eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
478 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
با پارت ۷۲ و ۷۳ اومدم🙂
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد و دو : داوود: درست ۱۰ سال پیش بود .... ۱۵ سالمون بود به قول استاد یه علف بچه هع😅 چه خاطراتی با هم ساختیم🥲 _۱۰سال پیش________ داوود:امروز اولین روزیه که اومدم دبیرستان... من تو خانواده تک فرزندم به خواطر همین لوس و مامانی ام و بچه آرومی هستم😅 یه پسر تو دار که خیلی دوستی نداره پس مثل همیشه تنهام:) تو صف خودم وایستاده بودم که تاب افتادم زمین😑 چی بود آخ دردم گرفت🥲 درسته بزرگ شدم ولی پسر لوس مامانمم دیگه😅 برگشتم دیدم یه پسره داره عینکشو درست میکنه دستش رو سمتم دراز کرد و معذرت خواست منم با خجالت دستشو گرفتم و بلند شدم و کمک کردم به جمع کردن وسایلش تو صف ایستادم و رفتیم بالا ..... یه جا تنها نشسته بودم که همون پسر اومد بقل دستم نشست چون معلم اومد وقت نشد اسمشو بپرسم معلم اومد تو و بعد معرفی بچه ها گفت آماده‌ی امتحان از کل پایه‌ی نهم بشید همه با ترس و لرز به این ور اون ور نگاه میکردن ولی من مطمئن بودم همچیو بلدم انگار اون پسرم از خودش مطمئن بود چون ترسی از چشاش دیده نمیشد امتحان رو که دادیم معلم گفت کی مطمئنه که ۲۰ میشه؟ سریع من دستم رو بالا بردم! فقط من دستم بالا بود😂 رفتم و اسمم رو گفتم و ورقم رو در آورد و صحیح کرد آره حدسم درست بود و همه سوالا رو درست جواب داده بودم هورا😂❤️ معلم به خواطر اینکه تمام سوالات رو درست جواب داده بودم برگه های همه بچه ها رو داد تا من ببرم تصیح کنم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم🤩 مدرسه تعطیل شد در حال قدم زدن تو کوچه بودم حواسم به دوروبرم نبود🥲 تو فکر اون پسره بودم دلم میخواست باهاش دوست بشم:) چون تا حالا با کسی دوس نبودم راه و رسمش رو بلد نبودم ‌‌..... یهو با برخورد چیزی بهم به خودم اومدم😰 پایان پارت ۷۲ ادامه دارد..... پ.ن.پ گذشته کاش تو گذشته میموندیم.....
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت هفتاد و سه: گذشته:) داوود: یهو با برخورد چیزی به خودم اومدم😰 بلند شدم دیدم چند تا پسر درشت تر از خودم دورم کردن ترس وجودم رو برداشت 🥲 آخه من آدم دعوا نیستم دعوا بلد نیستم🥲 اصلا اینا با من چیکار دارن؟ سوالات داشتن تو سرم مرور میشدن که برق تیزی چاقو خواب از سرم پروند..... سعی کردم استرسم رو مخفی کنم و ازشون دیل کارشونو بپرسم! شم....ا کی هستی....د چیکار دار....ید با من.! خودم لرزش صدامو حس کردم چه برسه به اونا اوضاع خیت شد آقا داوود🤦‍♂ یکیشون که انگار همچی زیر سرش بود جلو اومد قیافش آشنا بود کجا دیدمش؟ +برو بچ نگا کنید این سوسول چجوری ترسیده ازمون😂 هیچی ازت نمیخوایید فقط برگه های آزمون که استاد داد بهت راوی: پسرک شوکه از درخواست خفت گیران کیفش رو محکم تر از قبل در بقلش فشرد از استرس زیادی که داشت اب پیشانی اش مانند آب چشمه از بالا به پایین جاری شده بود افتاب داغ آخر تابستان اجازه‌ی فکر کردن زیاد به پسر رو نمیداد چاقو هر لحظه به او نزدیک تر میشد تو دو راهی سختی گیر کرده بود جانش یا ورقه ها! در همان لحظات که داشت تصمیمش را می‌گرفت تیزی چاقو رو که داشت دستش را خراش میداد رو حس کرد جیقم رفت بالا که چاقو با شدت پرت شد و پسر افتاد زمین چشمامو بستم و دستم رو گرفتم گرمی خونی که از دستم جاری بود رو حس میکردم! نمیخواستم ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد سر و صدا قطع شد فقط یه صدای ملایمی گفت سرتو بگیر بالا همچی تموم شد:) آروم سرمو بالا آوردم و دورو برم رو نگاهی انداختم اه این که همون پسرس دست پاچه نگاش کردم..... شوکه شده بودم این اینجا چیکار میکنه؟ دستش رو سمتم آورد و دستم رو گرفت با سوزشی که تو دستم ایجاد شد آخی گفتم..... +درد داره؟ -یکم!😖 +پس خیلی درد داری😂❤️ راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من رسولم✋ تو اسمت چیه؟ -م... من داوودم خوشبختم از آشنایی باهات💞 پایان پارت ۷۳ ادامه دارد..... پ.ن.پ رفاقت بزرگیترین هدیه خداست:)❤️
