو سمتم دراز کرد و معذرت خواست منم با خجالت دستشو گرفتم و بلند شدم و کمک کردم به جمع کردن وسایلش تو صف ایستادم و رفتیم بالا ..... یه جا تنها نشسته بودم که همون پسر اومد بقل دستم نشست چون معلم اومد وقت نشد اسمشو بپرسم معلم اومد تو و بعد معرفی بچه ها گفت آماده‌ی امتحان از کل پایه‌ی نهم بشید همه با ترس و لرز به این ور اون ور نگاه میکردن ولی من مطمئن بودم همچیو بلدم انگار اون پسرم از خودش مطمئن بود چون ترسی از چشاش دیده نمیشد امتحان رو که دادیم معلم گفت کی مطمئنه که ۲۰ میشه؟ سریع من دستم رو بالا بردم! فقط من دستم بالا بود😂 رفتم و اسمم رو گفتم و ورقم رو در آورد و صحیح کرد آره حدسم درست بود و همه سوالا رو درست جواب داده بودم هورا😂❤️ معلم به خواطر اینکه تمام سوالات رو درست جواب داده بودم برگه های همه بچه ها رو داد تا من ببرم تصیح کنم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم🤩 مدرسه تعطیل شد در حال قدم زدن تو کوچه بودم حواسم به دوروبرم نبود🥲 تو فکر اون پسره بودم دلم میخواست باهاش دوست بشم:) چون تا حالا با کسی دوس نبودم راه و رسمش رو بلد نبودم ‌‌..... یهو با برخورد چیزی بهم به خودم اومدم😰 پایان پارت ۷۲ ادامه دارد..... پ.ن.پ گذشته کاش تو گذشته میموندیم.....
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد و سه: گذشته:) داوود: یهو با برخورد چیزی به خودم اومدم😰 بلند شدم دیدم چند تا پسر درشت تر از خودم دورم کردن ترس وجودم رو برداشت 🥲 آخه من آدم دعوا نیستم دعوا بلد نیستم🥲 اصلا اینا با من چیکار دارن؟ سوالات داشتن تو سرم مرور میشدن که برق تیزی چاقو خواب از سرم پروند..... سعی کردم استرسم رو مخفی کنم و ازشون دیل کارشونو بپرسم! شم....ا کی هستی....د چیکار دار....ید با من.! خودم لرزش صدامو حس کردم چه برسه به اونا اوضاع خیت شد آقا داوود🤦‍♂ یکیشون که انگار همچی زیر سرش بود جلو اومد قیافش آشنا بود کجا دیدمش؟ +برو بچ نگا کنید این سوسول چجوری ترسیده ازمون😂 هیچی ازت نمیخوایید فقط برگه های آزمون که استاد داد بهت راوی: پسرک شوکه از درخواست خفت گیران کیفش رو محکم تر از قبل در بقلش فشرد از استرس زیادی که داشت اب پیشانی اش مانند آب چشمه از بالا به پایین جاری شده بود افتاب داغ آخر تابستان اجازه‌ی فکر کردن زیاد به پسر رو نمیداد چاقو هر لحظه به او نزدیک تر میشد تو دو راهی سختی گیر کرده بود جانش یا ورقه ها! در همان لحظات که داشت تصمیمش را می‌گرفت تیزی چاقو رو که داشت دستش را خراش میداد رو حس کرد جیقم رفت بالا که چاقو با شدت پرت شد و پسر افتاد زمین چشمامو بستم و دستم رو گرفتم گرمی خونی که از دستم جاری بود رو حس میکردم! نمیخواستم ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد سر و صدا قطع شد فقط یه صدای ملایمی گفت سرتو بگیر بالا همچی تموم شد:) آروم سرمو بالا آوردم و دورو برم رو نگاهی انداختم اه این که همون پسرس دست پاچه نگاش کردم..... شوکه شده بودم این اینجا چیکار میکنه؟ دستش رو سمتم آورد و دستم رو گرفت با سوزشی که تو دستم ایجاد شد آخی گفتم..... +درد داره؟ -یکم!😖 +پس خیلی درد داری😂❤️ راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من رسولم✋ تو اسمت چیه؟ -م... من داوودم خوشبختم از آشنایی باهات💞 پایان پارت ۷۳ ادامه دارد..... پ.ن.پ رفاقت بزرگیترین هدیه خداست:)❤️
خوش بگذرونید با دو پارت:)❤️