💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سی_و_ششم
#علی
اقا محمد گفت پرونده رو بدی بخونم که اگر لازم شد من بجای تو بشینم و تو بری عملیات از پرونده خبر داشته باشم .
#رسول
بلـــــه 🤨 حدس میزدم .
تو هیچ وقت برای خبر گرفتن از حال من نمیای سر میزم، همیشه دنبال این میزی که خالی گیرش بیاری ،خودت بشینی😶
بهت بگما این میزا به هیچ کس وفا نکرده😌
#علی
چی میگی تو هم برای خودت داستان میگی ، اقا محمد گفت😐
#رسول
باشه حالا تو یه عالمه دلیل بیار، من تو رو میشناسم ، توی دانشگاه هم که باهم بودیم همیشه اینطوری بودی😂
بیا بگیر ببر بخون ، این همه هم وقت منو دنیا رو نگیر😌
#علی
چشم ممنون
رسول یه سوال 🤔
#رسول
ها..🧐
#علی
ها چیه بله .
میگم تو چرا اینهمه با من بد رفتار میکنی من که اذیتت نکردم😢
#رسول
اَه اَه هر کسی به تور ما میوفته لوس از اب در میاد😫
علی حالم بهم خورد ، خودتو جمع کن مرد گنده ، تو فکر کن با اذیت کردنت لذت میبرم😌
#علی
😑قانع شدم😶
#رسول
افرین حالا برو کار دارم
وایی اخیششش از دست اینم راحت شدم🙇♂💆♂
خوب ببینم به کجا رسیدیم👨💻
تا نگاهمو به مانیتور دادم نورش خورد توی چشمام .
وایی .
سریع عینکمو دراورد مو و چشمامو مالیدم.
نور مانیتور رو یکم کم کردم .😣
بلند شدم برم چایی بخورم .🥃
در اشپز خونه که رسیدم سرم گیج رفت ، سری دستمو گرفتم به دیوار 💆♂
اروم رفتمو و نشستم روی صندلی سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم😖
اخه چه مرگته تو🤦♂
چشمامو بسته بودم که با دست گرمی که روی شانه ام نشست سرمو بالا اوردم .
وایی یا قمر بنی هاشم
امین بود😩( دکتر سایت)
#امین
چیزی شده رسول جان
#رسول
ن..نه
#امین
چشمات اینو نمیگه🤨
بچه رنگت مثل زردچوبه است 😏
#رسول
لعنت به تو رسول.
نه چیزه دکتر خوبم 🙂
شما برو استراحت کن
#امین
تا معاینه ات نکنم نمیرم 🤨
یا میزاری یا اقا محمد رو صدا میکنم😏
#رسول
اق..اقا محمد😨 نه عزیزم چرا پای اقا محمد رو وسط میکشی اون کلی کار داره ..
داشتم حرف میزدم که دستشو گذاشت در دهنم.
#امین
هیس🤫 ساکت شو ببینم دارم چیکار میکنم.
تو که تب داری .
اُه اُه دستم سوخت .
بلند شو بریم بهداری😒
گفتم بلند شو😡
#رسول
امین جان بس کن .
تو هم موش ازمایشگاهی گیر اوردی 😫
کس دیگه ای رو پیدا نکردی چسبیدی به من .
برو تروخدا کلی کار دارم .
من همیشه سرم درد میکنه این طبیعیه برو😖
#امین
پس سرتم درد میکنه .
از بازوش گرفتم و بلندش کردم . با یه عالمه تهدید بردمش بهداری.
دماسنج رو گذاشتم روی زبونش .
وایی رسول چیکار کردی تبت خیلی بالاست 😨
بخواب روی تخت تا بیام😥
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هیجان میخواستید اینم هیجان😁
خماری تا فردا بهتون خوش بگذره😂
یاعلی خدانگه دار👋👋😂😂
https://harfeto.timefriend.net/16576951409611
هر چه نظرات بیشتر باشه پارت طولانی تره😁
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت هفتاد و پنج:
علی:
بعد از خاطره ای که داوود از رسول واسم تعریف کرد دلم یه رفاقت مثل اونا خواست🥲
واقعا داوود چجوری میتونه با اینهمه خاطره بدون رسول تحمل کنه.....
ولی من که داداششم انقدر باهاش خاطره ساختم؟
توی ذهنم دنبال خاطره ای با داداشم میگردم!
اما چیزی یادم نیس
رسیدم به دفتر دکتر ....
تق تق تق....
+بفرمایید
-میتونم وارد بشم؟
+بله
-سلام آقای دکتر ببخشید این مریض ما کی مرخص میشه؟
+سلام بفرمایید آقا داوود رو میگی ؟
-بله
+حالش بهتره میتونه بره فقط خیلی مراقبش باشید اگه قلبش درد گرفت سریع به بیمارستان مراجعه کنید
-چشم با اجازه!....
+فقط یه لحظه
-اتفاقی افتاده؟
+نه فقط خودت خوبی؟
-بله چطور؟
+آخه این چند وقت تا دیدمت بیمارستان بودی همش هم از حال رفتی و زیر سرم بودی هیچ چی نخوردی درست حسابی نخوابیدی یکم به فکر خودتم باش پسر
-هعی
چی بگم آقای دکتر چشم:)❤️
رفتم تا برگه ترخیص داوود رو بگیرم
مرخصش کردم تو راه خونه داوود بودیم که لب زد
داوود:
علی میشه بری سر مزار رسول!؟
+برادر من باید استراحت کنی
-میدونی که نمیتونم تروخدا ببر دیگه اسنپ میگیرم میرما🥺
+باشه باشه رفتم
-خوشحال بودم خوشحال بودم از اینکه میخوام برم پیش داداشم!
البته دیگه از بقل خبری نیس
باید از روی سنگ مزارش لمسش کنم
من چجوری با این قضیه کنار اومدم؟
چرا خودم نفهمیدم تا اینجا چطور گذشت
چرا هر لحظه احساس میکنم از قبل بهش نزدیک ترم؟🥺
پایان پارت ۷۵
ادامه دارد.....
پ.ن.پ چیزی نمیگوید ولی در دلش غوغاییست:)