خوش بگذرونید با دو پارت:)❤️
سلام🌸🌸 متاسفانه ۷۵ نفر رمان رو دیدند و فقط ۱ نفر نظر داده 😞😔 من نگفتم نظر ندید گفتم حرفی به جز درباره رمان نزنید بعد هم اون پیامم خطاب به کسانی بود که میان توی ناشناس هر چی دلشون میخواد میگن و میرن اما نه برای رمان😔اگر میخواید فردا پارت بزارم نظر بدید😊
سلام ، صبح تون بخیر🌸
۱_چشم ، روش فکر میکنم😊 ۲_چشم😁 کسی رو شکنجه نمیکنم به اون صورت که بگیرنش ببرنش توی یه خونه متروکه و این چیزا چون تکراری میشه داخل همه رمان ها یک نفرو میگیرن میبرن شکنجه میکنن ولی من این کارو نمیکنم😊😊 ۳_روش فکر میکنم☺️ ۴_ ممنونم ، خواهش میکنم عزیزم اشکال نداره ، قبلا هم توی ناشناس زک نفر اینو پرسید جوابشو دادم اره از قبل داخل دفتر نوشتم اما خیلی از پارت هارو ننوشتم تا نصفه نوشتم اما بنا به نظر اعضا اگر لازم باشه بعضی پارت هارو تغییر میدم ، در واقع رمان رو بعضی از پارت هاشو در دفتر نوشتم اما برای اینکه نظرات شما برام مهمه اگر لازم باشه حتما رمانو تغییر میدم تا شما راضی باشید😊☺️ اگر هم در دفتر نوشتم برای اینکه برنامه ریزی داشته باشم اما وقتی در گوشی تایپ میکنم تغییر ایجاد میکنم🙃😉 همین چند روز پیش ۴، ۵ تا از پارت هاشو به کل تغییر دادم😊 ۵_ببینم چی میشه
ناشناس خیلی کم بود انتظار داشتم پیام ها بیشتر باشه😔
💖    به نام خدا 💖                                                                                             (محمد) صبح ساعت ۵ با صدای گوشی بیدار شدم . میخواستم بلند بشم که حس کردم چیزی دور کمرم هست. وقتی نگاه کردم دیدم دست حسنه🥰 این بچه مگه دیشب نرفت پیش عزیز بخوابه😶 یواش دستش رو از روی کمرم برداشتم و پتو رو کشیدم روش . رفتم وضو گرفتم و عزیز و عطیه رو برای نماز بیدار کردم ، بعد اینکه نمازمو خوندم به اجبار عزیز یک لقمه صبحونه خوردم. دیگه ساعت ۵ و نیم بود که موتورم رو برداشتم و به سمت سایت حرکت کردم . تا رسیدم سریع رفتم سمت اتاق جلسه ، ساعت مچی ام رو نگاه کردم ، ساعت ۶:۰۱ دقیقه رو نشون میداد. وارد که شدم قبل از اینکه بچه ها بیان مانیتور رو روشن کردم و اطلاعات مهم رو روی مانیتور بالا اوردم. داشتم پرونده رو مرور میکردم ، که بچه ها وارد اتاق شدند . وقتی از آقای عبدی اجازه گرفتم شروع کردم . زیر لب بسم اللهی زمزمه کردم و شروع کردم به توضیح پرونده جدید😎 خوب طبق پرونده ای که بدستمون رسیده ، چند روز پیش یک گروهک تروریستی وارد یکی از مسجد های حومه تهران شده و قسط اغتشاش و نامنی رو داشتن که خوشبختانه پلیس متوجه شده و جلوشون رو گرفته اما متاسفانه فرار کردن . حالا آگاهی این پرونده رو به دست ما سپرده. خیلی این پرونده مهمه ، ممکنه بخوان کاری رو که عملی نکردن در جای دیگری عملی کنند. هر خطای کوچکی در این پرونده میتونه یک دردسر بزرگ باشه. حواستون رو خوب جمع کنید . کمتر بخوابید و بیشتر کار کنید . هر چه سریعتر باید محلی که درش مستقر هستن رو پیدا بکنیم . رسول جان شما تمام دوربین هایی ‌که میتونه به کارمون کمک کنه رو هک کن نگران مجوز هم نباش خودم مجوز رو گرفتم . داوود و سعید باهم به حومه تهران میرید و با کمک پلیس های اونجا تمام مردمی که اونروز توی مسجد بودند رو پیدا می‌کنید و از تک به تکشون سوال می‌پرسید. شاید یکی از همون ها این گروهک رو در هنگام فرار دیده باشه و فرشید تو هم مختصات اون محله رو پیدا میکنی و به رسول میدی. همه :چشم سوالی نیست ، همه سرشونو تکون دادن محمد:صلوات بفرستید. وقتی بچه ها خارج شدن سرم رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به پرونده فکر کردم . باید بفهمیم سردسته این گروه چه کسی یا چه کسانی هستند😓 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پرونده جدید https://abzarek.ir/service-p/msg/701590 لینک ناشناس ، خالی نباشه ها😉
اینم پارت ۳۲😁
سلام سلام🌷