💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سی_و_دوم
(محمد)
صبح ساعت ۵ با صدای گوشی بیدار شدم .
میخواستم بلند بشم که حس کردم
چیزی دور کمرم هست.
وقتی نگاه کردم دیدم دست حسنه🥰
این بچه مگه دیشب نرفت پیش عزیز بخوابه😶
یواش دستش رو از روی کمرم برداشتم و پتو رو کشیدم روش .
رفتم وضو گرفتم و عزیز و عطیه رو برای نماز بیدار کردم ، بعد اینکه نمازمو خوندم به اجبار عزیز یک لقمه صبحونه خوردم.
دیگه ساعت ۵ و نیم بود که موتورم رو برداشتم و به سمت سایت حرکت کردم .
تا رسیدم سریع رفتم سمت اتاق جلسه ، ساعت مچی ام رو نگاه کردم ، ساعت ۶:۰۱ دقیقه رو نشون میداد.
وارد که شدم قبل از اینکه بچه ها بیان مانیتور رو روشن کردم و اطلاعات مهم رو روی مانیتور بالا اوردم.
داشتم پرونده رو مرور میکردم ، که بچه ها وارد اتاق شدند .
وقتی از آقای عبدی اجازه گرفتم شروع کردم .
زیر لب بسم اللهی زمزمه کردم و شروع کردم به توضیح پرونده جدید😎
#محمد
خوب طبق پرونده ای که بدستمون رسیده ، چند روز پیش یک گروهک تروریستی وارد یکی از مسجد های حومه تهران شده و قسط اغتشاش و نامنی رو داشتن که خوشبختانه پلیس متوجه شده و جلوشون رو گرفته اما متاسفانه فرار کردن .
حالا آگاهی این پرونده رو به دست ما سپرده.
خیلی این پرونده مهمه ، ممکنه بخوان
کاری رو که عملی نکردن در جای دیگری عملی کنند.
هر خطای کوچکی در این پرونده میتونه یک دردسر بزرگ باشه.
حواستون رو خوب جمع کنید .
کمتر بخوابید و بیشتر کار کنید .
هر چه سریعتر باید محلی که درش مستقر هستن رو پیدا بکنیم .
رسول جان شما تمام دوربین هایی که میتونه به کارمون کمک کنه رو هک کن نگران مجوز هم نباش خودم مجوز رو گرفتم .
داوود و سعید باهم به حومه تهران میرید و با کمک پلیس های اونجا تمام مردمی که اونروز توی مسجد بودند رو پیدا میکنید و از تک به تکشون
سوال میپرسید.
شاید یکی از همون ها این گروهک رو در هنگام فرار دیده باشه و فرشید تو هم مختصات اون محله رو پیدا میکنی و به رسول میدی.
همه :چشم
سوالی نیست ، همه سرشونو تکون دادن
محمد:صلوات بفرستید.
وقتی بچه ها خارج شدن سرم رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به پرونده فکر کردم .
باید بفهمیم سردسته این گروه چه کسی یا چه کسانی هستند😓
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پرونده جدید
https://abzarek.ir/service-p/msg/701590
لینک ناشناس ، خالی نباشه ها😉
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت هفتاد و چهار :
گذشته:
داوود:
این بود آغاز اولین رفاقت من و من خیلی خوشحال بودم🥲❤
نمیتونستم با این دست برم خونه مامان بد نگرانم میشد!
که با پیشنهاد رسول رفتم خونشون تا دستم رو مادرش پانسمان کنه یکم استراحت کنم بعد برم خونه خودمون:)
البته به مامانم هم خبر دادم😅
داشتم این طرف اون طرف رو نگاه میکردم و به ماجرا هایی که رخ داده فکر میکردم این که چه طور یهو رسول پیداش شد و اینا که رسول گفت....
+چیشده داداش نگرانی؟
دستت درد میکنه!
-نه فقط من نفهمیدم اونا از کجا میدونستن برگه ها پیش منه یا تو از کجا رسیدی و چجوری فراریشون دادی؟
+هیچی داشتم تو کوچه راه میرفتم که صدای جیق تورو شنیدم
یه چند تا از بچه های مدرسه هم اونجا بودن صداشون کردم و با هم حسابشونو رسیدیم آخه خیلی از بچه ها رو اذیت میکردن حقشون بود😂
-اها
زمان حال:
داوود: از همون روزا رفاقتمون با هم زیادتر شد
هر روز و هر روز علاقه و برادریمون به هم بیشتر میشد!
ولی نه اون خبر داشت که من غیر از خواهرم یه برادر هم دارم نه من خبر داشتم غیر از عطیه خانم تو هم برادرشی:)
درسته نزدیک ترین افراد به هم بودیم
ولی سعی میکردیم خیلی هم دیگه رو ناراحت نکنیم
هر کس اذیتمون میکرد دو تایی حسابشو میرسیدیم😅
درس جفتمون قوی بود و همه حسودی میکردن
یه روز که تو خیابون داشتیم راه میرفتیم و پلیس ها رو دیدیم که دارن چجوری به مردم خدمت میکنن...
از همون جا دو تامون عاشق این شغل شدیم و قول دادیم به هم تا با هم بیایم امنیت
البته یه قولی هم دادیم اینکه همدیگه رو تنها نذاریم:)
فک کنم رسول یادش رفت😔💔
علی:آره ولی الان اون بهترین جاست:)
داوود:حق🥲
ولی خدایی خاطره هایی با هم ساختیم که هیچ کس نتونسته بسازه
علی هر جا که فکرشو کنی با هم رفتیم
از شمال ایران تا جنوب ایران همه جا رفتیم با هم
هر جای تفریحی که فکرشو کنی😅
یه جا هم نذاشتیم از دستمون در بره
هر کدوممون تولد اون یکی رو میترکوند ولی
امسال چجوری واسش تولد بگیرم؟🥺
اون واسه من تولد گرفت ولی من.....😭
علی : برای اینکه جو حالمون رو عوض کنم تا حال داوود باز بد نشه گفتم
خب داداش من گریه نکن بزار برم از دکترت بپرسم تا کی مهمون اینجایی🥲❤
پایان پارت ۷۴
ادامه دارد.....
پ.ن.پ گر امدی دل من رفت
وقتی که رفتی دل من مرد:)
پ.ن.پ با خاطراتت چه کنم!؟
https://EitaaBot.ir/poll/1pkjlt?eitaafly
ببینم کیا رمان منو میخونن😍❤️
اینجا چه میخونید چه نمیخونید رای بدید 🙃❤️
۱ _ الهی امیـــــن🤲😂
۲_ ببخش خانومی، ولی بخدا من تمام پیام هایی که مربوط به رمان باشه و پیام هایی که خوبه رو میزارم تازه بعد اینکه ناشناس رو میزارم، چند ساعت بعد دوباره ناشناس رو نگاه میکنم که اگر کسی دوباره پیام داده، پیام اونم جواب بدم، ولی اگر اشتباهی یادم رفته مال شما رو بزارم ببخش😞
۳_ مچکر😁
۴_ روش فکر میکنم😁
۵_ ممنونم🌸🌸
۶_ متشکر🌹🌹
بچه ها وقتی ناشناس رو جواب میدم دیگه توی اون ناشناس قبلی نظر ندید چون ممکنه دیکه اون ناشناس رو نگاه نکنم و پیامتون رو نبینم برای همین توی ناشناس جدید پیام بدید