eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
477 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
۳_ سلام عزیزم، اها باشه، ممنونم🌸🌸 ۴و۵_چشم😂 ۶_ متشکر❤️ ۷_ممنون😂😂😂
💖    به نام خدا 💖                                                                                          چند ساعت بعــــد بالاخــره رســـیدیم، سعید ماشینو برد توی پارکینگ و بعـد باهم به سمت کلانتری حرکت کردیم. باکمک سرهـــنگ افـــخمی دوربین های چند روز پیش رو چک کردیم و اسامــی کسانی که اونروزمســـجد بودند رو نوشتیم . سرهنگ افخمی چند تا سرباز فرستاد برای جمع اوری مردمی که اونروز در مسجد بودند. ۱ساعت بعد داوود تقریبا تا الان از ۶ نفر بازجویی کردیم ولی به هیچی نرسیدیم. نفر بعدی اومد و نشست روی صندلی. دقیقا روبروی من. سعید هم منو فرستاده بود جلو و خودش بالا سرم مثل علم وایساده بود😐 نمیدونم چرا مضطرب و نگران بود زبانش میگفت چیزی نمیدونه اما چشماش چیز دیگری میگفت، طبق اطلاعاتی که خودش داده بود خودش شیعه بود اما بخاطر همسرش که اهل تسنن بود اینجا زندگی میکردند. خودتون رو معـــرفــی کنید. حمید شاکری شغلتون؟ نجار خب اقای شاکری، چند روز پیش یک گروه تروریستی وارد مسجد.... میشوند و اونروز شما برای نماز جماعت ظهر به اونجا رفته بودید، درسته؟؟ ب.. بله خیلی خب، اونروز شما در حال فرار کردن این گروه رو ندیدید یا اینکه صورت یکی از اون افراد رو همینجوری اتفاقی ندیدید؟؟ هر چیزی میتونه به ما کمک کنه که زودتر این گروه دستگیر بشن. پس اگر چیزی میدونید بگید لطفا؟ ن.. نه مــ.. ن چیزی نـــ... دیدم ولی چشماتون اینو نمیگه🤨 اقای شاکری اگر چیزی میدونید با ما همکاری کنید، الان که ما اینجا نشستیم ممکنه جون هزاران نفر در خطر باشه حتی خانواده شما؟ را.. راستش، اونروز دقیقا زمانی که پلیس ها اومدند و میخواستند فرار بکنند، صورت یکی از اونا رو دیدم که روبندشو پایین اورد. فکر کنم رئیسشون بود اخه همش بهشون دستور میداد. اما یکدفعه نگاهش به من که با ترس بهش خیره شده بودم افتاد و سریع روبندشو زد. بعد هم منو تهدید کردند اگر چیزی بگم خانواده ام رو میکشند. الانم میترسم اتفاقی بـ. برای خانواده ام بیوفته😣 اصلا نگران نباشید، ما سعی میکنیم هر چه زودتر دستگیرشون کنیم که اسیبی به هیچ کس نرسه. فقط اگر میشه برای چهره نگاری همراه ما بیاید☺️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 کاری رو که عملی نکردن میخوان جای دیگری عملی بکنند 😈
اینم پارت ۳۴.دیگه تند تند نوشتم اکر این پارت خوب نشده ببخشید😞
https://abzarek.ir/service-p/msg/705109 نظرات باید زیاد باشه تا پارت بعدیو بدم😊
نظرات خیلی کم بود 😓 امیدوارم امروز نظرات از ۲۰ تا هم بزنه بالاتر☺️😁
۱_ متشکر🌸🌸 ۲_ ممنونم 🌸 ۳_ مچکر🌹 ۴_ چشم استاد👍😂
۱_ متشکر🌸🌸 ۲_ ممنونم 🌸 ۳_ مچکر🌹 ۴_ چشم استاد👍😂
💖    به نام خدا 💖                                                                                        داوود سعید با شاکری رفته بود اتاق چهره نگاری. رفتم اتاق سرهنگ و برای اینکه باهامون همکاری کردند تشکر کردم. داشتم از اتاق سرهنگ بیرون میومدم که دیدم سعید با یک برگه توی دستش اومد سمتم. شاکری هم باهاش بود یه سرباز فرستادیم تا دم در خونش ببردش. بعد هم با هم به سمت پارکینک حرکت کردیم. یه نگاهی به ساعتم کردم. اُه اُه ساعت. ۵ بعدازظهر بود چقدر زود گذشت. 🤦‍♀ نشستیم توی ماشین برگه رو از سعید گرفتم و بهش نگاه کردم. وایی چقدر قیافش ترسناکه🤯 ترسیدی😐 من؟؟؟من و ترس 😏 بلـــــه🤨 حرکت کن که خیلے خسته ام . بعدم بدون اینکه اصلا منتظر جواب باشم سرمو به صندلی تیکه دادم و چشمامو بستم😴 در حال تایپ کردن گزارش امروز بودم . ذهنم کاملا درگیر بود ، حداقل به یک مدرک نیاز داشتم که بتونم محلشونو پیدا بکنم . یه لحظه احساس کردم سرم گیج میره و چشمام هیچی رو نمیبینه ، انقدر به مانیتور چشم دوخته بودم که داشتم کور میشدم ، باید حتما یه دکتر چشم پزشکی برم😖 چشمام همه جا رو تار میدید با دستم چشمامو مالیدم . یه ذره بهتر شد. هیییی (نفس عمیق) خداکنه این پرونده هم به خوبی پیش بره . در همین افکار بودم که اقا محمد با یه برگه در دستش اومد سمتم . سری از سر جام بلند شدم اما هر کاری کردم ننشست . برگه رو گذاشت سر میزم. اق.اقا این برگه چیه ، وایی چقدر قیافش ترسناکه🤯 داوود و سعید طبق پرس و جویی که کردند ،به این رسیدند. ظاهرا یکی از افرادی که اونروز در مسجد بوده چهره این فرد رو دیده ، بعد هم با چهره نگاری به این عکس رسیدن . شاید سردستشون باشه . ببین میتونی اطلاعاتی دربارش پیدا بکنی . چشم سعیمو میکنم😌 ســـعی🤨 ن..نه یعنی شما انجام شده بدون 😁 افرین بعد اینکه اقا محمد رفت مشغول دراوردن اطلاعات بودم که علے ظاهر شد . هوفففف فقط اینو کم داشتم. به به استاد رسول ، چه خبر، خیلی نامردی هیچ یادی از ما نمیکنی.بابا ما به یه نیم نگاهم راضیم. سلام، علے اقای گل، خوبی نه بابا این چه حرفیه. ما کم سعادتیم .☺️ نه بابا نفرمایید. شکسته نفسی میکنی . نه بابا شما اقایی نه عزیزم این چه حرفیه شرمندمون نکن استاد اَهــــــــــه بســــه سه ساعته با این حرفا وقتمونو گرفتی ، سرم رفت ،حالم بهم خورد اهه . حالا کارت چیه ، کم کار دارم ، اقا سه ساعت وایساده تعارف میکنه.😤 علے قش کرده بود از خنده 😂😂🤣🤣🤣 ای ای دلم🤣🤣 نخندعلے😡 وایی 🤣 باشه باشه چرا جوش میاری ، گفتم یه بار باهات درست رفتارکنم خودت نخواستی😆 حالا کارت چیه😓 اقا محمد گفت.... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 فعلا همه چی سر جاشه😁😈 علے😂😂
اینم پارت ۳۵
https://harfeto.timefriend.net/16576133214164 هرچی نظرات بیشتر باشه انرژی من برای پارت نوشتن بیشتره☺️